لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با 

جستجو برای لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با :


لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با موفقیت انجام شد لطفا پست الکترونیک را صحیح وارد نمایید لغت نامه دهخدا حرف خ لطفا لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با موفقیت انجام شد لطفا پست الکترونیک را صحیح وارد نمایید لغت نامه دهخدا حرف خ لطفا منتظر باشید صفحه اصلی تبیان شبکه اجتماعی مشاوره آلغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با موفقیت انجام شد لطفا پست الکترونیک را صحیح وارد نمایید لغت نامه دهخدا حرف خ لطفا منتظر باشید صفحه اصلی تبیان شبکه اجتماعی مشاوره آ

لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با موفقیت انجام شد لطفا پست الکترونیک را صحیح وارد نمایید لغت نامه دهخدا حرف خ لطفا منتظر باشید صفحه اصلی تبیان شبکه اجتماعی مشاوره آ

لغت نامه دهخدا حرف خ مقدار ورودی نباید خالی باشد اطلاعاتی یافت نشد با موفقیت انجام شد لطفا پست الکترونیک را صحیح وارد نمایید لغت نامه دهخدا حرف خ لطفا منتظر باشید صفحه اصلی تبیان شبکه اجتماعی مشاوره آموزش فیلم صوت تصاویر حوزه کتابخانه دانلود وبلاگ فروشگاه اینترنتی ورود ✕ فارسی کردی العربیه اردو ü ç Русский ç ✕ کانال فیلم من تبیان من فایلهای من کتابخانه من پنل پیامکی وبلاگ من اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است با بیش از منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی جستجو بر اساس همه عنوان پدیدآور موضوع یادداشت تمام متن اصطلاحنامه مجموعه ها مرورالفبایی لغت نامه دهخدا ➟ جستجو در لغت نامه بیشتر کتابخانه شخصی پرسش از کتابدار ارسال منبع لغت نامه دهخدا حرف خ علامه علی اکبر دهخدا نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی افزودن به کتابخانه شخصی میخواهم بخوانم درحال خواندن خوانده شده ارسال به دوستان آدرس پست الکترونیک گیرنده آدرس پست الکترونیک فرستنده نام و نام خانوارگی فرستنده پیغام برای گیرنده حداکثر حرف کد امنیتی را وارد نمایید ارسال جستجو در متن کتاب بیشتر تنظیمات قلم فونت پیش فرض تیتر کودک میترا نازنین اندازه قلم پیش فرض حالت نمایش روز نیمروز شب ➟ جستجو در لغت نامه بیشتر توضیحات افزودن یادداشت جدید خطف خَ ع مص ربودن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از تاج المصادر بیهقی منه خطف الشیی ء خطفاً خیرهگردانیدن برق بینایی را منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خطف البرق الحجر منتهی الارب استراقسمع کردن شیطان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خطف الشیطان السمع؛ استراق سمع کرد شیطان کندن از جایی برداشتن از جایی چنانکه کاروان یا کشتی می کند یادداشت بخط مؤلف ثم تخطف المراکب اي تقلع الیبحر هرکند اخبار الصین و الهند ص سطر فاذا عبی المتاع بسیراف استعذبوا منها الماء و خطفوا و هذه لفظۀ یستعملها اهل البحریعنی یقلعون الی موضع یقال له مسقط اخبار الصین و الهند ص سطر فتخطف المراکب منها الی بلاد الهند و تقصد الی کولم ملی اخبار الصین و الهند ص سطر خطف خُ ع اِ بهی بهبودي شفا علاج یادداشت بخط مؤلف منه مامن مرض الاوله خطف؛ نیست آزاري که مر او را بهی و شفانیست یادداشت بخط مؤلف ناظم الاطباء خطفان خَ ع مص بشتاب رفتن جمل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خط فرودینه خَطْ طِ فُ نَ نِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط هفتم از هفت خط جام جم که آنرا مزور نیز گویند ناظم الاطباء از برهانقاطع خط فلان چیز دادن خَطْ طِ فُ فِ دَ مص مرکب کنایه از اقرار کردن بکمال آن چیز آنندراج اگر نقش ارژنگ اگر ساده اند همه خط بخوشخطیش داده اند وحید از آنندراج خطفۀ خَ فَ ع اِ عضو که درندگان بریده ربایند منتهی الارب از تاج العروس عضو که مردم از بهائم زنده بریده باشند منتهیالارب عضوي که از اندام حلال گوشتی زنده برکنده باشند یادداشت بخط مؤلف یکبار درخشیدن و جستن برق به نهجیکه بینائی را دررباید و چشم را خیره کند غیاث اللغات آنندراج اِمص عمل ربودن الا من خطف الخطفۀَ فَأَتبعه شهاب گر عنایت کند نگه دارد تن پشه ز خطفهء خطاف ؟ سندبادنامه ص ثاقب خطفی خَ طَ فا ع اِ سرعت رفتار منتهی الارب از تاج العروس خطفی خَ طَ فا اِخ لقب حذیفه جد جریر شاعر است منتهی الارب آنندراج خط قائم خَطْ طِ ءِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی است که پس از تقاطع با صفحه یا خطی زاویهء قائمه میسازد خط قاطع خَطْ طِ طِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی که ببرد و قطع کند یک جزء از دایره را ناظم الاطباء هر خطی که صفحه یاجسم یا خطی دیگر را قطع کند و با آن زاویه اي بسازد خط قصاران خَطْ طِ قَصْ صا ترکیب اضافی، اِ مرکب داغ گازران که بر جامه ها کنند که تا معلوم شود از فلان است آنندراج چشمهء مهرتو داغی است که هرگز نرود ز دل سوختگان همچو خط قصاران سیف الدین اسفرنگی از آنندراج خط کاسه گر خَطْ طِ سِ گَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خط ششم از هفت خط جام جم از ناظم الاطباء خط کبک خَطْ طِ كَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطوطی که بر پر و بال کبک می باشد و خوانا نیست آنندراج خط کبک است بر بالکبوترنامهء رازم ندارد از حجاب عشق پیغام شنیدن ها ناصر علی از آنندراج خط کردار خَطْ طِ كِ ترکیب اضافی، اِ مرکب نامهء اعمال فرمان الهی ناظم الاطباء آنندراج خط کردن خَ كَ دَ مص مرکب مخطط کردن اثر گذاردن ارض مشطبه؛ زمین که در آن سیل اندك خط کرده باشد منتهی الارب بخط کردن؛ اصطلاحی است در بین سپاهیان و آن بمعنی در صف قرار دادن افراد است بصف کردن در صف درآوردن در یکصف قرار دادن خط کش خَ كَ كِ اِ مرکب آلتی است که در هندسه و نقشه کشی براي رسم خط مستقیم بکار می رود این وسیله که داراي لبهءصاف و بشکل خط راست است در ترسیم خط مستقیم مورد استفاده قرار می گیرد، یعنی با تکیه دادن مداد یا قلم و یا هر وسیلهرسام دیگر با لبهء آن و کشیدن آن اثري در صفحه پیدا می شود که همان خط مستقیم است سَطّارَه یادداشت بخط مؤلف مسطر محمودبن عمر ربنجنی زمخشري ناظم الاطباء السامی فی الاسامی نف مرکب آنکه خط کشد آنکه ترسیم خطکند خط کش دوبازو؛ این خط کش چنانکه از نام آن پیداست دو بازو دارد که یکی از آنها ثابت و دیگري در روي خط کشلغزنده است هنگام اندازه گیري یک بازو را ثابت نگاه می دارند در نقطهء ابتداء و بازوي دیگر را حرکت می دهند تا نقطهءانتهاء رسد فاصلهء بین دو بازو را از روي خط کش می خوانند و آن نمایشگر اندازهء بین این دو نقطه است خط کش مدرج؛خط کشی است که بر حسب واحد اندازه تقسیم بندي شده است و براي اندازه یابی بکار می رود و این اندازه ها در روي خط کشمندرج می باشد خط کشی خَ كَ كِ حامص مرکب عمل کشیدن خط عمل رسم خط یادداشت بخط مؤلف اصطلاح بنایان کشیدن خطوط براطراف طاقهاي عمارت بعد از سفیدي براي خوشنمایی آنندراج در جوانی دیده ام شد جلوه گاه نوخطان خط کشی پیش ازسفیدي کرده ام این خانه را محسن تأثیر از آنندراج این کهن غمخانه را کز گرد کلفت شد بنا خط کشی از خط باطل کن کهدینداري خوش است محسن تأثیر از آنندراج خط کشی خیابان؛ اصطلاح است در ایاب و ذهاب مردمان و آن خط کشیخیابان است با رنگ و بدینوسیله مسیر وسائل نقلیه و عابر پیاده رو در خیابان مشخص می شود خط کشیدن خَ كَ كِ دَ مص مرکب محو و ناپدید کردن آنندراج متروك کردن و برطرف ساختن غیاث اللغات ابطال کردن خطبطلان کشیدن یادداشت بخط مؤلف تا جان بود مرا غم جانان بجان کشم سر برنهم بخطش خط بر جهان کشم امیرمعزي از آنندراج می تا خط ازرق قدح کش خط درکش زهدپروران را خاقانی از آنندراج روز و شب جز خط مزور نیست خیز وشب بر خط مزور کش خاقانی ندانم از چه گلست آن نگار یغمائی که خط کشید بر اوصاف نیکوان چگل سعدي خط بر دیوارکشیدن؛ حفظ اعداد کردن آنندراج می کشم در حساب وعدهء او خط ز مژگان همیشه بر دیوار شاپور از آنندراج خطبرکشیدن بر چیزي یا کسی؛ او را بحساب نیاوردن او را از دست رفته پنداشتن خواجه گفت افتاده باش و آن ملطفه بدستآن دبیر باشد و خط بر خوارزمشاه باید کشید تاریخ بیهقی خط کشیدن بر اهل خطا؛ بخشش گناهان لغت محلی شوشترنسخهء خطی خطی کشید بر اهل خطا بعهدهء ملک که پادشاه خطا نگذرد ز خط وفا سوزنی بر لوح معاصی خط عذرينکشیدیم پهلوي کبایر حسناتی ننوشتیم سعدي رسم کردن خط ترسیم خط شکل خط دادن عالم یکیست خط کشیدهء خدايخلق وآن خط را میانه و آغاز و منتهی است ناصرخسرو هود گرد مؤمنان خطی کشید نرم میشد باد کآنجا می رسید مولوي هرکجا خط مشکلی بکشند جهد کن تا درون خط باشی سعدي کنایه از ریش برآوردن غیاث اللغات آن نقطه هاي خال چهموزون نهاده اند وین خطهاي سبز چه شیرین کشیده اند سعدي نهادي خار غم آن لحظهء گل را که بر لاله ز عنبر خط کشیدي ابنیمین نوشتن غیاث اللغات رقم کردن آنندراج تا نفس خط می کشد این صفحه باطل میشود میرزا بیدل از آنندراج متعدي میشود بر مرحوم دهخدا آورده اند که این مصدر با کلمهء خط کشی کردن خَ كَ كِ كَ دَ مص مرکب ترسیم خط خط کشیدن کشیدن خط یادداشت بخط مؤلف خط گذار خَ گُ نف مرکب کاتب ناظم الاطباء قلمزن از آنندراج نیزه داري که نیزهء کوچک در دست گیرد ناظمآمده است خط گزار الاطباء خطی گذار آنندراج در برهان قاطع این کلمهخط گرد چیزي کشیدن خَ گِ دِ كِ كَ دَ مص مرکب باطل کردن یادداشت بخط مؤلف شمار بوسه ز معشوق باز باید خواست که روزه رفت وخط اندرکشید گرد شمار فرخی خط گلزار خَطْ طِ گُ ترکیب اضافی، اِ مرکب خط جلی نویسند نهجی که هر دو طرف آن خطوط باریک باشد و مابین آن گلها نقشسازند از آنندراج با سیه روزي تماشاگاه دلداریم ما صفحهء صحراي خود را خط گلزاریم ما خان آرزو از آنندراج خطل خُ طُ ع ص، اِ جِ خَطلاء منتهی الارب خطل خَ طَ ع اِ سخن بسیار سست و تباه پیچ و تاب خرام سستی سبکی شتابکاري درازي منتهی الارب ازتاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد اضطراب اسب و نیزه جنبش اسب و نیزه فحش زن منتهی الارب ازتاج العروس از لسان العرب خطل خَ طَ ع مص خطا کردن در گفتار و راي خود بدنام بودن شخص بزنا سست و سبک گردیدن سخن تباه گفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خطل خَ طِ ع ص گول زود نیزه زننده تیر که نشانه را خطا کند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد درشت و سخت از جامه و بدن اِ رسن صیاد پهلوي خیمه و جامه که درازا بزمین کشان بود منتهی الارب در منتهی الارب سه ترکیب زیر براي خطل آمده است، الف رجل خطل الیدین؛ مرد از تاج العروس از لسان العرب درشت دست ب جواد خطل؛ جوانمرد زودعطا ج رمح خطل؛ مضطرب خطلاء خَ ع ص مؤنث اخطل منتهی الارب از لسان العرب ج، خُطُل گوسفند پهن گوش گوش سست منتهی الارب ازتاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد زن درشت اندام درازپستان منتهی الارب از تاج العروس ج، خُطُل خطلبۀ خَ لَ بَ ع اِمص بسیاري سخن و اختلاط آن ناظم الاطباء منتهی الارب خط لعل خَطْ طِ لَ ترکیب اضافی، اِ مرکب موي تازه بردمیده بر پشت لب از آنندراج خطم خَ ع مص بر بینی شتر زدن تا خطام در آن کنند منه خطم البعیر بالخطام مهار کردن شتر را منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب زدن بر بینی کسی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خطمهخطما غلبه کردن بر کسی در کلام و بازداشتن او از کلام منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد منه خطمهبالکلام دوختن کناره هاي چرم را منتهی الارب منه خطم الادیم داغ خطام بر شتر نهاند منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خطم البعیر آویختن زه را بکمان منتهی الارب از تاج العروس منه خطمالقوس بالوتر خطماً خطم خَ اِخ نام جایگاهی است واقع در پایین سدره از معجم البلدان خط متوازي خَطْ طِ مُ تِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی که در موازات خط دیگري واقع شود ناظم الاطباء خط مجموع خَطْ طِ مَ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط رمز خط تندنویس خطی که از یک عده علامات ترکیب شده و براي نوشتن قول و گفتاري بکار رود یادداشت بخط مؤلف مقابل خط مبسوط، یعنی خط متعارف فرانسوي خط محور خَطْ طِ مِ وَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطی است موهوم که یک سر او بر شرق و سر دیگر بر غرب پیوسته است و با خط استواءمتقاطع است و سیر آفتاب بر او می باشد از شرفنامهء منیري از آنندراج ز خط استواء و خط محور فلک را تا صلیب آیدهویدا خاقانی خط محور زمین؛ خطی است موهوم که از دو قطب زمین می گذارد و با نصف النهارات در دو قطب متقاطع میباشد در هیئت جدید، خط محور را خطی موهوم می دانند که از قطبین شمال و جنوب می گذرد خطمخالی صاحب خال و نشان بسیار یادداشت بخط مؤلف خط و خالی خَ مُ ص مرکب تلفظ عامیانهخط مختلف خَطْ طِ مُ تَ لِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط نامساوي ناظم الاطباء خط مدیر خَطْ طِ مُ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی است خارج شده از مرکز معدل المسیر بطرف مرکز تدویر یادداشت بخط مؤلف خط مرکز معدل خَطْ طِ مَ كَ زِ مُ عَدْ دِ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطی است خارج شده از مرکز عالم بسوي مرکز تدویر و انتهاي آن بر فلکالبروج است یادداشت بخط مؤلف خط مزور خَطْ طِ مُ زَوْ وِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط فرودینه است که خط هفتم جام جم باشد از ناظم الاطباء خط مستقیم خَطْ طِ مُ تَ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط راست آنندراج اقصر خطی که مابین دو نقطهء مفروضه رسم کنند ناظم الاطباء باشد و در هندسه، تصویري مشخص آن دو نقطه است خطی که در دستگاه دکارتی معادلهء آن صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانخط مسلمی خَطْ طِ مُ سَلْ لَ ترکیب وصفی، اِ مرکب مقابل خط معزولی آنندراج قدم ز میکده بیرون منه که چون خط جام خط مسلمیاندر جهان نمی باشد صائب از آنندراج خط مسلمی از انقلاب دوران یافت رسید هرکه بدارالامان درویشی صائب ازآنندراج خط مشرق و مغرب خَطْ طِ مَ رِ قُ وَ مَ رِ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطی است نزد ارباب هیئت واصل بین دو نقطهء مشرق و مغرب که بخط اعتدالنیز موسوم است در شرح چغمینی گفته شده است این خط بخط اعتدال و استواء نیز نامیده میشود از کشاف اصطلاحات الفنون خط مشکل خَطْ طِ مُ كِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط ناخوانا از آنندراج خط مشکین خَطْ طِ مِ مُ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط سیاه خط سیاه عارض خوبان مزلف ناظم الاطباء لب لعل و خط مشکین چوآنش هست و اینش نیست بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد حافظ خط مشی خَطْ طِ مَشْیْ ترکیب اضافی، اِ مرکب کنایه از روش کار طریقه یادداشت بخط مؤلف خط معزولی خَطْ طِ مَ ترکیب وصفی، اِ مرکب رقم معزولی آنچه براي معزولی نویسند حکم معزولی این سطرهاي چین که ز پیري برويماست هریک جداجدا خط معزولی قویست کلیم از آنندراج خط معما خَطْ طِ مُ عَمْ ما ترکیب وصفی، اِ مرکب مقابل خط روان مقابل خط خوانا کنایه از ماه نو آنندراج دوش بر لوح فلکخط معما دیده اند صفحهء گردون به آب زر محشی دیده اند خواجه جمال الدین سلیمان خط مقیاس خَطْ طِ مِ ترکیب اضافی، اِ مرکب خط تعیین درجه خطی که بدان اندازهء چیزي را معین کنند ناظم الاطباء خط ملاقی خَطْ طِ مُ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط مماس ناظم الاطباء خط مماس خَطْ طِ مُ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط مستقیمی که با قسمتی از منحنی در یک نقطه، مشترك شود خط منحنی خَطْ طِ مُ حَ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط کج ناظم الاطباء خطی که نه مستقیم باشد نه منکسر خط مندل خَطْ طِ مَ دَ ترکیب اضافی، اِ مرکب دایره اي که عزایم خوانان وقت عزایم خواندن براي حفظ بر گرد خود یا دیگري برکشند آنندراج خط منکسر خَطْ طِ مُ كَ سِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی که از چند خط مستقیم ترکیب یافته است خطی که نه مستقیم است و نهمنحنی خط شکسته خطمه خَ مَ اِخ نام موضعی است ناظم الاطباء خطمه خُ مَ ع اِ بلندي کوه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خطمه خَ مَ اِخ قبیله اي است از انصار و هم بنوعبدالله بن مالک بن اوس منتهی الارب خطمه خَ مَ اِخ پسر سعدبن ثعلبه است از قبیلهء طی منتهی الارب خطمه خالی خَ مَ مِ ص مرکب با خط و خالها تلفظ عامیانهء خط و خالی رجوع به خطمخالی در این لغت نامه شود خطمی خَ خِ می ي ع اِ خیرو آنندراج ناظم الاطباء نباتی است منتهی الارب از تاج العروس غِسل مهذب الاسماء خیرويِ دشتی دهار ملوکیۀ الشجر عودالیسر شحم البرح آلثئا ملوخیه وردالزوانی یادداشت بخط مؤلف هشت دهان صیدنهء ابوریحان بیرونی خطمی از اسپرغمهاست ذخیرهء خوارزمشاهی گلش بهمه رنگی بود بسیار بقا باشد و عروقش چندسال بجا ماند نزهۀ القلوب خیري و خطمی و نیلوفر و بستان افروز همچنانست که بر تختهء دیبا دینار سعدي خطمی بري؛نوعی خطمی است که بعربی آنرا شحم البرح می گویند یادداشت بخط مؤلف خطمی خطائی؛ بهترین انواع گل خیرو است در آغاز شکفتن برنگ سفید می باشد تا دو پهر پس بسرخی زند پس سرخی او کمتر شدن گیرد و بعد از غروب باز برنگ اصلیبازآید آنندراج منثور یادداشت بخط مؤلف همچو خطمی خطائی هر زمان در باغ دهر چهره دیگرگون مرا از خجلت عصیانشود نزاري از آنندراج خطمی درختی؛ نوعی از خطمی است که بوته اي چون درخت دارد رجوع به درخت خطمی شود خطمی درختی چینی؛ گیاهی است که گل سرخ آتشی دارد یادداشت بخط مؤلف خطمی فرنگی؛ نوعی گل است که شبیه بهگل خطمی است یادداشت بخط مؤلف خطمی کوچک؛ خبازي رجوع به خبازي در این لغت نامه شود خطمی مجلسی؛نوعی گل است یادداشت بخط مؤلف لعاب خطمی؛ لعابی که از خطمی حاصل آید وخیفه منتهی الارب فرانسوي فرانسوي خطمی خَ می ي ع، ص نسبی منسوبست به خطمه که بطنی است از انصار از انساب سمعانی ذات الخطمی؛ نام مسجد حضرترسول ص در مسیر تبوك ناظم الاطباء خطمی خوشک خَ خوَ خُ شَ اِ مرکب پنیرك یادداشت بخط مؤلف رجوع به پنیرك در این لغت نامه شود خط میخی در این لغت نامه شود خط خاورشناسی و خط خَطْ طِ ترکیب وصفی، اِ مرکب نوعی از خط کهن است رجوع به کلمهءمیخی وان؛ این خط در وان مرسوم بوده و خواندن آن در ابتداء خیلی سخت می نمود، ولی بعد از آنکه نوشته هایی به دو خط وان و آسوري یافتند کار خواندن آن آسان شد از ایران باستان ص خط نبطی خَطْ طِ نَ بَ ترکیب وصفی، اِ مرکب خطی است که از خط آرامی ایجاد شده از تاریخ ایران باستان ص خط نستعلیق خَطْ طِ نَ تَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطی که مشتق از خط نسخ است و آنرا نسخ تعلیق می گویند ناظم الاطباء خط نسخ خَطْ طِ نَ ترکیب اضافی، اِ مرکب نام خطی است معروف آنندراج نوعی کتابت است که آنرا ابن مقله اختراع کرد ناظمدر این لغت نامه شود خط رد خط بطلان خط باطل آنندراج خط نسخ بر نام کسري خط الاطباء رجوع به کلمهءکشید ازو لفظ شاهی بمعنی رسید ظهوري از آنندراج در این شعر با تخفیف طاء خط نشسته خَطْ طِ نِ شَ تَ تِ ترکیب وصفی، اِ مرکب خط پخته که به آسانی خوانده شود آنندراج غباري است خطت نشسته بر آنلب بلی خط یاقوت باشد نشسته امیرشاهی از آنندراج خط نصف النهار خَطْ طِ نِ فُنْ نَ اِخ دایرهء موهومه اي است در زمین که از دو قطب می گذرد و خط استواء را در زاویه قائمه قطع می کند ازناظم الاطباء در کشاف اصطلاحات الفنون آمده است نزد ارباب هیئت، خطیست واصل بین دو نقطهء شمال و جنوب و سببتسمیهء آن به این اسم آنست که در سطح دایرهء نصف النهار واقع است و بعبارت اخري، این خط فصل مشترك بین دو سطح افق ونصف النهار است و گاه اطلاق میشود بر فصل مشترك بین سطح زمین و دایرهء نصف النهار است و آنرا خط زوال نیز می نامند،زیرا زوال به این خط شناخته میشود و معنی زوال مشهور است چنانچه از شرح تذکرهء عبدالعلی بیرجندي مستفاد می گردد و درشرح چغمینی می گوید خط واصل بین دو نقطهء جنوب و شمال را خط نصف النهار گویند و آن بخط زوال و خط جنوب وشمال نیز معروفست خط نور خَطْ طِ ترکیب اضافی، اِ مرکب شعاع نور خط از جنس نور لوح پیشانیش را از خط نور چون ستارهء صبح رخشان دیدهام خاقانی خط نوشتن خَ نِ وِ تَ مص مرکب تقدیر کردن مقدر ساختن سرنوشت قرار دادن ترا آسمان خط بمسجد نوشت نزن طعنه بر دیگري درکنشت سعدي بوستان خط نویس خَ نِ نف مرکب خطاط نویسنده کاتب یادداشت بخط مؤلف خط نیل خَطْ طِ ترکیب اضافی، اِ مرکب الفی که از سیاهی براي دفع چشم زخم بروي اطفال کشند آنندراج بهر چشم دشمنان نیلسیه تاب است الف دوستان بینند لیکن خط نیل شاهدان ظهوري از آنندراج خطو خَطْوْ ع مص گام زدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب تاج المصادر بیهقی خطو خُ خَ اِ گام یادداشت بخط مؤلف کسري ازین ممالک و صد کسري و قباد خطوي ازین مسالک و صد خطهء ختا خاقانی خطوات خُ طُ ع اِ جِ خُطوَة و خَطوَة منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ترجمان علامه جرجانی یا ایها الناس کلوا مما یا ایها الذین امنوا لاتتبعوا خطوات الشیطان و من فی الارض حلا طیباً و لاتتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین قرآن یتبع خطوات الشیطان فانه یأمر بالفحشاء و المنکر ولولا فضل الله علیکم و رحمته مازکی منکم من أحد أبداً و لکن الله یزکی من یشاء والله سمیع علیم قرآن خطوب خُ ع اِ جِ خطب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد رجوع به خطب در این لغت نامه شود بالشکري خبیر بتجارب خطوب، و بصیر بعواقب حروب بدان حدود رفتند ترجمهء تاریخ یمینی روي بدفع حوادث و تداركخطوب روزگار عابث آریم جهانگشاي جوینی کاف و نون همچون کمند آمد جذوب تا کشاند مر عدم را در خطوب مولوي خط وتر خَطْ طِ وَ تَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خط مستقیمی که از یک نقطهء دایره به نقطهء دیگر آن وصل شود در مثلث قائمالزاویه اطول اضلاع خطوتین خَ وَ تَ ع اِ دو گام تثنیهء خطوة است در حالت نصب و جر خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز سستی چندسال مولوي خط و خال خَطْ طُ ترکیب عطفی، ص مرکب مخطط داراي خطوط و خالها منقش اِ مرکب خال صورت و موي تازه بر روي دمیده به بیداریش فتنه بر خط و خال بخواب اندرش پاي بند خیال سعدي اي دردمند مفتون بر خط و خال موزون قدر وصالش اکنوندانی که در فراقی سعدي جهان چون خط و خال و چشم و ابروست که هر چیزي بجاي خویش نیکوست شیخ محمود شبستري شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح چشم و ابروي تو زیبا قد و بالاي تو خوش حافظ خوش خط و خال؛ آنکه ظاهر آراستهدارد کنایه از آدمی خوش ظاهر و بد باطن مار خوش خط و خال؛ ماري که نقش و گل و بوتهء قشنگ بروي پوست دارد کنایه از آدم خوش ظاهر و بد باطن انسان فتنه جو خط و خالی خَطْ طُ ترکیب عطفی، ص مرکب، ص نسبی مرکب خطمه خالی در زبان عوام داراي اشکال از خط و خال منقش به خطوطو خالها مخطط منقط یادداشت بخط مؤلف خطور خُ ع مص گذشتن اندیشه به دل فرا دل آمدن اندیشه گذشتن بر دل یادداشت بخط مؤلف نازك آمدن اندیشه زوزنی ترسیدن یادداشت بخط مؤلف خط و ربط خَطْ طُ رَ ترکیب عطفی، از اتباع کنایه از منظر و کمال خوش خط و ربط؛ خوش منظر و باکمال خطور کردن خُ كَ دَ مص مرکب گذشتن به دل گذشتن در دل یادداشت بخط مؤلف خطورة خُ رَ ع مص بلند قدر و منزلت و جاه گردیدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب با قدر و جاه شدن تاجالمصادر بیهقی رجوع به خطر و خطارة در این لغت نامه شود خط و سواد خَ ط طُ سَ ترکیب عطفی، اِ مرکب نوشتن و خواندن یادداشت بخط مؤلف خوش خط و سواد؛ آنکه نوشتن و خواندننیکو داند خطوط خُ ع اِ جِ خط منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد سند نوشته گواهی بفرمود تا بدیار شامو زمین حجاز بگشتند و خطوط از جملهء سادات و علویان بستدند کتاب النقض خطوط شعاعی؛ مجموعه اي از خطوط کهاز یک نقطه گذرد خطوط چهره خُ طِ چِ رَ رِ ترکیب اضافی، اِ مرکب چین و چروکی که در صورت و سیما می باشد یادداشت بخط مؤلف خطوط سیما خُ طِ ترکیب اضافی، اِ مرکب خطوط موجود در صورت چین و چروك صورت خطوط چهره یادداشت بخط مؤلف خطوط قوه صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان خُ طِ قُوْ وَ ترکیب اضافی، اِ مرکب اصطلاح فیزیکی خطوط منحنی است که بر اثر طیف مغناطیسی براده هاي آهن درست میشود اصطلاح الکتریسته خطوطی است که حاوي نیروي الکتریکی است خطوط نیرو خط و کیل کشیدن خَطْ طُ كَ كِ دَ مص مرکب خط و نشان کشیدن شاخ و شانه کشیدن یادداشت بخط مؤلف رجوع به خط و نشان کشیدندر این لغت نامه شود خط و نشان کشیدن خَطْ طُ نِ كَ كِ دَ مص مرکب خط وکیل کشیدن تهدید کردن شاخ و شانه کشیدن نقشهء انتقام کشیدن، نقشهء تلافیکشیدن یادداشت بخط مؤلف خط و نقطه خَطْ طُ نُ طَ ترکیب عطفی، اِ مرکب الفبائی است که در تلگراف با سیم بکار می رود و به آن الفباء یا حروف تلگرافیمُرس گویند در تلگراف با سیم براي هر یک از حروف الفباء با خط کوچک و نقطهء ترکیبی می سازند و این ترکیب رانمایشگر آن حرف از الفباء می کنند، چون بوسیله این خط و نقطه مخابره بعمل آید، طرف گیرنده از روي نقطه و خط مطلب رافرانسوي استخراج و کشف می کند خطوة خَ وَ ع اِ یک گام اسم است بر وزن فعله براي مرة منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج،خطوات، خِطاء صواب راي وي از وي بعمر نگذارد که بر بسیط زمین خطوه اي رود بخطا سوزنی خطوه بر خطوه زآن محیطگذشت قطره بر قطره هرچه بود نوشت نظامی شنیدم که پیري براه حجاز بهر خطوه کردي دو رکعت نماز سعدي میان دو گام منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج، خُطُوات، خُطَوات، خُطْوات، خُطی خطوة خُ وَ ع اِ میان دو گام منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج، خُطَوات، خُطْوات، خُطیْ خطوة خِ وَ ع اِ یکذراع و نصف ذراع است ابن جبیر رجوع به خَطوة شود خطۀ خُطْ طَ ع اِ کار بزرگ حال منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد جهل منتهی الارب از تاج العروس بازیچه اي است مر اعرابیان را منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب اسم است از خط مانندنقطه که اسم است از نقط حاجت یادداشت بخط مؤلف اقدام بر اموار منتهی الارب از تاج العروس خطۀ خِطْ طَ ع اِ زمینی که جهت بنا کردن عمارت گرداگرد آن خط کشیده باشند و حدود پیدا کرده تا دیگري در آن دخالت نکند ناظم الاطباء جاي فراگرفته زمخشري جاي گرد درگرفته زمینی که گرد آن خط کشیده اند علامت تملک یا بنا را زمینحدکرده شده جهت بنا آنجا که خط کشند تا کسی دیگر فرودنیاید یا بنا نکند یادداشت بخط مؤلف ج، خِطَط قطعه اي منطقه ناحیه ناظم الاطباء برده مهندس بقا زآن سوي خطهء فلک خندق حصن ملک را حد سراي شاه را خاقانی اندرین خطهکه دل خطبه بنام غم کند سکهء گیتی نخواهد داشت نقش جاودان خاقانی حالی از آن خطه قلم برگرفت رسم بد و راه ستمبرگرفت نظامی لیک درین خطهء شمشیربند بر تو کنم خطبه ببانگ بلند نظامی گفتا چه شود اگر در این خطه چند روزيبرآسایی گلستان سعدي حوزه قلمرو سپاس و حمد و ثنا و شکر مر آفریدگار را عز اسمه که خطهء اسلام و واسطهء عقدعالم را بجمال عدل و رأفت آراسته گردانیده است کلیله و دمنه دیگر دوهزار فرسنگ در خطهء اسلام افزود کلیله و دمنه ودر نوبت او کرمان و گرگان در خطهء ملک سامانیان افزود کلیله و دمنه الحمدلله که این مدبر شوم بخطهء ممات نقل کرد سندبادنامه ص خط فلک خطهء میدان تست گوي زمین در خم چوگان تست نظامی یافته در خطهء صاحبدلی سکهء نامشرقم عادلی نظامی زمینی که در آن فرودآیند و پیش از آن کسی فرودنیامده باشد منتهی الارب ج، خِطَط شهر کلان ناظم الاطباء کشور بدو بخشید مال خطۀ بست خراج خطهء مکران و قزدار فرخی از او اصیل تر از اهل خطهء نخشب سوزنی خطبهء آن خطهء بنام شمس المعالی قابوس مطرز گردانید ترجمهء تاریخ یمینی اهل خطهء مولتان را برأي و هواي خویشدعوت می کرد ترجمهء تاریخ یمینی ایزد تعالی خطهء عراق بلکه جملهء آفاق بیمن راي و رویت و فر اقبال و دولت ترجمهءتاریخ یمینی خطهء شروان که نامدار بمن شد گر بخرابی رسد بقاي صفاهان خاقانی من کآمدم ز خطهء تبریز سوي ري از خوشهءسپهر خورم نان گندمین خاقانی پیل باید تا چو خسبد اوستان خواب بیند خطهء هندوستان مولوي که بهاران خطهء ده خوش بودکشت زار و لالهء دلکش بود مولوي ایزد تعالی و تقدس خطهء پاك شیراز را بهیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمانقیامت در امان و سلامت نگهداراد گلستان سعدي خطهء اول؛ عرش مجید و فلک اعظم از ناظم الاطباء خطهء کل؛ عرشمجید و فلک اعظم از ناظم الاطباء خطی خُ طا ع اِ جِ خُطوة و خَطوة منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خطی و خط خط خَطْ طی ص نسبی منسوب بخط ناظم الاطباء دست نویس مقابل چاپی اِ نیزه و سنانی است منسوب بهلنگرگاهی بوده است به بحرین که نیزهء خوب می ساخته و می فروخته اند و از این حیث معروف بوده است بدست اندرش برق وزیرش براق که یاردش پیش آمدن وز کجا که نه طعن زوبینش رد کرد کس که نه کژ شدش زخم و خطی خطا غضایري آنپیشرو پیشروان همه عالم چون پیشرو نیزهء خطی که سنانست منوچهري و بجزیرهء خط بیرون آمد کی نیزه هاي خطی از آنجاآرند فارسنامهء ابن بلخی دل دوزد نوك نیزهء خطی جان سوزد حد تیغ روهینا مسعودسعد دست تو شمس و خطی تو خطاستواست کاقلیم شرك را بتعزا برافکند خاقانی خطی او همچو خط استواء ناگزیر از آسمان ملک باد خاقانی هم از نیزهء خطی سیارش نظامی و بنیزهء خطی قلم اقلیم نکته دانی حبیب السیر اسبی که در مسابقهء هشتم آید بقول میدانی و هفتم بقولاین کلمه معانی مختلف دارد بشرح زیر خطی مقابل چاپی؛ خط نصاب یادداشت بخط مؤلف برحسب معانی مختلفهءخطی مقابل لفظی؛ خطی مقابل سطحی و حجمی خطی خَطْ طی اِخ نام او مصطفی افندي معروف به موقوفانجی از شاعران و ادیبان دورهء سلطان محمودخان اول بود او پس از تحصیلعلم بکار دیوانی پرداخت و سفارتها کرد و به سه زبان ترکی، فارسی و عربی آشنا بود و بهر سه شعر و نوشته هاي ادبی دارد مرگ او بسال ه ق اتفاق افتاد از قاموس الاعلام ترکی ج خطیات خَ طی یا ع اِ جِ خطیۀ یادداشت بخط مؤلف خطیئۀ یادداشت بخط مؤلف خطیئۀ خَ ءَ ع اِ گناه یا گناهی که بقصد کنند از منتهی الارب ذنب زلت یادداشت بخط مؤلف ج، خطیئات، خطایا اندك ازهر چیزي منتهی الارب خطیب خَ ع ص خطبه خوان منتهی الارب آنکه خطبهء نماز می خواند یادداشت بخط مؤلف ج، خُطَباء کانک قائم فیهمخطیباً و کلهم قیام للصلوة ابن انباري ما بسازیم یکی مجلس امروزین روز چون برون آید از مسجد آدینه خطیب منوچهري رسمخطبه را و نماز را که خطیب بجا آورد تاریخ بیهقی خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی گلستان سعدي دانادر خطابت منتهی الارب ناطق سخنور یادداشت بخط مؤلف ج، خُطَباء خطیبان همه عاجز اندر خطابش هژبران همه روبهاندر غبارش ناصرخسرو هر آنگه کزو ماند عاجز خطیب فزاید بر او بی سعالی سعال ناصرخسرو مسعودسعدسلمان در بزم و رزم توجاري زبان خطیب و نبرده سوار باد مسعودسعدسلمان درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب براي نام بود در برش نه بهروغا خاقانی خرد خطیب دل است و دماغ منبر او زبان بصورت تیغ و دهان نیام آسا خاقانی صبوحی زناشوئی جام و می را صراحیخطیبی خوش الحان نماید خاقانی جاه را بردار کردم تا فلک گفت اي خطیب نائب من باش اینک تیغ اینک گوهرم خاقانی مناین رندان و مستان دوست دارم خلاف پارسایان و خطیبان سعدي طیبات خطیب سیه پوش شب بی خلاف برآورد شمشیر روز ازغلاف سعدي بوستان خطیب الهی؛ هاتف غیبی ناظم الاطباء آواز این خطیب الهی تو نشنوي کز جوش غفلت است تراگوش دل گران خاقانی خطیب القوم؛ بزرگ قوم که با سلطان در حوائج ایشان گفتگو کند ناظم الاطباء شخصی که قاريقرآن باشد شخص موحد ناظم الاطباء خطیب الانبیاء؛ پدرزن حضرت موسی که حضرت شعیب باشد از ناظم الاطباء خطیب سحر؛ خروس سحرخوان دیدم صف ملائکه چرخ نوحه گر چندانکه آن خطیب سحر در خطاب شد خاقانی خطیبفلک؛ ستارهء مشتري ناظم الاطباء رجل خطیب؛ مردي که نیک خطبه خواند ناظم الاطباء خطیب در لغت خوانندهءخطبه است و چنانکه در کشاف اصطلاحات فنون آمده منشی خطبه و خوانندهء آنرا خطیب گویند خطیب خَطْ طی ع ص مرد که خواستگاري زن کرده باشد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب اقرب الموارد ج،خِطِّیبون خطیب خَ اِخ نام او داودبن یوسف الحنفی است و او راست الفتاوي الغیاثیه او این کتاب را بسلطان ابوالمظفر غیاث الدین یمین تقدیمکرد و درهامش آن فتاواي ابن نجیم یا الفتاوي الزینبیه در فقه حنفی است این کتاب با نفقهء فرج الله کردي در بولاق بسال ه ق در صفحه بچاپ رسید المعجم المطبوعات خطیب خَ اِخ دهی است از دهستان قوریچاي بخش قره آغاج شهرستان مراغه واقع در چهل وهشت هزارگزي باختر قره آغاج و هزارگزي شوسهء مراغه بمیانه با تن سکنه است آب آن از رودخانهء جیران و محصول آن غلات، نخود و بزرك می باشد شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی آنجا جاجیم بافی است راه آنجا مالرو و در دو محل بفاصلهء هزارگزي متري بنام خطیب بالا و پایین مشهور و سکنهء خطیب پایین تن می باشد از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیب خَ اِخ ابوالفتح بن عبدالقادربن صالح بن عبدالرحیم الخطیب ملقب به فاضل دمشقی وي بسال ه ق در دمشق زاده وبسال ه ق بهمان شهر درگذشت او راست مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر که حاوي پنج جزء و در خزانهء تیموریه بخط او موجود است پسر او محب الدین خطیب را نیز دو مجلۀ الزهراء و الفتح بود از اعلام زرکلی چ ج ص خطیب خَ اِخ ابوالفتح بن عبدالقادربن صالح بن عبدالرحیم خطیب از بزرگان شافعی در عصر خود بود مولد و وفاتش به دمشق اتفاقفیوضات در تفسیر و انوارالتنزیل و اسرارالتأویل افتاد ه ق تا ه ق و او را تألیفات بسیار است و از آنجمله استو مولد و مختصر مسند امام احمدبن جنبل و اجرومیه در نحو و دو شرح بر حاشیۀ علی القطر و الحسان بنصایح الولدان و سه دیوان خطب از اعلام زرکلی چ ج ص معراج خطیبان خَ اِخ دهی است جزء دهستان تولم بخش مرکزي شهرستان فومن واقع در هزارگزي شمال فومن و کنار شوسهء صومعه سرابرشت داراي تن سکنه که آب رودخانهء ماسوله و گازر رودبار آنجا را مشروب می کند محصول آنجا برنج، چاي و ابریشم و شغل اهالی زراعت و مکاري است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیبان خَ اِخ دهی است جزء دهستان شفت بخش شهرستان فومن واقع در هزارگزي شمال خاوري فومن و هزارگزي شمالخاوري شفت است داراي تن سکنه و آب آن از سالک جو و استخر محصول آنجا برنج و چاي شغل اهالی زراعت و مکاري و راهش مالرو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیب اسکافی خَ بِ اِ اِخ محمدبن عبدالله خطیب اسکافی متولد ه ق عالم بادب و لغۀ و از اهل اصبهان بود ابتداء کفشگر بود و سپسخطیب ري شد از کتب اوست مبادي اللغۀ و نقدالشعر و درة التنزیل و عروة التأویل در آیات متشابهه و غلط کتاب العین و الغرة در بعضی از اغلاط اهل ادب و لطف التدبیر در سیاست شاهان از اعلام زرکلی چ ج ص خطیب اموي خَ بِ اُ مَ ي ي اِخ حسن بن علی بن خلف اموي متولد بسال ه ق و متوفی بسال ه ق مکنی به ابوعلی، ادیب و عالمروضۀ به فلکیات از اهل قرطبه بود او در قرطبه متولد شد و در اشبیلیه سکونت کرد و به آنجا درگذشت او راست کتبی چونو غیر تهافت الشعراء و روضۀ الحقیقۀ فی بدء الخلیقۀ و اللؤلؤ المنظوم فی معرفۀ الاوقات بالنجوم و انواء در ادب و الازهار آن از اعلام زرکلی چ ج ص خطیب بغدادي خَ بِ بَ اِخ احمدبن علی بن ثابت بغدادي رجوع به احمدبن علی بن ثابت شود خطیب بوشنج خَ بِ شَ اِخ صدرالدین خطیب متخلص به ربیعی بوشنجی رجوع به صدرالدین ربیعی در این لغت نامه و سبک شناسی ج ص و و حبیب السیر در ذیل احوال ملک فخرالدین کرت شود خطیب تبریزي خَ بِ تَ اِخ یحیی بن علی بن محمد شیبانی تبریزي، مکنی به ابوزکریا رجوع به یحیی بن علی خطیب تبریزي شود خطیب حصکفی خَ بِ حَ كَ اِخ ابوالفضل معین الدین یحیی بن سلامه از مشاهیر شاعران و ادباء روزگار خود بود او در ادب دست داشت ودیوان اشعار و بعض خطب و رسائل او مشهور است و در فقه شافعی نیز دست داشت در ه ق خطیب و مفتی میافارقین شد وبهمانجا وفات کرد این ابیات از اوست اشکو الی الله من نارین وحدة فی وجنتیه و اخري منه فی کبدي و من سقمین سقم قداحل دمی من الجفون و سقم حل فی جسدي از قاموس الاعلام ج خطیب خوارزمی خَ بِ خوا خا رَ اِخ موفق بن احمدبن حمد، مکنی به ابی الموید و ملقب به اخطب خوارزم از بزرگان علم و از سخنوران بزرگبود یادداشت بخط مؤلف رجوع به نامهء دانشوران ج ص شود خطیب دمشق خَ بِ دِ مَ اِخ رجوع به خطیب قزوینی در این لغت نامه شود خطیب دمشقی خَ بِ دِ مَ اِخ رجوع به خطیب قزوینی در این لغت نامه شود خطیب رستم مولوي خَ رُ تَ مِ مَ لَ اِخ یکی از عالمان لغت و فرهنگ است و او راست لغۀ العجم من لغۀ الفرس و وسیلۀ المقاصد فی لغۀ الفرس کهاین کتاب مشتمل بر هزارونودوپنج مصدر و ده هزار اسم است یادداشت بخط مؤلف خطیب شربینی خَ بِ شَ بِ اِخ محمدبن احمد شربینی ملقب به شمس الدین فقیه شافعی مفسر و از اهل قاهره بود تولدش بسال ه ق الاقناع فی حل الفاظ ابی اتفاق افتاد و او را تصانیف بسیار است، از آنجمله است السراج المنیر در چهار جلد در تفسیر قرآن واز مناسک الحج در بلاغت و تقریرات علی المطول در چهار جزء و مغنی المحتاج و شرح شواهدالقطر دو جلد و شجاع اعلام زرکلی چ ج ص خطیب عراقی خَ بِ عِ اِخ رجوع به ابواسحاق عراقی شود خطیب عمري خَ عُ اِخ یاسین بن خیراللهبن محمودبن موسی مورخ و از فاضلان موصل و ادیبان و شاعران آن ناحیت بود او تألیفات خود راکه از مطالعات زیاد فراهم می آورد، جمع کرد و بنزد بزرگان و ثروتمندان می برد و بدینوسیله از آن جایزه می گرفت از کتبو منهج الثقات فی تراجم القضاة و منیۀ الادباء فی تاریخ الموصل حدباء و غرائب الاثر فی حوادث ربع القرن الثالث عشر اوستعمدة و الروضۀ الفیحاء فی تواریخ النساء و عنوان الاعیان فی ذکر ملوك الزمان و الدرالمکنون فی مآثر الماضی من القرون که تاریخی وقایع السنین الَاثارالجلیۀ و العذب الصافی فی تسهیل القوافی این کتابی است در تاریخ و البیان فی تصاریف الزمانالروض الزاهر فی تاریخ الملوك الاوائل و قرة العین فی تراجم الحسن و الحسین و السیف المهند فیمن اسمه احمد گونه است والدرالمنتشر در پزشکی و الخریده العمریۀ در ادب و روضۀ المشتاق که بر ترتیب حروف هجاء ترتیب یافته است و و الاواخر از اعلام زرکلی چ ج ص فی تراجم فضلاء القرن ثانی عشرخطیب فلک خَ بِ فَ لَ ترکیب اضافی، اِ مرکب کنایه از کوکب مشتري است برهان قاطع ناظم الاطباء یادداشت بخط مؤلف صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانخطیب قزوینی خَ بِ قَزْ اِخ جلال الدین قزوینی که لقب دیگر او خطیب دمشق است از قزوین برخاست و به بلاد روم، یعنی آناطولی رفت وسپس راه دمشق و شام پیش گرفت و در جامع این دو شهر خطیب شد و از آنجا بمصر آمد و تاریخ وفات او ه ق است او رااست از سورالمرخانی من شعر الارجانی و ایضاح التلخیص و تلخیص المفتاح کتب چندي است که معروفترین آنهاقاموس الاعلام ج رجوع به از سعدي تا جامی ادوارد برون و ج فهرست مسجد سپهسالار ص و شود کتابتلخیص المفتاح نیز بوسیلهء سعدالدین تفتازانی دو شرح شد که از بین این دو شرح آنچه مطول نام دارد، از جملهء کتب ادبی استکه در بین طلاب علوم دینی معروفیت تام دارد و از بهترین کتب معانی و بیان و بدیع است و در حقیقت اساس کار مؤلفان بعدي،در این زمینه می باشد خطیب قوص خَ بِ قَ اِخ محمد بن عبدالرحمن بن محمد نخعی ملقب به قطب الدین و مشهور به خطیب قوص، بسال ه ق زاده شد واز جمله شاعرانی بود که از خاندان بزرگان و خطیبان قوص قوص شهریست در صعید مصر برخاست و مدتها بشغل خطابت و حکم بدانجا گذران کرد او را اخبار بسیار است از اعلام زرکلی چ ج ص خطیب مغربی خَ بِ مَ رِ اِخ ابوالمنجم رکن الدین خطیب مغربی او راست عقائق الحقائق یادداشت بخط مؤلف خطیبون خَطْ طی ع اِ جِ خِطّیب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خطیبۀ خَطْ طی بَ ع ص زن خواستگاري کرده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خطیبی خَطْ طی با ع مص خطبه خطب خواستگاري کردن زن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب زن خواستن تاجالمصادر بیهقی اِمص خطبه خوانی ناظم الاطباء خطیبی خَ اِخ دهی است از دهستان تراکمهء بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع در هزارگزي جنوب خاوري کنگان ویکهزاروپانصدگزي شمال راه فرعی لار به گله دار داراي تن سکنه است آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و تنباکو و شغل اهالی زراعت و راهش مالرو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیبی کردن خَ كَ دَ مص مرکب خطبه خواندن خطبه خوانی کردن ناظم الاطباء پیش مغی پشت صلیبی مکن دعوي شمشیر خطیبیمکن نظامی موعظه کردن ناظم الاطباء خطیب یمنی خَ بِ يَ مَ اِخ وي یکی از شراح مفتاح العلوم سکاکی در علم ادب است یادداشت بخط مؤلف خطیر است منتهی الارب رجوع به خطر در این لغت نامه شود خطران و خطر خَ ع مص مصدر دیگرخطیر خَ ع ص بزرگ مهم عظیم ناظم الاطباء عزیز باقدر زمخشري گران مهذب الاسماء بلبل بزخمه گیرد نی بر سر بهارچون خواجهء خطیر برد دست را بمی منوچهري خواجه بزرگوار بزرگیست نزد ما وز ما بزرگتر به بر خسرو خطیر منوچهري جزبراه سخن چه دانم من که حقیري تو یا بزرگ و خطیر ناصرخسرو پیش وزیر با خطر و حشمتم بدانک میرم همی خطاب کندخواجهء خطیر ناصرخسرو گر خطیر آن بودي کش دل و بازوي قویست شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر ناصرخسرو ملکاین برمک را از بلخ بفرمود آوردن از جهت شغلی بزرگ و مهمی نازك و عملی خطیر تاریخ بخارا نرشخی ورنه ایمن بزيخطیر مباش سنائی هرکه از خطر بگریزد خطیر نشود کلیله و دمنه و مالی خطیر در صحبت تو حمل فرموده می آید دو جهانگرچه سخت باخطر است کلیله و دمنه یکی بدونه برآمد شمار طاعت من برآمد از گنهان مبلغ خطیر مرا سوزنی من خطیري نیمخطر چه کنم عطار ندهد هوشمند روشن راي بفرومایه کارهاي خطیر سعدي گلستان امر خطیر؛ امر بزرگ، عظیم، مهم ومشکل از ناظم الاطباء رجل خطیر؛ مرد شریف منتهی الارب مبالغی خطیر؛ مبالغی بزرگ و عظیم یادداشت بخطمؤلف پر خطر و آفت ناظم الاطباء امر خطیر؛ کار پر خطر و آفت و خطرناك مطلع و بابصیرت ناظم الاطباء خاطر خطیر؛ خاطر ذهین و بابصیرت و مطلع ناظم الاطباء دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک این خاطر خطیر چنینگفت مر مرا ناصرخسرو همقدر و هم منزلت ناظم الاطباء از لسان العرب از تاج العروس منه هذا خطیر لهذا؛ اي مثله فیالقدر اِ مهار رسن منتهی الارب از لسان العرب تار مانندي که در سختی گرما از هوا فرودآید قیر تاریکیشب وعید منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد نشاط منتهی الارب از تاج العروس ازلسان العرب خطیر خُ طَ اِخ شمشیر عبدالملک بن غافل خولانی آنندراج خطیر خَ اِخ دهی است از دهستان چانهء بخش شوش شهرستان دزفول واقع در هزارگزي باختر راه شوسهء اهواز بدزفول این ده دردشت واقع و با آب و هواي گرمسیري و تن سکنه است آب آن از رودخانهء کرخه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت می باشد و راه آن در تابستان اتومبیل رو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیر خَ اِخ ابوعلی خطیر رجوع به ابوعلی خطیر و تاریخ گزیده ص شود خطیرآباد خَ اِخ دهی است از دهستان سدن رستاق بخش مرکزي شهرستان گرگان واقع در هزارگزي باختر گرگان سر سه راه گرگانو بندر شاه و کردکوي با صدوپنجاه تن سکنه است این محل اصو جزء آبادي کفشگیري است و در سالهاي اخیر بناهاي روستایی ایکه در کنار راه احداث کرده اند آنرا به خطیرآباد معروف کرده است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیرالدین جرجانی خَ رِدْ دي نِ جُ اِخ محمد بن عبدالملک از فاضلان و سالکان طریقت بود و در خطهء لاهور در علوم عقلیه کتب نیکو نگاشت وگاهی نیز شعر می گفت و این ابیات از اوست گردش روزگار پرعبر است نیک داند کسی که معتبر است چرخ پرشعبده وپرنیرنگ همه نیرنگهاش کارگر است از مجمع الفصحا چ ج ص و رجوع به لباب الالباب عوفی ج ص شود خطیرالملک خَ رُلْ مُ اِخ محمد بن حسین رجوع به ابومنصور خطیرالملک شود خطیرالملک خَ رُلْ مُ اِخ میبدي رجوع به ابومحمد منصور خطیرالملک شود خطیرالملک خَ رُلْ مُ اِخ یزدي رجوع به ابومنصور خطیرالملک میبدي شود خطیرکلا خَ كَ اِخ دهی است از دهستان بالا تجن بخش مرکزي شهرستان قائم شهر شاهی سابق واقع در هزارگزي جنوب باختريقائم شهر داراي تن سکنه آب آن از نهر هتکه رودخانهء تالار و محصول آن برنج، غلات، پنبه، توتون، مرکبات، صیفی وسیب می باشد شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی پارچه، ابریشم و کرباس بافی است راه آنجا مالرو و بناي زیارتگاه سیدحسن و سیدحیدر از ابنیهء قدیمی آنجاست این آبادي از خطیرکلا، تیرخیل و باغشت تشکیل شده است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیري خَ اِخ وي یکی از شعراي باستان است که هزل و هجا می گفته و قصیدهء هجائیهء شعرا را که قریع الدهر کرده بود، جواب گفتهو پاره اي از اشعار او در لغت نامهء اسدي بشاهد آمده و این اشعار از سوزنی دربارهء اوست من آن کسم که چو کردم بهجو گفتنراي هزار منجیک از پیش من کم آرد پاي خجسته، خواجه نجیبی، خطیري و طیان قریع و عمعق و حکاك قرد یافه دراي اگر بعهد منندي و در زمانهء من مراستی ز میانشان همه برآي و دراي سوزنی دیوان ص خطیري خَ اِخ نام او سعدبن علی وراق بود رجوع به سعدبن علی وراق در این لغت نامه شود خطیري خَ اِخ دهی است از دهستان تراکمهء بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع در هزارگزي جنوب خاوري کنگان و یکهزارپانصدگزي شمال فرعی لار به گله دار داراي تن سکنه است آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و تنباکو می باشد شغل اهالی زراعت و راهش مالرو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خطیط خَ ع اِ خرخر و آواز بینی در خواب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب غطیط یادداشت بخط مؤلف خطیطۀ خَ طَ ع اِ زمین خشک ماندهء میان دو زمین باران زده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج،خطائط زمینی که بعض آن باران زده باشد از منتهی الارب ج، خطائط راه منتهی الارب از تاج العروس از لسانالعرب ج، خطائط خطیف خَ ع اِ ابابیل ص جلد شتابان چالاك از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خطیفه خَ فَ ع اِ آردي که بر آن شیر ریخته طبخ دهند و زودزود بچمچه خورند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ازاقرب الموارد خطی گذار خَطْ طی گُ نف مرکب نیزه گذار نیزه زن یادداشت بخط مؤلف رجوع به خطی در معناي نیزه شود خطیه خَ طی يَ ع اِ گناه منتهی الارب خطیئه حدیث حسب حال خویش گویم صواب آید ندانم یا خطیه سوزنی گناه بقصد ج، خطایا، خطائی، خطیات اندك از هر چیزي منتهی الارب رجوع به خطیئۀ در این لغت نامه شود خطیهء آدم؛ گناه آدم یادداشت بخط مؤلف خطیه خَطْ طی يَ ع ص نسبی منسوب به خط بحرین و این کلمه صفت است براي رماح و رماح خطیه نیزه هاي مرغوبی است که درخط بحرین فروشند نه آنکه منبت آنها در آنجا باشد از منتهی الارب خظ خَظ ظ ع مص سست و فروهشته گردیدن تن منتهی الارب از تاج العروس فرس خظ بظ؛ اسب آگنده گوشت منتهیالارب خظا خُ ع مص آگنده شدن گوشت و پر گردیدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خظاًبظاً خَ ظَنْ بَ ظَنْ ع ص گوشت بسته و سخت و آگنده از منتهی الارب منه لحمه خظابظا؛ اي مکتنز یعنی گوشت او بسته وسخت و آگنده است از منتهی الارب از تاج العروس خظٍبظٍ خَ ظِنْ بَ ظِنْ ع ص آگنده گوشت منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب فرس خظی بظی؛ اسب آگنده گوشت از منتهی الارب خظرفۀ خَ رَ فَ ع مص بشتاب رفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ناظم الاطباء گام فراخنهادن و یا دو گام را یک گردانیدن در تیزروي منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خظو خُ ظُوو ع مص آگنده شدن گوشت و پر گردیدن آن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خظوان خَ ظَ ع ص آنکه گوشت وي آگنده و سخت باشد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خظی خُ ظا ع مص رجوع به خظا در این لغت نامه شود خظیۀ خَ يَ ع ص آگنده گوشت از منتهی الارب مؤنث خظی امراة خظیه بظیه؛ زن آگنده گوشت منتهی الارب خع خَع ع ع مص آواز کردن یوز از حلق چون تا سه برافتد آن را از دویدن از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب یقال خع الفهد خعا خعخع خُ خُ ع اِ گیاهی است دارویی از منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد درختی است از منتهی الارب ازتاج العروس در منتهی الارب آمده است که این کلمه لغت دیگري است در عهخع و عهخع در بین اهل فصاحت کلمه اياست واجد نهایت تنافر حروف خف خَ خُ اِ نوعی از آتشگیر است و آن گیاهی باشد نرم که زود آتش از چخماق در آن افتد و آنرا بعربی مرخ گویند از برهانقاطع از آنندراج انجمن آراي ناصري رکو و پنبهء سوخته را گویند که بجهت آتشگیره مهیا سازند برهان قاطع ازآنندراج از فرهنگ جهانگیري پده پود قَو قاو بود بد حرّاق پیفه یادداشت بخط مؤلف آن سپهبد که زخم خنجر اوخف کند بر سر عدو مغفر فرخی مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ ویکران یکی خوي گردد اندر زیر خودهیکی خف گردد اندر زیر خفتان عنصري کزو بتکده گشت هامون چو کف به آتش همه سوخته همچو خف عنصري لاله مشکیندل و عقیقین طرف است چون آتشی اندر اوفتاده بخف است منوچهري خصمت بود بجنگ خف و تیرت آذرخش تو همچو کوهو تیر بداندیش تو صدا اسدي معاذالله که من نالم ز خشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او را بیکلج پخچ هم کردن توانش یوسف عروضی از فرهنگ اسدي چ پاول هورن تف سیاستش از دیو دمنه دوخته خف کف کفایتشاز سر فتنه ساخته شیر ابوالفرج رونی خوف آن دارد کز حقد و حسد دشمن تو آتش افروزد و بر آتش خود گردد خف سوزنی چون دو دیدي ماندي از هر طرف آتشی در خف فتاد و رفت خف مولوي مثنوي ناوك بر تو نرم خف است و دلم آتش دارندنگه ز آتش افروخته خف را مختاري غزنوي آتش زند و سنگ شبانان را از اطلس افلاك دهد چرخ برین خف شمس فخري خف رگ؛ سست رگ بی غیرت انجمن آراي ناصري آنندراج ازین خف رگ موي کالیده اي بدي سرکه بر روي مالیدهاي سعدي از آنندراج خف خَف ف ع مص سبک گردیدن چیز منه خف الشیی ء خفا و خفۀ و خفیفاً سبکی کردن و شتاب کردن منه خف الرجل بزودي کوچ کردن قوم از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خف القوم خفا و خفوفاً و خفۀ بانگصفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانکردن کفتار منه خف الضبع خفا منتهی الارب اطاعت کردن ماده خر خر نر را منه خف الاتن لعیرها شتافتن بسويدشمن منه خف الی العدو اندك شدن قوم منه خف القوم کم و اندك گردیدن رحمت کسان منه خفت رحمتهم شتافتن کسی در خدمت کسی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خف فلان لفلان فی الخدمۀ خفۀ خف خِف ف ع ص سبک خفیف منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد اِ گروه اندك منتهیالارب از تاج العروس از لسان العرب منه خرج فلان فی خف من اصحابه؛ اي فی جماعۀ قلیلۀ خف خُف ف ع اِ سَپَل شتر سبل شتر سول شتر از منتهی الارب کف اشتر کف فیل یادداشت بخط مؤلف ج، اخفاف ذوات الخف؛ اشتر و آنچه بدو ماند یادداشت بخط مؤلف سم شترمرغ سم دیگر حیوانات را جز شترمرغ خف نگویند زمین درست آنقدر کف پاي مردم که بزمین رسد شتر کلانسال هر آنچه پوشند موزه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج، خفاف امثال رجع بخفی حنین؛ ناامید برگشت خائب بازگشت کرد قاموس بخفی حنین بازگردید تاریخ یمینی رجع حنین بخفیه؛ ناامید برگشت رجوع به رجع بخفی حنین شود شرعاً آنچیزیست که پاشنه پا را می پوشاند و به آن ممکن است راه پیمایی و سفرکرد یا آنکه بتوان به آن یک فرسنگ یا بیشتر راه پیمود و جرموق، چیزیست که بر بالاي موزه پوشند براي آنکه موزه را از گل و مانند آن حفظ کند؛ لکن در مجموع گفته اند که جرموق،موزهء کوچک را گویند حنین، کفشدوزي بوده است که روزي با اعرابئی دو لنگه خفی را معامله می کند هنوز معاملهبپایان نرفته بین این دو اختلاف می افتد و حنین بر آن می شود که اعرابی را بکید درآورد، پس دو لنگه خف را از اعرابی می گیردو لنگه اي از آنرا براهی می اندازد و لنگهء دیگر براه دورتر و بین این دو لنگه بکمین می نشیند اعرابی بطریق بازگشت چون بیکیاز دو لنگه برمی خورد، می گوید این لنگه چقدر شبیه به خف حنین است، اي کاش لنگه دیگر آنرا می یافتم و هر دو را برمیداشتم، پس براه خود می رود ناگاه بلنگهء دیگر می رسد، بر اینکه لنگه اول را برنداشته حسرت می خورد، سپس از شتر پایین میآید و آنرا می بندد و دنبال لنگهء اول می رود حنین از پناهگاه خارج می شود و شتر را با بار آن می برد اعرابی که لنگهء اول رایافته بود با لنگهء دوم خاسر و ناامید از سفر بازمی گردد چون قومش می پرسند چه آوردي؟ می گوید خفی حنین خفا خَ ع ص نهفت یادداشت بخط مؤلف پنهان پوشیده ناظم الاطباء خورشید منی من بچراغت طلبم زآنک من در شبهجران و تو در ابر خفایی خاقانی از نظرهاي خفایش کم و کاست انجم و آن شمس نیز اندر خفاست مولوي خفا خِ ق بطور مخفیانه یادداشت بخط مؤلف پنهانی پوشیدگی ناظم الاطباء آنچنان کآن زن در آن حجرهء خفا خشک شداو و حریفش ز ابتلا مولوي در خفا؛ در پنهانی در پوشیدگی در نهانی ور همی بینند این حیرت چراست تا که وحی آمد کهآن اندر خفاست مولوي مثنوي روح را در غیب خود اشکنجهاست لیک تا نجهی شکنجه در خفاست مولوي خفاء خَ ع مص نهان شدن و آشکارا نگردیدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ع اِ امر مخفی منه برحالخفاء؛ واضح شد امر مخفی از منتهی الارب از تاج العروس خفاء خِ ع اِ پوشش و هرچه بدان چیزي را پوشند از گلیم و جز آن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ج، اَخفِیَه اِمص پوشیدگی خفیه در خفاء؛ در نهانی پشت سر در پوشیدگی سرمهء خفا؛ در افسانه هاي ایرانی، سرمه اي را می گفتندکه کشندهء آن در وقت کشیدن خود را مخفی می کرد تا دیگران او را نبینند علم الخفاء؛ علمی است که در آن از کیفیت پنهانداشت شخصی خود را از حاضرین گفتگو میشود، به این معنی شخصی خود را در مقابل جمع طوري مخفی می کند که آنها او رانمی بینند، ولی او آنها را می بیند ابوالخیر آنرا از فروع علم سحر دانسته و می گوید ادعیه و عزائم بسیار آنراست، ولی جز برايصاحب ولایت آنهم از طریق خوارق عادت امکان ندارد چه ما فقط در اغلب اوقات از آن می شنویم، ولی کمتر نظیر آنرا می بینممگر آنکه آنرا خوارق عادات بدانیم؛ خوارقی که از طریق اهل الله و اولیاء خداوندي بظهور می پیوندد دیگري می گوید از آنجاکه این علم است و از متفرعات سحر می باشد نه از متفرعات کرامت دیگر شکی باقی نیست که آن هم از لحاظ سحر امکان دارد وهم از طریق دعوت و عزائم و خارق عادت از کشاف اصطلاحات الفنون خفائر خَ ءِ ع ص، اِ جِ خَفِرة و خفر رجوع به خَفِرة و خفر در این لغت نامه شود خفات خُ ع مص ناگاه مردن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از تاج المصادر بیهقی خشک گردیدن گیاه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفت الرزع و نحوه؛ خشک گردید آن گیاه خفاثل خَ ثِ ع ص، اِ جِ خفثل رجوع به خفثل در این لغت نامه شود خفاثل خُ ثِ ع ص مرد سست راي ضعیف البدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه رجل خفاثل خفاجل خُ جِ ع ص گنگلاج منتهی الارب از تاج العروس رجوع به گنگلاج در این لغت نامه شود خفاجه خَ جَ اِخ طایفه اي از عربان راه زن و قطاع الطریق از غیاث اللغات ناظم الاطباء در آنندراج آمده است که این طایفه از بنیعامرند از خفاجه بسر راه معونت یابند وز غریبه بلب چاه مواسا بینند خاقانی با طبل و علم برنشست و بر جسر بغداد بگذشت و برعرب خفاجه تاختن برد تاریخ رشیدي خفاجی خَ جی ي ع ص نسبی انتساب به خفاجه که نام زنی است از انساب سمعانی خفاجی خَ اِخ ابن سنان رجوع به ابن سنان خفاجی شود خفاجی خَ اِخ احمدبن محمد بن عمر قاضی القضاه ملقب به شهاب الدین خفاجی مصري او از فاضلان عصر خود بود و در کتابی کهابتداء در حجرهء پدرم علم آموختم و سپس خالم ابوبکر شنوان بمن علوم عربیت آموخت و نیز چند کرده دربارهء خود می گویداو سپس بقسطنطنیه رفت و بخدمت سال شاگردي احمد علقمی و محمد صالحی شامی کردم و از داود بصیر طب فراگرفتمبزرگان بسیاري از اهل ادب و علم نائل آمد و در آنجا مقام قضاء یافت و آن قدر در این مقام برکشیده شد که قضاء مصر به اوواگذار گردید بر این شغل بود تا آنکه معزول شد و بدمشق رفت و بعد از سال زندگی بسال ه ق وفات یافت او راست ریحانۀ الالباء و زهرة الدنیا که حاوي اشعار و تراجم حال شاعر است شرح درة الغواص فی اوهام الخواص شفاءالغلیل فی کلام المعرب من الدخیل طرازالمجالس و چند کتاب دیگر از معجم المطبوعات و رجوع به اعلام زرکلی ج ص شود خفاجی شهاب الملک خَ شَ بُلْ مُ اِخ احمدبن محمد بن عمر رجوع به احمدبن محمد بن عمر قاضی القضاة شود خفاجیه خَ جی يَ اِخ سوسنگرد رجوع به جغرافی غرب ایران ص شود خفاچه جَ چَ اِخ نام دیگر طایفهء خفاجه رجوع به برهان قاطع و خفاجه در این لغت نامه شود نز سموم آسیب و نز باران بخیلییافته نز خفاچه بیم و نز عربیه عصیان دیده اند خاقانی صحیح این کلمه، خفاجه است چنانکه کلمهء خفاجه گذشت و آمدنآن با جیم فارسی از تصحیف هاي فارسی زبانان است خفاخف خَ خِ ع ص بسیارآواز منه ضبعان خفاخف؛ کفتاران بسیارآواز از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفادد خَ دِ ع ص، اِ جِ خَفیدَد رجوع به خفیدد در این لغت نامه شود خفادید خَ ع ص، اِ جِ خفیدد خفادد رجوع به خفیدد در این لغت نامه شود خفارت خِ رَ ع اِ مزد بدرقگی مزد نگاهبانی یادداشت بخط مؤلف خفارة رجوع به خفاره در این لغت نامه شود کار او بدان رسیدکه بخفارت کاروانها و تجار بازایستاد ترجمهء تاریخ یمینی مخالفت آغاز کرد و کسانی را که بر سبیل خفارت و از براي تسلیمبلاد و قلاع مشروط در صحبت او بودند محبوس کرد ترجمهء تاریخ یمینی جمعی از خواص خدم خویش بر او گماشت تا برسبیل خفارت ملازمت او می نمود ترجمهء تاریخ یمینی خفارة خَ رَ ع اِ شرم سخت منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب اِمص شرمگینی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفارة خَ رَ ع اِمص حفاظت نخل از فساد حفاظت کشت از پرندگان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفاره خُ خِ خَ رَ ع اِ عهد و پیمان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد پناه منتهی الارب ازتاج العروس مزد بدرقگی و نگاهبانی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفاش خُفْ فا ع اِ شب پره وطواط موش کور مرغ عیسی شب باره شب باز شب بازه، شب پرك شب بوزه شب یازه شبینه شیوز شب کور شیرمرغ شیرزج شیرزق یادداشت بخط مؤلف شباره بیواز چرهواز پازیره خربواز خربوز خرپور خربیواز شبان شبانور شپرك شپره شپوز شپوژ شهله یارسه شبده پرسه پرسقی یراسه از ناظم الاطباء ج، خفافیش در صبح الاعشیاین حیوان چنین تعریف شده است او پرنده اي است غریب الشکل و عجیب الوصف بدون پر و صاحب دو بال و بالهاي او بدودست او چسبیده است بعضی می گویند که بالهایش بدو پهلوي او چسبیده است او را خفاش بدان جهت نامند که در روز نمیبیند در زبان عرب، این پرنده را وطواط نیز گویند، ولی عقیدهء پاره اي بر آنست که خفاش پرنده صغیر و وطواط پرندهء کبیراست وطواط را خطاف نیز نام است خفاش از خواص پرندگان چیزي ندارد او را دندانها و خصیتین است و حائض می شود وچون آدمیان می خندد و مانند چهار پایان ادرار می کند و بچهء خود را از پستان خود شیر می دهد از آنجا که در روز نمی بیندهمواره براي قوت خود در وقت غروب آفتاب از لانهء خود بیرون می آید و در همین وقت است که پشه ها نیز براي خوردن خونحیوانات خارج می شوند و به خفاش برمی خورند و خفاش به آنها حمله می کند و قوت خود را درمی یابد گفته شده است کهاین حیوان را مسیح خلق کرده است از این جهت بین فارسی زبانها مرغ عیسی نام دارد خفاش سریع الحرکت و پرعمر استخفاش ماده بین سه تا هفت جوجه می گذارد و فرزند خود را در حین پرواز زیر بال خود می گیرد و باز گفته شده است که او درحال طیران، بچه خود را شیر می دهد چون برگ دلب خفاش را اصابت کند او را بیهوش می کند قتل این حیوان در اسلام نهیشده است از صبح الاعشی ج ص بود خفاش و نتواند که بیند روي من نادان ز من پنهان شود زیرا منم خورشید رخشانش ناصرخسرو نور خورشید در جهان فاش است آفت از ضعف چشم خفاش است سنائی عشق خوبان و سینهء اوباش نور خورشید ودیدهء خفاش ظهیر فاریابی هواداري مکن شب را چو خفاش نظامی نتوانم که ترا بینم از آنک چشم خفاش ضیا نپذیرد عطار آنچنانکه لمعهء دریاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست مولوي غایت لطف و کمال او بود ورنه خفاشش کجا مانعشود مولوي بچشم کوته اغیار درنمی گنجد مثال چشمهء خورشید و دیدهء خفاش سعدي طیبات که تاب خور ندارد چشمخفاش شبستري چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید جرم بر دیدهء خفاش نه بر خورشید است ابن یمین از پی طعمه شامی شده امچون خفاش وز پی دیدن خورشید شدم چون حربا ؟ فارسی زبانان آنرا خفاش بفتح خاء بکار میبرند خفاض خِ ع مص ختنه کردن زن تاج المصادر بیهقی المصادر زوزنی ختان دختر ناظم الاطباء خفاضۀ خَ ضَ ع مص خوش عیش گشتن از ناظم الاطباء منه خفض العیش خفاضۀ خفاف خَفْ فا ع ص کفشگر ناظم الاطباء موزه دوز دهار یادداشت بخط مؤلف ملخص اللغات حسن خطیب کفشفروش ناظم الاطباء موزه فروش یادداشت بخط مؤلف خفاف خِ ع ص سبک مقابل ثقال یادداشت بخط مؤلف جِ خفیف سبکان انفروا خفافاً و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون قرآن خفاف خَ ف فا اِخ یکی از شعراي باستانی است و شعر او در لغت نامهء اسدي به شاهد آمده است یادداشت بخط مؤلف خفاف خِ اِخ ابن ندبه یکی از شعرا و فُرسان عرب است یادداشت بخط مؤلف در منتهی الارب آمده وي صحابی بوده و صاحبتاریخ گزیده می گوید خفاف بن ندبه بمادر منسوب است پدرش عمیربن حارث شاعر است و تا زمان عمر خطاب در حیات بود تاریخ گزیده چ نوائی ص رجوع به اعلام زرکلی چ ج ص چ و تاریخ الخلفاء ص شود خفاف خُ اِخ ابن عمیر شاعر رجوع به خفاف بن ندبه در این لغت نامه شود خفاف ذفاف خُ ذُ ص مرکب، از اتباع تر و چسبان یادداشت بخط مؤلف خفافیش خَ ع اِ جِ خفاش منتهی الارب رجوع به خفاش در این لغت نامه شود خفاق خِ ع ص، اِ جِ خفق و خفوق منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب رجوع به خفق و خفوق در این لغت نامه شود خفاق خَفْ فا ع ص آنکه پیش قدم وي پهن باشد منتهی الارب رجل خفاق القدم؛ مردي که پیش قدم وي پهن باشد منتهیالارب خفاقۀ خَفْ فا قَ ع اِ دبر منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد ص باریک شکم منتهی الارب منه امراة خفاقۀالحشاء؛ زن باریک شکم منتهی الارب خفان خَفْ فا ع اِ چوزهء شترمرغ منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب جوجهء شترمرغ یادداشت بخط مؤلف ظرفی که تا لب پر شده باشد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب اهل البیت ناظم الاطباء الخدم اقربالموارد ص خانگی از ناظم الاطباء خفان خَفْ فا اِخ شهرکیست از سودان بحد مغرب نزدیک و مردمانی بسیارزرند حدود العالم خفانیدن صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان خَ دَ مص تیز کردن سوزن ناظم الاطباء خفایا خَ ع اِ جِ خفی و خُفْیَه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب و خفایاي آن ماجري و خبایاي آن حادثه محقق شد سندبادنامه ص خف ء خَ ع مص برکندن و بر زمین زدن کسی را منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خفاهخفاً فرودآوردن و خوابانیدن و افکندن خیمه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفابیته دریدنمشک را و گستردن آنرا بر حوض تا زمین آب حوض را جذب نکند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفاالقربۀ اصل این الف همزه است که بنابر قاعده همزهء ماقبل مفتوح در کتابت قلب به الف میشود خف الغراب خُفْ فُلْ غُ ع اِ مرکب حلزون لیسک شنج راب یادداشت بخط مؤلف خفت خِ اِ نوعی گره است و آن حلقه کردن یک سر ریسمان و غیره و برون کردن سر دیگر از آن و کشیدن آن تا بحد گره باشد،چنانکه با کمند براي گرفتن مرد یا اسپ کنند یادداشت بخط مؤلف خفت انداختن؛ گره خفت انداختن یادداشت بخطمؤلف گره خفت زدن؛ گرهی زدن که آن گره خفت باشد یادداشت بخط مؤلف خفت خُ مص مرخم، اِ مص مرخم عمل خفتن یادداشت بخط مؤلف ناظم الاطباء ز دیوان اگر نام او کرده پاك خورش خار وخفتش ابر تیره خاك فردوسی خفت و خیز؛ عمل خوابیدن و بلند شدن یادداشت بخط مؤلف جماع یادداشت بخطمؤلف نیابد همی سیري از خفت و خیز شب تیره زو جفت گردد گریز فردوسی خفت و نشست؛ عمل نشستن و خوابیدن یادداشت بخط مؤلف نیم خفت؛ نیم باز نیم بسته همان نرگسی در چمن نیم خفت نظامی امر از خفتن چو همرشتهءخفتگانی خموش فروخفت یا پنبه اي نه بگوش نظامی شتربچه با مادر خویش گفت پس از رفتن آخر زمانی بخفت سعدي اِ سداب ناظم الاطباء رجوع به مادهء بعد شود خفت خَ ع اِ سداب ناظم الاطباء مص کمین کردن لغت محلی شوشتر نسخهء خطی مص بلند نکردن صدا منه خفتالرجل صوته و بصوته خفتاً؛ بلند نکرد آن مرد آواز خود را منتهی الارب ضد جهر یادداشت بخط مؤلف پنهان راز گفتن تاج المصادر بیهقی پنهانی گفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفت خِفْ فَ ع اِمص سبکی خفیفی ناظم الاطباء مقابل ثقل یادداشت بخط مؤلف با قلت اجزاء و خفت حجم مشتمل استبر شرح مواقف و مقامات سلطان محمود سبکتکین و برخی از احوال آل سامان ترجمهء تاریخ یمینی طاهر چون خفت حال وقلت اعوان فائق و خلو عرصهء بلخ بشنید، طمع در استخلاص بلخ بست ترجمهء تاریخ یمینی معظم سپاه را بازپس گذاشت تامگر چیپال راي قنوج چون خفت اعوان سلطان ببیند، ثبات نماید ترجمهء تاریخ یمینی صحت یادداشت بخط مؤلف اگردر ایشان آید و صحت و خفت ایشان تحري افتد، اندازهء خیر است و مثوبات آن که تواند شناخت کلیله و دمنه چون آثارخفت و دلائل صحت تمام شد، هنگام سحر بر قصد اداء فریضه بمسجد رفتم ترجمهء تاریخ یمینی شرمگینی ناظم الاطباء خواري یادداشت بخط مؤلف خفت دادن از طرفه رسمهاي فلک در تعجبم کامی بکس نداد که خفت نمیدهد تأثیر ازآنندراج خفت کشیدن در حقیقت جهل کامل به ز علم ناقص است زر کشد از کم عیاري خفت از سنگ تمام مخلص کاشی از آنندراج سبکساري بیمغزي طیش سبکی یادداشت بخط مؤلف هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید بدان کهندامت برد و بنزدیک خردمندان بخفت راي منسوب گردد گلستان سعدي ارادت من در حق وي بخلاف عادت دیدند و برخفت عقلم حمل کرده و نهفته بخندیدند گلستان سعدي چهارهزار مرد با سفیدهان بکشتند بسبب خفت و کم عقلی تاریخ قم ص خفت خِفْ فَ ع مص خفیف کردن کسی لغت محلی شوشتر نسخهء خطی خفت ها و تشدیدها رفت تاریخ بیهقی سبکشدن یادداشت بخط مؤلف خفت خِفْ فَ ع اِ قوه اي است مائل بمحیط مقابل ثقل یادداشت بخط مؤلف در کشاف اصطلاحات فنون آمده بکسر خاء ثقل وهر دو لفظ از کیفیات ملموسه است و بیان آن در ضمن معنی ثقل در حرف ثاء مثلثه گذشت تردستی و آن قسمتی شعبده استکه عامل مهم آن چستی و جمله کاري مشعبد است یادداشت بخط مؤلف خفت آمیز خِفْ فَ ن مف موجب خفت و خواري فرهنگ رازي خفتار خَ اِخ لقب پادشاه جزیره و پادشاه حبش و آنرا حیقار و جَیْفار نیز گفته اند از منتهی الارب آنندراج خفتار خُ اِمص خواب نوم یادداشت بخط مؤلف خرم خفتار؛ خوش خواب خوش بخواب آنگاه بهرام گور خفتن می خواست و سماربن خوش اجازهء بازگشتن میخواست داد، می گفت خرم خفتارا از کتاب التاج منسوب به جاحظ ص خفتان خِ اِ نوعی از جبه و جامهء روز جنگ باشد که آنرا قزاگند گویند و ترکی قلمقاقی خوانند از برهان قاطع درع گَبر صحاحالفرس جوشن مهذب الاسماء تِجفاف منتهی الارب جامه اي هنگفت و سطبر بوده است از ابریشم یا پشم و شمشیرزننده برآن می لغزیده و اثر نمی کرده است قزاگند پنام جبه اي که روز جنگ پوشند یادداشت بخط مؤلف جامهء سپاهیان فرهنگجهانگیري خفدان آنندراج دو لشکر ز توران به ایران کشید به خفتان و خود اندرون ناپدید فردوسی یکی نیزه زد بر کمربنداوي که بگذاشت خفتان و پیوند اوي فردوسی بخفتانش بر نیزه بگذاشتم چو باد از سر زینش برداشتم فردوسی زره را و خفتانبپوشید شاد یکی ترك رومی بسر برنهاد فردوسی ملک درآمد و با لشکري که از دوهزار همه چو آینه خالی ز خود و از خفتان فرخی گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندرکشد گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود فرخی ببري چو بر نهاده بوي مغفرشیري چو برفکنده بوي خفتان فرخی مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ ویکران یکی خوي گردد اندر زیر خودهیکی خف گردد اندر زیر خفتان عنصري زره زیر و خفتانش از بر کبود ز پولاد ساعدش و از زر خود اسدي گرشاسبنامه سواران بریدند برگستوان فکندند خفتان و خنجر گوان اسدي گرشاسبنامه همه چاك خفتان زده بر کمر گرفته بکف تیغ وخشت و سپر اسدي گرشاسبنامه نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جانی ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها ناصرخسرو هر ناوکی که غمزه غازي زند بحکم نتوان حجاب کرد بخفتان و جوشنش سوزنی ناوك حادثهء گردون را سایهءحشمت او خفتانست انوري تیغ خورشید از جهان پوشیده اند در هوا خفتان از آن پوشیده اند خاقانی غرشت پلنگ دولت تو برشیردلان دریده خفتان خاقانی آتش غم پیل را درد برآرد چنانک صدرهء پشه سزد صورت خفتان او خاقانی سنان سرخشت خفتانشکاف برون رفت از فلکه پشت و ناف نظامی همه خاره خفتان و پولادپوش نظامی نبینی که در معرض تیغ و تیر بپوشند خفتانصد تو حریر سعدي بوستان کس از لشکري ها ز هیجا برون نیامد جز آغشته خفتان بخون سعدي بوستان مرگ را کی چارههرگز جوشن و خفتان کند قاآنی نوعی از جامه بوده است ناظم الاطباء خفتانیدن خُ دَ مص خوابانیدن غلطانیدن برهان قاطع ناظم الاطباء خفت افتادن خِ اُ دَ مص مرکب در گره خفت ماندن یادداشت بخط مؤلف گره خفت پیدا شدن یادداشت بخط مؤلف خفت انداختن خِ اَ تَ مص مرکب گره خفت زدن گره خفت کردن یادداشت بخط مؤلف خفت روح خِفْ فَ تِ ترکیب اضافی، اِ مرکب سبکی روح صفاي باطن پاکی روح و چون شاخ شبابش در نیکونامی نامی شد بکمالفضل و ادب و شمول کیاست و هنر و خفت روح و حلاوت حرکات بر چشم و دل وزراء ملک و اکابر عصر محبوب و شیرین شد المضاف الی بدایع الازمان ص خفت کردن خِ كَ دَ مص مرکب کمین کردن پنهان و مترصد شکاري نشستن، چنانکه یوز و گربه و غیره یادداشت بخط مؤلف خفت کش خِفْ فَ كَ كِ نف مرکب خواري کش خفت کش منت کش؛ کلمات شماتت گونه اي است که بچه ها در وقت قهرکردن بهم می گویند خفت کشیدن خِفْ فَ كَ كِ دَ مص مرکب خواري کشیدن منت کشیدن یادداشت بخط مؤلف خفتگان خُ تَ تِ اِ جِ خفته خوابیده ها نیام خفتگان را ببرد آب چنین است مثل این مثل خوار شد و گشت سراسر ویران از پی آنکهمرا تو صله ها دادي و من اندر آنوقت بخیمه در و خوش خفته سنان فرخی امثال خفتگان را آب برد خفتگی خُ تَ تِ حامص نوم خوابیدگی ناظم الاطباء کنون زآن خفتگی بیدار گشتم وز آن مستی کنون هشیار گشتم ویس ورامین زندگی خفتگی است خاقانی خفته آگه بیک نفس گردد خاقانی حالت خوابیدن ناظم الاطباء اثر خواب که در چشممی ماند و آنرا نیم باز می کند دلش چون چشم شوخش خفتگی داشت همه کارش چو زلف آشفتگی داشت نظامی خمیدگی چفتگی دولائی دوتائی یادداشت بخط مؤلف از آن خفتگی خویشتن کرد راست جهان آفرین را نهان یارخواست فردوسی خفتگی پشت؛ احدیداب کمر چفتگی پشت یادداشت بخط مؤلف جرعه اي گر به آسمان بخشی شود ازخفتگی زمین کردار خاقانی راحتی آسایش لمیدگی درازکشیدگی مردي بوده از مسلمانی مانده نام او خثیمه روز سیومنیمروز بگرما بباغ خویش آمد و دو زن داشت و ایشان آن باغ خشک کرده بودند و آب زده و جایگاه خفتن کرده و نیمروز، خثیمهرا از پیغمبر صلی الله علیه و سلم یاد آمد و گفت من بخفتگی و نعمت و آسانی و پیغمبر علیه الصلوة و السلام بگرما و سختگی ترجمهء طبري بلعمی دوست دارد دوست این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی مولوي خفتگی پاي؛ خدر و سنگین شدنآن خواب رفتن پاي یادداشت بخط مؤلف خفتن خُ تَ مص خواب کردن خسبیدن بخواب رفتن ناظم الاطباء غنویدن خفتیدن مقابل بیدار شدن خوابیدن تمام سر و گردنو تنه و پایها را بدرازا بر زمین گستردن بخواب شدن هجعت یادداشت بخط مؤلف رقد رقود رقاد تهجد تاج المصادربیهقی سبت دهار تاج المصادر بیهقی یارم خبر آمد که یکی توبان کرده ست مر خفتن شب را زد بیقی نکو و پاك منجیک بخفتند بهرام و فرزند و زن بماندند تنها همان هر دو تن فردوسی ز خفتن سراسیمه برخاستند بهر جاي جنگیبیاراستند فردوسی همه شب بخفتند از خرمی که پیروزیی بودشان رستمی دگر گفت کاي شهریار جوان بخفتی و بیدار کرديروان فردوسی پیوسته بروز و بشب تا آنکه بخفتندي تاریخ بیهقی خوارزمشاه بخندید، گفت بیشتر در جاي کرده است ودیرتر خفته است تاریخ بیهقی امیر بخفت و وي بوثاق خویش آمد تاریخ بیهقی برتو این خوردن و این رفتن و این خفتن وخاست نیک بنگر که که افکند درین کار چه خواست ناصرخسرو زآنکه پیغمبر شب معراج تا بر ساق عرش از شرف شد نه زخفتن شد بغار اي ناصبی ناصرخسرو بالش کودکان ز خفتن دان بالش مرد سایهء خفتان سنائی شاه را خواب خوش نباید جفتفتنه بیدار شد چو شاه بخفت سنائی دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دید دیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید خاقانی رخگلچهره چون گلبرك بشکفت زمین بوسید و خدمت کرد خوش خفت نظامی ببین سوز من ساز کن ساز تو مگر خوش بخفتم برآواز تو نظامی یاد دارم که شبی در کاروانی رفته بودم و سحر بر کنار بیشه اي خفته گلستان کسی گفت با صوفئی در صفاندانی فلانت چه گفت در قفا بگفتا خموش اي برادر بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت سعدي بوستان شنید این سخن دزدمغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت سعدي بوستان خوشست زیر مغیلان براه بادیه خفت شب رحیل ولی ترك جان ببایدگفت سعدي گلستان بر پهلو خوابیدن؛ بر یکی از دو پهلو دراز کشیدن اجلنظاء تخفس تجور طحو منتهی الارب بر قفاخفتن؛ به پشت خفتن خداوند این علت را باید در خواب بر قفا بازخسبد و بالین پشت کند ذخیرهء خوارزمشاهی به پشتخفتن؛ بر قفا خفتن طاقباز خفتن به شب خفتن؛ هجود منتهی الارب در مقابل روز خوابیدن به شکم خوابیدن؛ دمرخوابیدن فروخفتن؛ خوابیدن فروخفت شه با رقیبان راه ز رنج ره آسوده تا صبحگاه نظامی در آن صحرا فروخفتند سرمستریاحین زیر پاي و باده بر دست نظامی ناخفتن؛ نخوابیدن رسم ناخفتن بروز است و من از بهر ترا بی وسن باشم همه شب روزباشم با وسن منوچهري شکایت پیش ازین روزي ز دست خواب می کردم بغمخواران و نزدیکان کنون از دست ناخفتن سعدي نماز خفتن؛ نماز عشاء صلوة عشاه صلوة عتمه یادداشت بخط مؤلف و چنین گویند که بشریعت توریۀ اندر و بدان شریعتهايپیشین نماز دیگر فریضه تر بودي و گرامی تر و این نماز را صلوة الوسطی خوانند از بهر آنکه بمیان چهار نماز است نماز بامداد ونماز پیشین و نماز شام و نماز خفتن ترجمهء طبري بلعمی همیشه تا که تواند شناخت چشم درست نماز بیگه خفتن ز بامدادپگاه فرخی پس نماز خفتن شب یکشنبه امیر فرودآمدي تاریخ سیستان نماز خفتن امیر از شادیاخ برنشست با بسیار مردم تاریخبیهقی پس از نماز خفتن وي برنشست و این کنیزك را با کنیزکی چهار دیگر برنشاندند تاریخ بیهقی پس یک شب در آنروزگار مبارك پس از نماز خفتن پرده داري که اکنون کوتوال قلعه اي پیکاوند است بیامد تاریخ بیهقی از خواجه عمیدعبدالرزاق شنودم حسنک را بردار می کردند، بوسهل نزدیک پدرم آمد نماز خفتن پدرم گفت چرا آمده اي؟ تاریخ بیهقی دست ابراهیم بگرفت و بمنا برد و آنجا نماز پیش و دیگر و شام و خفتن و بامداد بکرد ابوالفتوح رازي پینکی زدن چرتزدن وَسَن سَنَه استراحت کردن آرام کردن ناظم الاطباء غنودن غنویدن بخواب رفتن یک عضوي بواسطهء انسداددوران خون ناظم الاطباء خدر و عوام هر اندامی را که زنده باشد و حس لمس او باطل شود، گویند خفته است ذخیرهءخوارزمشاهی خفتن پاي؛ خدر شدن بخواب رفتن زمخشري منجمد شدن ناظم الاطباء در آبی نرگسی دیدم شکفتهچو آبی خفته وز او آب خفته شنیدم کآب خفته زر شود خاك چرا سیماب گشت آن سرو چالاك نظامی هنگفت شدن غلیظشدن بستن ناظم الاطباء خفتن شیر؛ کلچیدن و بستن آن یادداشت بخط مؤلف کند شدن تیزي شمشیر ناظم الاطباء خمیدن نخسبد روان چونکه بالا بخفت تو تنها همان زآنکه همراه رفت فردوسی عمر وزید عصر دل خستند و دربستند کلسائلان و زائران را پشت خفت و دل شکست سوزنی فروخفتن؛ دولا شدن دوتا شدن بسته کف دست و کف پاي شوخ پشتفروخفته چو پشت شمن کسائی بوسیدن ناظم الاطباء مردن موت منتهی الارب خاموش شدن یادداشت بخطمؤلف کنون بایدت عذر تقصیر گفت نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت سعدي بوستان فروخفتن آتش؛ خاموش شدن آن فروخفتن چراغ؛ خاموش شدن آن و چراغهاي جاهلان خفته بود گفتند از روغن چراغ شما بما بدهید که چراغهاي ما خفتهاست ترجمهء دیاتسارون ص و چراغی که خواهد خفتن نخسپاند ترجمهء دیاتسارون ص کم شدن فرونشستن فروکش کردن ورم بخفت؛ ورم کم شد آماس کم شد خفتن پاي خُ تَ نِ ترکیب اضافی، اِ مرکب خدر شدن آن بواسطهء انسداد دوران دم از ناظم الاطباء خوابیدن پاي خواب رفتن پاي بیحس شدن پاي خفتن جاي خُ تَ اِ مرکب خوابگاه بستر فراش ناظم الاطباء عطن؛ خفتن جاي اشتر نزدیک آب محمودبن عمر ربنجنی شبستان ناظم الاطباء خفتن خون خُ تَ نِ ترکیب اضافی، اِ مرکب کنایه از بحل شدن خون از قصاص درگذشتن آنندراج خفتنده خُ تَ دَ دِ نف خسبنده خوابنده آنکه بخوابد یادداشت بخط مؤلف خفتن شیر خُ تَ نِ ترکیب اضافی، اِ مرکب کلچیدن شیر خلاف بریدن شیر یادداشت بخط مؤلف خفتنگاه خُ تَ اِ مرکب جاي خفتن، مبرك یادداشت بخط مؤلف یا ابل عودي الی مبارکک؛ شتر بازآي بسوي خفتنگاه خود منتهیالارب خفتن گرفتن خُ تَ گِ رِ تَ مص مرکب بخواب رفتن بیکدم که چشمانش خفتن گرفت مسافر پراگنده گفتن گرفت سعدي بوستان خفتنگه خُ تَ گَهْ اِ مرکب خفتنگاه جاي خفتن زهی خفتنگه نرمش زهی خارشگه تنگش سوزنی هنرمند یوسف چراغ زمن بیامدبخفتنگه خویشتن ؟خفتنی صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان خُ تَ ص نسبی منسوب به خفتن ص لیاقت لایق خفتن ناظم الاطباء ناخفتنی؛ غیرلایق خفتن خفتو خُ اِ کابوس خفتک ناظم الاطباء و آن سنگینیی است که در خواب بر مردم افتد عبدالجنه برهان قاطع نیدلان جاثوم ضاغوت سُکاجَه ملخص اللغات حسن خطیب دِئثان دَیَثانی یادداشت بخط مؤلف خفت و خواري خِفْ فَ تُ خوا خا ترکیب عطفی، اِمص خفت خواري پستی یادداشت بخط مؤلف خفت و خیز خُ تُ ترکیب عطفی، اِمص آهستگی و تأنی تدریج برهان قاطع از انجمن آراي ناصري ناظم الاطباء اضطراب بیقراري جماع همخوابگی با کسی ناظم الاطباء از برهان آرامش با زنان آمیختن نزدیکی مواقعه مباضعۀ یادداشتبخط مؤلف چون فرزندشان بمرد، حوا را گفت باك مدار که ما هنوز برنائیم دیگر بار خفت و خیز کنیم و فرزند باشد خدايتعالی گفت فرزند از خفت و خیز می بینی تفسیر طبري بلعمی نیابد همی سیري از خفت و خیز شب تیره زو جفت گیردگریز فردوسی بدو گفت کز خفت و خیز زنان جوان پیر گردد به تن بی گمان فردوسی تبه گردد از خفت و خیز زنان بزودي شودنرم چون پرنیان فردوسی پیري و سستی آمد و گشتم ز خفت و خیز زین پیشتر نساخت کسی مرد را زعام ناصرخسرو وآنکه زبیگانگان نفیر برآورد اکنون از خفت و خیز یار فروماند سوزنی که شد پاسدار تو در خفت و خیز پناهت کجا کرده بازارتیز نظامی عزب را نکوهش کند خرده بین که میرنجد از خفت و خیزش زمین سعدي بوستان شب خلوت آن لعبت حورزاد مگرتن در آغوش مأمون نداد بگفتا سر اینک بشمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز سعدي بوستان خفته خُ تَ تِ ن مف نف خوابیده خسبیده بخواب رفته ناظم الاطباء نائم راقد نومان ناعِس وَسِن یادداشت بخط مؤلف ج، خفتگان ز ناگه بار پیري در من افتاد چو بر خفته فتد ناگه کرنجو فرالاوي همه شب از ایشان پر از خفته دید یکایک دل لشکرآشفته دید فردوسی نشانی نداریم از آن رفتگان که بیدار و شادند اگر خفتگان فردوسی اگر خفته اي زود برجه بپاي وگر خودبپایی زمانی مپاي فردوسی چه مرده و چه خفته که بیدار نباشد آنرا چه دلیل آري و این را چه جوابست منوچهري خفته و مرده ازقیاس یکیست ؟ از قابوسنامه گرچه بجفا پشت مرا داري خم من مهر تو از دلم نگردانم کم از تو نبرم از آنکه اي شهره صنم توخفته اي و بخفته بر نیست قلم ؟ از قابوسنامه خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش ناصرخسرو خفته بجانی تو ز چون و چرا نه بتناز خورد و شراب و طعام ناصرخسرو خرگوش وار دیدم مردم را خفته دو چشم باز و خرد خفته ناصرخسرو بیدار شو فضیحتی ايخفته ناصرخسرو فرمود که من خود را خفته سازم کلیله و دمنه می اندیشم که چون مار خفته باشد، چشم جهان بین او را برکنم کلیله و دمنه بادي از خفته جدا شد کلیله و دمنه عالمت جاهل است و تو جاهل خفته را خفته کی کند بیدار سنائی تافتند ازهواي نفس و فساد بر سر خفته همچو در فنجک از حاشیهء اسدي نخجوانی صبح محشر دمید و ما در خواب بانگ زن خفتگانعالم را خاقانی مسافران بسحرگاه راه پیش کنند تو خواب پیش کنی اینت خفتهء رعنا خاقانی من ترا طفل خفته چون خوانم کهتویی خواب دیدهء بیدار خاقانی بربط که بطفل خفته ماند بانگ از بر دایگان برآورد خاقانی چو همرستهء خفتگانی خموشفروخسب یا پنبه درنه بگوش نظامی سر خفتگان را برآري ز خواب ز روي خرد برگشایی نقاب نظامی گر تشنگان بادیه را جانبلب رسید تو خفته در کجاوه بخواب خوش اندري سعدي ملامت گوي عاشق را چه گوید مردم دانا؟ که حال غرقه در دریا چهداند خفته در ساحل؟ سعدي خواب از سر خفتگان بدربرد بیداري بلبلان اشجار سعدي بره خفتگان تا برارند سر نبینند ره رفتگانرا اثر سعدي بوستان خفته خبر ندارد سر در کنار جانان کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان سعدي گسترده شده بر زمین ناظم الاطباء هیئت و شکل نائم گرفته درازکشیده یادداشت بخط مؤلف آن وقت پیغام آوردند از امیر و پس به پرسش خودامیر آمد و وي به اشاره خدمت کرد خفته تاریخ بیهقی غلیظ و هنگفت شده مانند شیر ناظم الاطباء بسته زفت شده خاثر نقیض بریده زباد دفزك هدل یادداشت بخط مؤلف عجلد؛ شیر خفته یا شیر دفزك زده و جغرات شده منتهی الارب لبنرائب؛ شیر خفته شیر بشب داشته تا خامهء آن گیرند یادداشت بخط مؤلف لبن خاثر؛ شیر خفته منتهی الارب خواب آلود ناظم الاطباء خواب آلوده ناخفته؛ نخوابیده نخفته مقابل خفته درازي شب از ناخفتگان پرس که خواب آلوده را کوته نماید سعدي بدایع منجمدشده راکدشده یادداشت بخط مؤلف آب خفته؛ آب راکد آب ایستاده یادداشت بخط مؤلف کج شده منحنی شده خمیده کج و خم ناظم الاطباء برهان قاطع همچو چنبر باد خفته همچو نیلوفر کبود قد و خدحاسدت از رنج و از بد اختري سوزنی بدان ماند این قامت خفته ام که گویی بگل در فرورفته ام سعدي بوستان غافل یادداشت بخط مؤلف همی راند تا پیش دریا رسید مر ایرانیان را همه خفته دید فردوسی اما دندانی باید نمود تا هم اینجاحشمتی افتد و هم بحضرت نیز بدانند که خوارزمشاه خفته نیست تاریخ بیهقی من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته امخاصه اخبار و از آن التقاطها کرده و در میان این تاریخ چنین سخنان از براي آن می آرم تا خفتگان بیدار شوند تاریخ بیهقی خلق نبینی همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب ناصرخسرو ملکتی کو را نماند جاودان اي دلت خفته تو آنرا خوابدان مولوي شاه خفته است فتنه اي بیدار چشم دولت ز شاه خفته مدار اوحدي استراحت کرده غنوده یادداشت بخط مؤلف خاموش شده فرونشسته یادداشت بخط مؤلف از آن همنشین تا توانی گریز که مر فتنهء خفته را گفت خیز سعدي بوستان امثال فتنهء خفته را مکن بیدار آتش خفته؛ آتش خاموش شده چراغ خفته؛ چراغ خاموش شده در نمک و مانند آنخفته رها کرده در نمک تا طعم آن گیرد، چون کباب به نمک خفته میرود مستانه بر خاکم نمیداند که من در کفن همچونکباب در نمک خوابیده ام ملاقاسم از آنندراج پَست خفته رسته؛ پست و بلند مرده یادداشت بخط مؤلف دفنشده ناظم الاطباء از کار بازایستاده باطل شده متوقف یادداشت بخط مؤلف بخت خفته چو بخت خفته یاري را نشاییچو دوران سازگاري را نشایی نظامی بخت شوریدهء من خفته تر از غمزهء تست زلف آشفتهء تو بسته تر از کار من است صائب از آنندراج بیحس شده خدرشده پاي خفته؛ پاي خواب رفته رگ خفته؛ رگ بی حس کنایه از خدر شده است اِ چالیک و آن بازیی باشد که کودکان کنند و آن دو چوب است یکی بمقدار سه وجب و دیگري بمقدار یک وجب و هر دو سرچوب کوچک تیز باشد از برهان قاطع از آنندراج خفته ارکان خُ تَ تِ اَ ص مرکب که رکن هاي آن از کار بازداشته شده باشد ساکن شده ساکن آرام اگر جرعه اي بر زمین ریزي ازمی فلک چون زمین خفته ارکان نماید خاقانی خفته بخت خُ تَ تِ بَ ص مرکب با بخت خفته بدبخت کنایه از فقیر و بی اقبال دي فرد و خفته بخت سوي ار من آمدم امروز جفتنعمت بسیار میروم خاقانی خفته بینی خُ تَ تِ ص مرکب آنکه بینی خوابیده دارد آنکه بینی پهن دارد اَفطَس یادداشت بخط مؤلف مقابل تیزبینی خفته پشت خُ تَ تِ پُ ص مرکب پشت دوتا قوزي قوزو گوژپشت خمیده پشت حکیم نوزده چون پیر خفته پشت شود درآنگهی کهاز پس خود کنده جوان بیند سوزنی خفته پشتش نعوذبالله قوز چون کمانی که درکشند بتوز نظامی خفته چشم خُ تَ تِ چَ چِ ص مرکب خوابیده چشم آنکه چشم مخمور دارد آنکه چشم باز ندارد افتاده چشم اعمش زمخشري خفته دل خُ تَ تِ دِ ص مرکب مقابل بیداردل دل مرده صورروان خفته دلانیم چون خروس آهنگ دان پردهء دستان صبحگاه خاقانی خفته رسته خُ تَ تِ رُ تَ تِ اِ و ص مرکب قسمی صنعت حجاري آجربري است که نقش موجود در آن از زمینه برجسته باشد انگیخته یادداشت بخط مؤلف فرانسوي خفته رو خُ تَ تِ رِ رُو نف مرکب آنکه در خواب راه رود بیماري است که مبتلا بدان در خواب راه می رود بدون آنکه بیدار شود خفته روي خُ تَ تِ رَ حامص مرکب عمل در خواب راه رفتن راه روي در خواب که بر اثر بیماري حاصل میشود بیماري اي که بر اثر آن صاحب این بیماري در خواب راه می رود فرانسوي خفته سیار خُ تَ تِ سَیْ یا ص مرکب آنکه بر اثر نوعی بیماري در خواب راه می رود خفته رو یادداشت بخط مؤلف خفته سیاري خُ تَ تِ سَیْ یا حامص مرکب عمل خفته سیار خفته روي یادداشت بخط مؤلف بیماریی است که بر اثر آن بیمار درخواب راه می رود یادداشت بخط مؤلف خفته شکل خُ تَ تِ شَ شِ ص مرکب بشکل خفته درآمده لمیده درازکشیده کنایه از بی ادب لنگ لوك و خفته شکل و بی ادبسوي او می غیژ و او را می طلب مولوي مثنوي خفتیدگی خُ دَ دِ حامص خوابیدگی بخواب شدگی خواب رفتگی یادداشت بخط مؤلف خفتیدن خُ دَ مص خسبیدن مصدر دیگریست براي خوابیدن خفتن و بهمه معانی آن استعمال میشود بوسیدن یکدیگر ناظمالاطباء غلطیدن آنندراج پیچیدن و گردیدن راحت شدن ناظم الاطباء ماست گردیدن شیر و جغرات شدن آن برهان قاطع بر زانو نشستن ناظم الاطباء بزانو درآمدن شتر برهان قاطع خفتیدنی خُ دَ حامص عمل خوابیدن عمل خفتن عمل بخواب شدن ص لیاقت قابل خوابیدن قابل خفتن خفتیده خُ دَ دِ ن مف نف خفته خوابیده بخواب شده خفثل خَ ثَ ع ص سست رأي و ضعیف البدن، منه رجل خفثل؛ مرد سست راي و ضعیف البدن از منتهی الارب ج، خَفاثِل خفج خَ اِ سنگینی و گرانئی باشد که مردم را در خواب بهم رسد و آنرا بعربی کابوس و عبدالجنۀ می گویند برهان قاطع خَفَج ناظم الاطباء خفتک خفج خَ فَ اِ خفج خفتک بختک کابوس ناظم الاطباء رجوع به خفج مادهء قبل شود خردل صحرایی که آنرا قچی گویند،آنرا بکوبند و در ماست کنند و با طعام خورند برهان قاطع از ناظم الاطباء شبرق حشیشۀ البزاز لبسان خاکشی خُبَّه یادداشت بخط مؤلف خفج خَ ع مص جماع کردن دردمند گردیدن ساق از ماندگی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد خفج خَ فَ ع اِ نوعی از بیماري شتر گیاهی بهاري ابلق که سپیدي آن بر سیاهی غالب باشد مص مبتلا گردیدن شتر بهبیماري خفج منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خفج البعیر خفجا منتهی الارب خفجا خَ فَ اِ کابوس خفتک خفج و آن گران و سنگینی است که در خواب عارض شود برهان قاطع رجوع به خَفْجْ و خَفَج دراین لغت نامه شود اِ لرزیدن پاي شتر را گویند در وقت برخاستن از برهان قاطع خفجاق خَ اِخ قبچاق قفچاق خفجاق را حد جنوبش به بجناك دارد و دیگر همه با ویرانی شمال دارد که اندر وي هیچ حیوان ؟ نیست و ایشان قومی اند از کیماك جدا گشته و بدین جاي مقام کرده و لکن بدخوترند از کیماکیان و ملک ایشان از دست ملککیماك است حدود العالم رجوع به قفجاق، قبچاق، قفچاق در این لغت نامه شود خفجه خَ خُ جَ جِ اِ نام درختی است پرخار و آن میوهء گرد سرخ رنگ و آن درخت را بعربی عوسج خوانند برهان قاطع ناظمالاطباء آنندراج انجمن آراي ناصري خفچاق خُ اِخ نام بیابانی است از ترکستان که بدشت قبچاق مشهور است برهان قاطع رجوع به قبچاق، خفجاق، قفچاق و قپچاق دراین لغت نامه شود اندرو از غزو خفچاق بت سیم ذقن و اندرو از قی و کیماك مه مشک عذار ابوالمعالی رازي از این سرزمین تابخفچاق دشت زمین را به تیغ و زره درنوشت نظامی مردم اصیل و ترکان صحرانشین باشد برهان قاطع ظاهراً مردم قبچاقاست که ترك نژادند و آنرا قفچاقیان نیز گویند ج، قفچاقان ز بس که ریخت ازین پیش خون قفچاقان بهندوي کهري چون پرندچین براق عجب مدار که از روح نامیه پس ازین بجاي سبزه ز گل بردمد سر خفچاق خاقانی خفچاق و روس رسمی ابخاز و رومذمی ذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر خاقانی خفچه خَ خِ چَ چِ اِ شوشهء طلا و نقره است برهان قاطع آنندراج شمش زر و سیم که گداخته و در ناوچهء آهن ریخته باشند وآنرا شوشه، شفشه و خفچه گفته اند آنندراج سرخی خفچه نگر از سرخ بید معصفرگون پوستش او خود سپید رودکی لغتفرس چو زر خفچه همه پشت و برش آتش رنگ چو نخل بسته همه سینه دایره اشکال گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان بهرخرامش ازو صدهزار غنج و دلال فرخی از آنندراج بصورت شجري زر خفچه او را برگ که از عقیق و ز یاقوت بار آن شجراست عنصري پر در سفته شاخ درختان جویبار چون زر خفچه برگ درختان بوستان عنصري یکی چون حقه اي از زر خفچهیکی چون بیضه اي بینی ز عنبر عنصري تو خفچه باشی و بیکار شد ز تو صراف تو بدره بخشی و بی شغل شد ز تو وزان مسعودسعد مویی چند را گویند از زلف و کاکل که یکجا جمع شده باشد و بر روي جوانان خوب صورت افتد از برهانقاطع از آنندراج از ناظم الاطباء طره عقربک یادداشت بخط مؤلف آن خفچه مشک بیز دلدار کرده ست مرا بغم گرفتار لبیبی از انجمن آراي ناصري شاخ درختی که بسیار هموار و راست رسته باشد برهان قاطع آنندراج از ناظم الاطباء خفچه خُ چَ چِ اِ چوب دستی کوچک که بر سر آن آهن سر تیز نصب کنند و بهلبانان براي راندن گاو در دست دارند آنندراج ترکه از چوب یا آهن که براي زدن بکار رود یادداشت بخط مؤلف بفرمود داور که میخواره را بخفچه بکوبند بیچارهرا عنصري خفخافۀ خَ فَ ع ص نعت است براي زنی که آوازش چنان باشد که گویی از بینی سخن می گوید منتهی الارب از تاج العروس ازلسان العرب از اقرب الموارد تودماغی یادداشت بخط مؤلف منه امرة خفخافۀ منتهی الارب خفخفۀ خَ خَ فَ ع اِ بانگ کفتار و سگ وقت خوردن صداي جنبانیدن پیراهن نو منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفخوف خُ ع اِ مرغی است که بازوها برهم زند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفد خَفْ خَ فَ ع مص تیز رفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد بشتاب رفتن یادداشتبخط مؤلف خفدان رجوع به خَفَدان در این لغت نامه شود خفدان خَ فَ ع مص تیز رفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خَفَد خَفْد رجوع به خفد در این لغت نامه شود خفدان خَ اِ خفتان جبه و سلاح در روز جنگ ناظم الاطباء رجوع به خفتان در این لغت نامه شود خفدان صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهان خَ فَ اِخ نام موضعی است منتهی الارب خفدد خُ دُ ع اِ شب پره خُفدود رجوع به خفدود در این لغتنامه شود نام مرغی است غیر شب پره منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب خفدود رجوع به خفدود در این لغت نامه شود خفدود خُ ع اِ شب پره خفدد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب رجوع به خفدد در این لغت نامه شود نام مرغیاست غیر شب پره منتهی الارب خفدد رجوع به خفدد در این لغت نامه شود خفده خَ دَ دِ ص خم کج کوژ ناظم الاطباء برهان قاطع رجوع به خفته در این لغت نامه شود امروز همی ضعیف بینی اینقامت خفدهء نزارم ناصرخسرو خفر خَ ع مص مزد گرفتن بجهت امان دادن و پناه دادن بر اثر آن مزد شکستن پیمان و غدر کردن با کسی خُفور خَفور، منه خفر به خفوراً بفتح و ضم خاء وفا کردن بعهد خود، منه خفر بعهده خفراً نگاهبان و بدرقه شدن و نگاهداري کردن و دومی با ب که اولی با خفر علیه و خفر به منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد متعدي میشود بهمین معنی است منتهی الارب علی خفر خَ فَ ع اِمص نیک شرم شرمگینی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفر خَ فَ ع مص نیک شرمگین شدن آن زن منتهی الارب از تاج العروس منه خفرت المرأة خفراً خفر خَ اِخ یکی از بلوکات ولایت خمسهء فارس طول آن هزار گز و عرض آن هزار گز، حد شمالی سروستان، شرقی فسا جنوبی صیمکان، غربی خواجه و میمند آب و هوا معتدل و جمعیت در حدود تن مرکز آن خفر عدهء قري یادداشتبخط مؤلف حمدالله مستوفی آرد خفر ، شهري وسط است بزرگتر از کوار هواي معتدل دارد و در آن حدود از آن هوا بهترنیست آبش گوارنده است و زمینش غله بوم میوه هاي سردسیري و گرمسیري همه در او باشد و نیکو بود و قلعه اي محکم دارد وآنرا تیرخدا خوانند و در او نخجیر کوهی و دشتی فراوان بود از نزهۀ القلوب چ لیدن ص در فرهنگ جغرافیایی آمده است نام یکی از بخشهاي چهارگانهء شهرستان جهرم بحدود و مشخصات زیر شمال بخش سروستان، باختر دهستان کوار و فیروزآباد،جنوب بخش صیمکان و کوهک، خاور بخش کردیان این بخش در شمال شهرستان واقع و هواي آن در حوزهء رودخانهء قرهآغاج، گرمسیري و مالاریائی و در قسمت کوه هاي سفیددار معتدل و سالم است عمدهء آب آن از رودخانهء قره آغاج و چشمهسارهاي متعدد و احیاناً از قنات می باشد محصولات عبارتند از غلات، برنج، خرما، مرکبات، میوه، بادام، صیفی و شغل اهالیزراعت، کسب و باغبانی و صنعت دستی آنها قالی بافی است این بخش از دو دهستان بنام خفر و گوکان تشکیل شده و مجموع قراو قصبات آن و تعداد نفوس آن در حدود هفده هزار نفر است مرکز بخش قصبهء باب انار است که در دهستان خفر و کنار راهشوسهء شیراز به جهرم قرار گرفته از فرهنگ جغرافیایی ایران ج رجوع به فارسنامهء ناصري شود نزهت القلوب آنراآورده خبر خفر که این دهستان را گر خَ اِخ نام یکی از دو دهستان بخش خفر شهرستان جهرم بحدود و مشخصات زیر شمال کوه مشهور بهاز بخش سروستان جدا می کند، جنوب کوه سفیدار و تنگ تادوان که حد فاصل این دهستان با گوکان و جلگهء میمند است، خاورتنگهء مخک از باختر دهستان کوار می باشد این دهستان قسمت شمال بخش را فراگرفته و منطقهء آن در شمال باختري کوهستانیو در سایر قسمتها جلگه است و رودخانهء قره آغاج از وسط آن جاریست هواي آن در قسمتهاي جلگه گرم می باشد آب مشروبو زراعتی آن از رودخانهء قره آغاج و چشمه سار و قنات است محصول آن عبارت از غلات، خرما، مرکبات، بادام، میوه وحبوباتست شغل اهالی زراعت، باغبانی و کسب و صنعت دستی آنها قالی بافی و زبان آنها فارسی است خفر از آبادي کوچکو بزرگ تشکیل یافته و در حدود نفر جمعیت دارد قراي مهم آن عبارتند از خانه کهدان، برایجان، آب سرد، شهر خفر، آبادشاپور، تادوان، فتح آباد، کته، آسمان جرد و علی آباد از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خفر خَ اِخ دهی است از دهستانهاي مرکزي بخش نطنز شهرستان کاشان واقع در هزارگزي خاور نطنز، این دهکده کوهستانی با تن سکنه است آب آن از رشته قنات و محصول آن غلات، حبوبات، ابریشم، میوه، خربزه، هندوانه و شغل اهالی زراعت و قالی بافی است راه آنجا مالرو است و دو مزرعه جزء این ده می باشد از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خفر خَ اِخ دهی است از بخش سمیرم بالا شهرستان شهرضا واقع در هزارگزي جنوب باختري سمیرم متصل براه مالرو خفر بهشیبانی، این دهکده کوهستانی و داراي تن سکنه است آب آن از چشمه و محصول آن غلات، حبوبات شغل اهالی زراعت و صنایع دستی قالی و جاجیم بافی و راه آنجا مالرو و یک باب دبستان و زیارتگه دارد از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خفر خَ اِخ نام رودخانه اي است در فارس توضیح آنکه چون رودخانهء کوار داخل بلوك خفر شود آنرا رودخانهء خفر گویند آبآن شیرین و گواراست یادداشت بخط مؤلف خفرات خَ فِ ع ص، اِ جِ خفرة و آن زن شرمگین باشد منتهی الارب از تاج العروس رجوع به خفره در این لغت نامه شود خفرج خَ فَ خَ رَ اِ سبزه و گیاه خرفه را گویند و آنرا بعربی بقلۀ الحمقاء می نامند برهان قاطع از ناظم الاطباء رجوع به خفرز دراین لغت نامه شود خفرجه خَ رَ جَ ع اِ حسن غذاء ص خوش عیش منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفرز خَ فَ خَ رَ اِ خرفه بقلۀ الحمقاء پرپهن یادداشت بخط مؤلف بگاه نام جستن تیرباران چنان رانی که برگ گل بهارانخفرز آید ترا ریگ رونده ثمر آید ترا بحر دمنده ویس و رامین مرحوم دهخدا آورده اند در برهان قاطع خفرج آمده استو غلط از کاتب است نه مؤلف برهان چه کاتب اولی برهان هر جا که مؤلف هم وزنی براي کلمه آورده است گمان برده است کهمیان دو کلمهء سجع هم باید محفوظ باشد، مث اگر صاحب برهان نوشته اهواز بر وزن سردار، کاتب تبدیل کرده و نوشته است بروزن سرباز در اینجا هم صورت اولی کلمه را حسین خلف با سکون ثانی و فتح ثالث آورده، مث گفته است خفرز بر وزن مخرج و کاتب اصل کلمه را عوض کرده براي مسجع شدن نوشته خفرج بر وزن مخرج یعنی زاء را بدل بجیم کرده است و در صورتدومی هم صاحب برهان آورده که با شاهد مطابق است خفرضض خَ فِ ضَ اِخ نام کوهی است به سراة در تهامه یادداشت بخط مؤلف از مفردات ابن بیطار در کلمهء اسب خفرق خَ رَ ص دشنامی است مر فارسیان را یعنی سست رگ و بی غیرت و زشت روي و بدخوي ناظم الاطباء از آنندراج ازینخفرقی موي کالیده اي بدي سرکه بر روي مالیده اي سعدي بوستان در آنندراج آمده است بالکسر و راي مهملهو در کشف بفتح اول و ثالث و در لطائف نیز بفتح اول و سوم بمعنی زشت و بدخو مؤید و مدار نیز مکسور بمعنی زشت و بد ازو در سراج اللغات خفرق بالفتح و راي مهمله مفتوح بمعنی بیغیرت و این معرب خفترگ چه خفت، گیاهی است بغایت نرم و رگبمعنی معروف و در این صورت، کنایه از سست و نرم رگ و بیغیرت است و بعضی نوشته که بالفتح معرب خفرگ است وخفرگ، مخفف خفته رگ باشد یعنی سست رگ و بیغیرت و ضمهء خاء را بفتح بدل کرده اند چرا که وزن فعلل بالضم در کلام عرب نیامده است ن ل بدان سرکه بدي سرکه در روي بوستان، چ یوسفی ص ب خفرك خَ رَ اِخ نام یکی از بخشهاي زرقان شهرستان شیراز است بحدود و مشخصات زیر شمال ارتفاعات سیوند و دهستان کمین؛ خاوردهستان توابع ارسنجان؛ جنوب ارتفاعات تخت جمشید و کوه رحمت و دهستان مرودشت؛ باختر تنگه و رودخانهء سیوند ایندهستان در شمال خاوري بخش واقع است با آب و هواي معتدل آب مشروب و زراعتی آن از رودخانهء سیوند، چشمه سارها وقنواتست محصولات آن عبارتند از غلات، چغندرقند، میوه و لبنیات شغل اهالی زراعت، باغبانی، گله داري و کسب می باشد بخش خفرك از آبادي بزرگ و کوچک تشکیل شده که در حدود نفر سکنه دارد قراي مهم آن عبارتند از سیوند،سیدان، فاروق، حسن آباد، اسماعیل آباد، کره تاوي، عباس آباد و محمودآباد راه شوسهء شیراز به اصفهان از باختر و راه فرعیتخت طاووس به توابع ارسنجان از وسط این دهستان می گذرد طوایف بنی عبداللهی عرب در اطراف آن ییلاق دارند از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خفرك سفلی خَ رَ كِ سُ لا اِخ یکی از بلوکات فارس است و بنابر رأي صاحب فارسنامهء ناصري درازاي آن شش فرسخ و نیم و پهناي آن ازدشت دال تا عمادآباد نزدیک بچهار فرسخ خفرك علیا خَ رَ كِ عُلْ اِخ از بلوکات فارس و بنابر قول صاحب فارسنامهء ناصري درازاي آن هفت فرسخ و نیم و پهناي بدو فرسخ نرسد خفرگ خَرَ ص سست رگ بی غیرت خفرق رجوع به خفرق در این لغت نامه شود خفرگان خَ رَ اِ فرومردن دم در عروق بسبب مرضی یا صدمتی آنندراج خپه کردن بطنابی و رسنی خفقان معرب آنست آنندراج خفر گنبد خَ گُمْ بَ اِخ نام ناحیتی است به فارس در چهارفرسخی داراب یادداشت بخط مؤلف خفرنج خَ رَ اِ کابوس خفتک عبدالجنۀ از ناظم الاطباء از آنندراج رجوع به خفج در این لغت نامه شود ص زشت و بد خري بدنژادي خري بدطبیعت خري خفته بالا و خفرنج منظر عمعق کز کجا آوردمت اي بدنیت که از آن آید همیخفرنجیت مولوي خفرنج خَ فَ نَ ع ص نرم و نازك منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفرة خُ رَ ع اِ عهد و پیمان پناه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفرة خَ فِ رَ ع ص شرمگین منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه امرأة خفرة ج، خَفائِر، خفرات خفرة خُ فَ رَ ع ص، اِ بدرقه کننده مشایعت کننده نگاهبان همراه محافظ محافظ در راه منتهی الارب از تاج العروس ازلسان العرب خفره خَ رَ اِخ دهی است از دهستان کوهمره سرخی بخش مرکزي شهرستان شیراز واقع در هزارگزي جنوب باختر شیراز و هزارگزي راه فرعی شیراز بسیاخ کوهستانی و معتدل است آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داري و راهش مالرو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خفري خَ اِ قالی ستبر کشیده بت و شال و خفري رده ملاي مله جمله برهم زده نظام قاري وجود پنبه بمخفی چو باد در قفس استولی بکاسر و خفري چو آب در غربال نظام قاري خفري خَ اِخ نامش شمس الدین محمد بن احمد و شهرتش خفري است مولدش خفر فارس بود او که بنام فاضل خفري نیز معروفاست سالها شاگردي سعدالدین تفتازانی کرد و صاحب حواشی و شروح چندي است که از آن جمله است شرح تذکره خواجهنصیرالدین طوسی که بسال ه ق از تحریر آن فارغ شد یادداشت بخط مؤلف خفریان خَ اِخ قریه اي است بیک فرسنگی شمالی تل بیضا و بدانجاست قبر عارف محقق حسین بن احمد بیضاوي که از بزرگان مشایخبود و پادشاه زمان امیر عضدالدوله دیلمی او را گرامی می داشته و اغلب بخدمتش می رسیده و از او طلب وعظ و نصیحت میکرده است از فارسنامهء ناصري خفریق خَ اِ ندامت ص زشت و بدهیکل ناظم الاطباء یادداشت بخط مؤلف چنانکه معشوق کسی با همه خونها و خفریقهامشترك است ولی عاشق بجز خوبی از او چیز دیگري نمی بیند فیه ما فیه شرمگین ناظم الاطباء خفزدو خَ فَ اِ جعل خبزدوك خبزدو ناظم الاطباء رجوع به خبزدو در این لغت نامه شود خفزدوك خَ فَ اِ جعل خبزدو خبزدوك خفزدو از ناظم الاطباء رجوع به خبزدو، خبزدوك و خفزدو در این لغت نامه شود خفس خَ ع مص کم خوردن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ویران ساختن منتهی الارب از تاج العروس ازلسان العرب از اقرب الموارد زشت گفتن اندك یا بسیار آب ریختن در شراب ریشخند کردن و استهزاء نمودن منه خفس فلاناً غالب آمدن در کشتی از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفس زیداً خفسیدن خُ دَ مص خفتن خسبیدن اگر ز گردش جافی فلک همی ترسی چنین بسان ستوران چرا همی خفسی ناصرخسرو خفسیده خُ دَ دِ ن مف خوابیده مایل خفته این منطقه منطقۀ البروج خفسیده است از معدل النهار التفهیم خفش خَ ع مص انداختن چیزي منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفش خُ ع ص، اِ جِ اخفش و خفشاء منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفش خَ فَ ع اِ خردي چشم منتهی الارب ناظم الاطباء علتی بی درد در پلکهاي چشم علتی که بشب بهتر بیند تا بروز ودر ابر تا روز صاف بی ابر ناظم الاطباء بیماریی در چشم و آن رقیق و ضعیف بودن قرنیه و عنبیه باشد که نور در هر دو فروشودو پیش بعضی اطباء ضعف بینائی با نم و تري مژه روزکوري یادداشت بخط مؤلف خفش خَ فَ ع مص خرد گردیدن چشم ها منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد مبتلی گشتنبضعف بصر خرد بودن پیش کوهان شتر و دراز نشدن آن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانخفشاء خَ ع ص مؤنث اخفش و آن زنی است که داراي خفش باشد از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد ج، خُفش خفض خَ ع اِمص تناسایی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب آسانی عیش مهذب الاسماء منه هم فی خفض منالعیش ص، اِ زمین پست و نرم یادداشت بخط مؤلف خفض خَ ع مص بلند نکردن آواز منه خفض الرجل صوته خفضا خوار کردن خدا کافر را منه خفض الله الکافر مقیمگردیدن در محل و جایی به تناسایی منه خفض بالمکان نرم رفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفض فلان خوش گردیدن زندگانی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خفض العیش تواضع کردن و فروتنی کردن از منتهی الارب از لسان العرب از اقرب الموارد منه قوله تعالی و اخفض لهما جناح الذل فروتنی و تواضع کن با ایشان پایین آوردن فرونهادن پست کردن زمخشري ضد رفع و بلند من الرحمۀ قرآن کردن یادداشت بخط مؤلف تو بکدخدایی قیام کنی چنانکه حل و عقد و خفض و رفع و امر و نهی بتو باشد تاریخ بیهقی بدچه می گویی تو خیر محض را هین تو رفعی کم شمر آن خفض را مولوي خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیمشب مولوي کسره دادن کلمه جر دادن کلمه در اعراب خفض در اعراب بمنزلهء کسر است در بنا از منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب منه خفض الکلمۀ الحرف خفضاً ختنه کردن دختر را خاص است بزنان منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب از اقرب الموارد ختان زنان یادداشت بخط مؤلف منه خفضت الجاریۀ مجهو عن الصادق علیهالسلام قال نقب اذن الغلام من السنه و ختانه لسبعۀ ایام من السنه و خفض النساء مکرمۀ و لیست من السنۀ مکارم الاخلاق طبرسی خفض جناح خَ ضِ جَ ترکیب اضافی، اِ مرکب پر گستردن مهذب الاسماء تواضع کردن فروتنی کردن یادداشت بخط مؤلف خفع خَ ع مص سر برگشتن افتادن از گرسنگی و جز آن زدن بشمشیر منه خفعه بالسیف سوختن جگر از گرسنگی اینصیغه بصورت مجهول استعمال میشود جنبیدن پرده و جامه آویخته منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد منه خفع الستر و الثوب المعلق فی الهواء خفعاً و خفعاناً مسترخی گردیدن مفاصل منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد منه خفعت المفاصل خفع خَ فَ ع اِ استرخاي مفاصل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفعان خَ فَ ع مص مصدر دیگري است براي خفع منتهی الارب رجوع به خفع در این لغت نامه شود اِ استرخاي مفاصل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خَفَع رجوع به خفع در این لغت نامه شود خفق خَ ع مص جنبیدن علم منه خفقت الرایۀ خفقاً و خفقاناً طپیدن دل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ازاقرب الموارد منه خفق القلب جنبیدن سراب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از تاج المصادر بیهقی بانگ کردن نعل که از رفتن بزمین برآید منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب فروبردن نره در فرج منتهیالارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد تغییب القضیب فی الفرج تاج المصادر بیهقی به دره یا چیزيپهن کسی را زدن منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد شلاق زدن یادداشت بخط مؤلف درخشیدن برق درجستن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد بانگ کردن باد آهسته زدن بشمشیر منتهیالارب از تاج العروس از لسان العرب زخمی سبک زدن خفق خَ فِ ع ص اسب باریک میان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه فرس خفق ج، خِفاق خفق خُ فَ ع ص اسب باریک میان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج، خِفاق خفق خَ فَ ع مص خَفق براي ضرورت شعر بجاي خَفق خَفَق گفته اند، چون این قول مشتبه الاعلام لماع الخفق ناظم الاطباء خفقات خَ خُ فِ فَ ع اِ جِ خَفِقَه و خَفَقَه منتهی الارب رجوع به خَفِقه و خَفَقَه در این لغت نامه شود خفقان خَ فَ ع مص جنبیدن علم منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفق تا خفقان علم خندهءشمشیر دید خاقانی ز هیبت تو دل شیر آسمان همه وقت چنانکه شیر علم روز باد در خفقان کمال الدین اسماعیل تا رایاتظفرنگار نصرت پیکار ماحفها الله بالنصر بر حدود ممالک ارمن خفقان یافته است جهانگشاي جوینی رجوع به خفق در این لغتنامه شود طپیدن دل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب جستن دل خفقان؛ طپیدن دل را گویند ذخیرهءخوارزمشاهی طپیدن سراب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفقان خَ فَ ع اِ طپش دل تپش دل حرکت اختلاجی که عارض قلب شود چون لرزه اي که در نوبه عارض تمام تن شده باشد یادداشت بخط مؤلف حرکت اختلاجیه اي است که عارض قلب شود بسبب چیزي که باعث آزار آن شود قرشی گوید مقصودما در این مورد از لفظ اختلاج مفهوم آن نیست و اختلاج، حرکتی است که عارض میشود قلب را بسبب چیزي از باد که در قلبجاي میگیرد و تا مخرجی نیابد بیرون نرود، بلکه زیاد گردد بقلب حرکت ارتعادیه، مانند حرکتی که عارض می گردد اعضاء راهنگام عارضه نافض و همچنانکه این حرکت حادث میشود بسیلان ماده ردیئه عفنه بر اعضاء و براي دفع آن بلرزد همچنانستحرکت خفقان که عارض میشود براي رسیدن چیزي آزاررساننده بر قلب، پس بلرزه درآید براي دفع موذي لرزشی از پی هم ازکشاف اصطلاحات فنون این کلمه معرب خپه و خپگی است یادداشت بخط مؤلف چرخ چو لاله بدل در خفقان رفته صعبدهر چو نرگس بچشم در یرقان مانده زار خاقانی در یرقان چو نرگسی در خفقان چو لاله اي نرگس چاك جامه اي لاله خاكبستري خاقانی بگیرد از طپش تیغ وز امتلاي خلاف دل زمین خفقان و دم زمانهء فواق خاقانی لاله ز تعجیل که بشتافته از تپش دلخفقان یافته نظامی در راه چنین قومی عطار بیان کرده جانش بلب افتاده در دل خفقان مانده عطار در نگر آخر که ز سوز دلمچون دل آتش خفقان می کند عطار چون جان فرید در تو محو است دل در خفقان کجات جویم عطار ترنجبین وصالم بده کهشربت مصر نمیدهد خفقان فؤاد را تسکین سعدي ناخن تدبیر را خفقان دلتنگی شکست عقدهء من وانشد چون غنچه از اظفاراستعمال می کنند، فاء صاحب آنندراج می گوید فارسی زبانان آنرا بسکون طیب میرمحمد افضلی از آنندراج چنانکه در میان فوق گذشت و نیز می گوید زلف از تشبیهات آنست و اشعار زیر را شاهد می آورد هنگام فغان پیچش زلفخفقانم برطرهء شادابی آواز کند ناز طالب آملی بی جنون مغز فغان بی نمک است چین بزلف خفقان بی نمک است طالب آملی البته در این موارد که زلف از تشبیهات آن می باشد، خفقان بمعناي طپیدن است نه طپیدن دل خفقان دار خَ فَ نف مرکب خفقان دارنده طپش دل دارنده نفس گرفته خیک است زنگی خفقان دار کز جگر وقت دهان گشا همهصفرا برافکند خاقانی خفقان کردن خَ فَ كَ دَ مص مرکب دل به طپش افتادن طپیدن دل زنهار از آن دبدبهء کوس رحیلت چون رایت منصور چه دلها خفقانکرد سعدي غزلیات خفقانی خَ فَ ص نسبی منسوب به خفقان ناظم الاطباء خفقۀ خِ قَ ع اِ آنچه بوي زنند مانند تسمه و روده و دره و جز آن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد بیابان املس سراب دار منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفقۀ خَ فِ قَ ع ص باریک میان منه فرس خفقۀ؛ اسب باریک میان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خُفَقَه رجوع به خُفَقَه در این لغت نامه شود ج، خَفِقات خفقۀ خُ فَ قَ ع ص باریک میان منه فرس خفقۀ؛ اسب باریک میان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خَفِقَه رجوع به خَفَقَه در این لغت نامه شود ج، خُفَقات خفگی خَ فَ فِ حامص حالت فشردگی گلو و حبسی و تنگی نفس ناظم الاطباء خبگی خپگی گلوگرفتگی یادداشت بخطمؤلف اضطراب کم هوائی جایی آزردگی خاطر ناظم الاطباء خفن خَ ع اِ استرخاي شکم منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفنج خَ فَ اِ نفع فایده برهان قاطع ناظم الاطباء آنندراج عیش و طرب ناز و غمزه برهان قاطع ناظم الاطباء خفنج خُ فُ اِ مجسمه خصوصاً مجسمهء مردمان بزرگ ناظم الاطباء خفنجل خَ فَ جَ ع ص گران ناگوار منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد زشت و گره پا که پیشپایها نزدیک نهد و پاشنه ها دور منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفنجی خَ فَ جا ع ص مرد سست بی نفع منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه رجل خفنجی خفندگی خُ فَ دَ دِ حامص جست جهش یادداشت بخط مؤلف خفندن خَ فَ دَ دِ مص افشاندن پاشیدن سرفه کردن بشدت و بسختی سخت نفس کشیدن ناظم الاطباء خفنده خُ فَ دَ دِ نف جهنده یادداشت بخط مؤلف هم آهو خفنده ست و هم تیزتک هم آزاده خو مطوع و تیزگام فرالاوي خفنشل خَ فَ شَ ع ص زشت کج پا که پیش پایها نزدیک نهد و پاشنه ها دور منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ازاقرب الموارد خفنجل خفو خَفْوْ ع مص درخشیدن برق خُفُوّ سست درخشیدن برق در ابر یادداشت بخط مؤلف رجوع به خُفُوّ در این لغت نامه شود منه خفا البرق خفواً هویدا گردیدن شی ء منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خُفُوّ، منه خفاالشی ء خفو خُفُوو ع مص خَفْوْ بهر دو معنی رجوع به خفو در این لغت نامه شود زدن بشمشیر تاج المصادر بیهقی سر جنبانیدن ازغلبهء خواب یادداشت بخط مؤلف بال زدن مرغ براي پریدن و در پریدن یادداشت بخط مؤلف از تاج المصادر بیهقی جستن رگ از تاج المصادر بیهقی خفو خَفْوْ ع اِ برقی که از کنارهء ابر بدرخشد و منبسط گردد و چون جزئی و ضعیف بنظر آید آنرا ومیض گویند و اگر عموماًبدرخشد آنرا عتیقه نامند خُفُوّ منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفو خُفُوو ع اِ برقی که از کناره ابر بدرخشد و منبسط گردد خَفو منتهی الارب رجوع به خَفو در این لغت نامه شود خفوت خَ ع ص زن لاغر منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد زنی که تنها پسند آید نه در میانزنان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفوت خُ ع مص آرمیدن و خاموش شدن بمردن بلند نکردن آواز را منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفتلصوته خفو خفود خَ ع ص ناقه اي که بچه ناقص افکند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه ناقۀ خفود خفور خَ خُ ع مص خَفر رجوع به خفر در این لغت نامه شود خفوش خَ ع اِ نوعی نان ارزن است منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفوف خَفْ فو ع اِ کفتار منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفوف خُ ع مص مصدر دیگري است براي خف منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد رجوع به خفدر این لغت نامه کنید خفوق خَ ع ص تیزدهنده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه ناقۀ خفوق خفوق خُ ع مص غایب شدن ستاره منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد فروشدن ستاره سرجنبانیدن از خواب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خفق فلان گذشتن بیشتر از شب پریدن مرغ منه خفق الطائر تیز دادن ماده شتر منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفقت الناقۀ خفوق خُ ع اِ باریکی میان اسب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفوة خِ وَ ع ص، ق بطور پنهانی و قریب منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه یأکله خفوة صفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانخفوة خِ وَ ع مص پنهان و پوشیده کردن به پنهانی کاري را انجام دادن از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد منه خفی له خفوة خفه خَ فَ فِ اِ خپه فشردگی گلو ناظم الاطباء خبه خَبَک خَباك یادداشت بخط مؤلف بدارآویختگی عطسه احتباس نفس نفس بریده و دم گرفته ناظم الاطباء ص گرفته مقابل باز و صاف یادداشت بخط مؤلف چون رنگ ایناطاق خفه است صداي او خفه است خفه خفه؛ آهسته آهسته در سخن یادداشت بخط مؤلف هواي خفه؛ هوایی که دمکرده و نفس در آن تنگ میشود هواي دم کرده یادداشت بخط مؤلف زیر آسمان گرم و هواي خفه براي سوسن یکنواخت وغم انگیز بود سایه روشن صادق هدایت ص دلتنگ دلگیر یادداشت بخط مؤلف دورنماي شهر خفه، مرموز پیدابود سایه روشن صادق هدایت ص اطاق خفه؛ اطاق دلگیر تنگ خلق کج خلق از لغت محلی شوشتر خفه شدن؛تنگ خلق شدن چون از دست فلانی کم کم داشتم خفه می شدم خفه کردن؛ تنگ خلق کردن عصبانی کردن چون حسنداشت کم کم مرا خفه می کرد گلوفشرده ناظم الاطباء مرده بر اثر فشردن گلو خفه شدن؛ گلو فشردن و بر اثر آن مردن خفه گردیدن؛ خفه شدن مردن بر اثر فشرده شدن گلو یادداشت بخط مؤلف بسته شدن راه گلو برنجد گلویی که بی خونبود خفه گردد ار خونش افزون بود نظامی خفه نمودن؛ خفه کردن سرفه سعال ناظم الاطباء خفه خُ فَ فِ اِ سرفه سعال ناظم الاطباء خفه خِفْ فَ ع مص سبک گردیدن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب سبک شدن و در خدمت شتافتن تاجالمصادر بیهقی اِمص سبکی منتهی الارب دهار خفه کردن خَ فَ فِ كَ دَ مص مرکب گلو فشردن خپه کردن راه نفس کسی را با فشار دست یا فروبردن چیزي در دهان و حلق گرفتنتا بمیرد خبک کردن خپه کردن چیزي بر سر آتشدان سماوري گذاردن تا آتش درون بمیرد با سد کردن منافذ هوا آتش راکشتن سماور را خفه کرد در پرده و نهانی مال کسی را به بهاي کم خریدن چون فلانی را فلانکس خفه کرد تپانیدن بتپانیدن بیش از ظرفیت چیزي آنرا پر کردن سد باب حیات چیزي کردن، چون عشقه نهال را خفه کرد بدار آویختن یادداشت بخط مؤلف ناظم الاطباء مرد خود مرده بود که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خفه کرده تاریخ بیهقی خفه کن خَ فَ فِ كُ اِ مرکب آلتی است که براي کشتن بر در آتش دان آن استوار کنند تا آن آتش بمیرد مطفأة یادداشت بخطمؤلف خفه کن سماور؛ آلتی است که بر سر آتشدان سماور نهند چون خواهند آتش سماور بمیرانند خفه کن شمع؛ آلتی کهشمع را فرومیراند خفه کننده خَ فَ فِ كُ نَنْ دَ دِ نف مرکب آنچه موجب خفه کردن میشود یادداشت بخط مؤلف گاز خفه کننده؛ گازهاي سمی گاز کشنده خفه گشتن خَ فَ فِ گَ تَ مص مرکب آزرده شدن و تنگدل شدن آنندراج بر دست خاکیان خفه گشت آن فرشتهء خلق خاقانی از آنندراج خفه گیر کردن خَ فَ فِ كَ دَ مص مرکب در نهانی و بی اطلاع و آگاهی و با جهل و نادانی طرف او را در معامله یا مانند آن مغبون کردن بواسطه جهل فروشنده بقیمتی سخت ارزان خریدن یادداشت بخط مؤلف خفی خَفْیْ ع مص آشکار کردن و بیرون آوردن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد پنهانکردن درخشیدن برق منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفی خُ فی ي ع مص خَفْیْ رجوع به خَفی و معانی مختلف آن در این لغت نامه شود خفی خَ فی ي ع ص نهان پوشیده پنهان عدم آشکارا ضد جلی ج، خفایا از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ذکر خفی؛ مقابل ذکر جلی ذکري که گوینده به آهستگی و بدون بلند کردن صداي خود آنرا می خواند کلام خفی؛ گفتارنرم گفتار آهسته گفتار پنهانی سخن نهانی یواش یادداشت بخط مؤلف راز ریز یادداشت بخط مؤلف مقابل جلی خط خفی؛ خط ریز یادداشت بخط مؤلف قلم خفی؛ قلم ریز، مقابل قلم جلی یادداشت بخط مؤلف خفی در نزدصوفیان، لطیفهء الهی است که بالقوه در روح بودیعت گذارده شده است و آن حصول بالفعل پیدا نمیکند مگر بعد از غلبه وارداتالهی و چون چنین شد آن واسطه بین حضرت حق و روح در قبول محلی صفات الهی و افاضهء فیض حق بروح می شود ازتعریفات جرجانی خفی در نزد عالمان علم اصول، عبارتست از لفظی که مقصود از آن پوشیده باشد، البته نه از جهت خودصیغه بلکه از جهت عروض عارضی بر آن این قید اخیر الفاظ مشکله و محتمله و متشابهه را از تعریف می کند، مث در آیهء سرقتحکم این آیت در حق طرار و نباش پوشیده است چه معنی سارق در لغت گیرندهء مال غیر باشد بطریق و کلمهء سارق در حق آندو صنف از مردم مشتبه شده است؛ زیرا که آنها به اسم مخصوص خوانده شده اند و اختلاف اسم هم دلیل بر اختلاف مسمی باشد،چنانکه اصل اینست از تعریفات جرجانی خفی خُفْ فی ي ع ص نسبی منسوب به خُفّ که آن موزه باشد کوچک و خرد که در موزه توان جاي داد چون کتاب کوچکو مانند آن یادداشت بخط مؤلف خفی خَ اِخ نام شاعریست ترك از شهر ادرنه و از شاعران عهد سلطان محمد فاتح او را به ترکی دیوانی است یادداشت بخطمؤلف خفیات خَ فی یا ع اِ جِ خفیۀ منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد عالم بالسرو الخفیات؛ نامی ازنامهاي صفات ایزد تعالی یادداشت بخط مؤلف خفیان خَ فی یا ع اِ بصیغهء تثنیه آواز زن و گام آن منتهی الارب منه اذا حسن من المرأة خفیانها حسن سائرها؛ وقتی از زنی آواز وصداي گام برداشتن او نیکو آمد سایر اعضاي او نیکو می آید خفی الحنین خُفْ فَلْ حُ نَ ع اِ مرکب کنایه از مأیوس است رجوع به خُفّ در این لغت نامه شود قد رجع من جانب البلدة بخفی الحنین نعمت خان عالی از آنندراج خفیت خُ يَ اِ نهان خفیه گرچه کنون تیره و در خفیت است ناصرخسرو خفیج خَ ع ص برآماسیده از آب ضعیف پا منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفیدد خَ دَ ع اِ شترمرغ نر ج، خفادِد، خَفادید ص شتابرو منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خفیددات خَ دَ ع ص، اِ جِ خفیدد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خفیدگی خَ دَ دِ حامص حالت خفه شدن خفگی خپگی یادداشت بخط مؤلف رجوع به خفگی و خپگی در این لغت نامه شود خفیدن خَ دَ مص نفس زدن دم زدن خفه شدن سخت نفس کشیدن نفس نفس زدن سرفه کردن طپیدن ناظمالاطباء عطسه کردن یادداشت بخط مؤلف عطسه زدن ناظم الاطباء چون بخفد باد سعادت اثر غالیه سا گردد باد سحر منجیک و امیرالمؤمنین گفت دنیاي شما بنزدیک من از خفیدن بزیست بنزدیک خداوندش ابوالفتوح ج ص دماغ صبحرا در هر خفیدن ز فیض رأي او خورشید زاید مؤیدالدین از آنندراج نائر میشی که چون بخفد چیزي از بینیش بیفتد یادداشت بخط مؤلف خفیدن خُ دَ مص سرفه کردن ناظم الاطباء سرفیدن یادداشت بخط مؤلف انقحاب؛ خفیدن یعنی سرفیدن مجمل اللغۀ خفیدنی خُ دَ ص لیاقت قابل خُفیدَن رجوع به خُفیدَن در این لغت نامه شود خفیده خَ دِ دِ ن مف نف خفه شده عطسه کرده گلوگرفته مختنق ناظم الاطباء خفیده خُ دَ دِ ن مف نف متأذي شده از سرفه ناظم الاطباء معروف مشهور شهرت یافته نامور نامدار ناظم الاطباء از برهانقاطع خفیر خَ ع ص، اِ امان داده پناه یافته بدرقه نگاهبان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد قلاووز آن یک تن یا بیشتر که همراه قافله بروند و قافله را بمأمن رسانند یادداشت بخط مؤلف سوي بهینه راه طلب کن یکیخفیر ناصرخسرو ور کنون سوي کعبه خواهی رفت ره مخوف است بی خفیر مباش سنائی چون خدا فرمود ره را راه من این خفیراز چیست و آن یک راهزن مولوي مثنوي هم خفیر و رهبر مرغان تویی هم انیس و وحشت هجران تویی مولوي خفیر شدن خَ شُ دَ مص مرکب نگهبان شدن قلاووز شدن بدرقه راه شدن یادداشت بخط مؤلف خفارة تاج المصادر بیهقی خفیر کردن خَ كَ دَ مص مرکب نگهبان کردن قلاووز کردن بدرقه راه کردن یادداشت بخط مؤلف خفیس خَ ع اِ شراب بسیارممزوج از منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد از لسان العرب خفی علائی خُفْ فی يِ عَ اِخ نام کتاب مختصریست در طب که صاحب ذخیرهء خوارزمشاهی براي سلطان علاءالدوله نوشت یادداشتبخط مؤلف در حواشی چهارمقالهء عروضی ص آمده است کتابی است مختصر در طب بزبان پارسی تألیف زین الدیناسماعیل بن الحسن الحسینی الجرجانی، چنانکه مؤلف خود در دیباچه گوید بعد از فراغ از تألیف ذخیرهء خوارزمشاهی،علاءالدوله آتسز خوارزمشاه او را مأمور کرد تا خلاصه و مهمات مطالب آن کتاب را بنحو اختصار در کتابی جمع آورد مصنفحسب الامر عمل نموده کتاب خفی علائی را تألیف نمود علیهذا تاریخ اتمام آن بعد از سنهء ه ق که سال جلوس آتسزخوارزمشاه است خواهد بود از خفی علائی، نسخ متعدد موجود است و خفی بضم خاء معجمه و تشدید فاء و در آخر یاء نسبتمنسوب است بخف یعنی موزه و مصنف خود در وجه تسمیهء آن در دیباچه گوید این مختصر را خفی علائی نام کرده شد وعلائی منسوب است بعلاءالدوله که بتصریح مؤلف و دیباچه از القاب آتسز خوارزمشاه است خفیف خَ ع ص سبک منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب مقابل ثقیل ضد گران و سنگین یادداشت بخط مؤلف ج، خِفاف، اخفاف، اَخِفّاء هو الذي خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها لیسکن الیها فلما تغشَّیها حملت حملا خفیفاً فمرت شخص سبک بی قدر حقیر بی وقار خوار به فلما اثقلت دعوا الله ربهما لئن آتَیْتَنا صالحا لنکوننَّ من الشاکرین قرآن ناظم الاطباء این سخن پایان ندارد وآن خفیف می نویسد رقعه در طمع عفیف مولوي نرم آهسته یادداشت بخط مؤلف مشی خفیف؛ رفتن نرم آنچه از مرکز بمحیط رود و تا آنجا نرسد نیارامد از کائنات جو ابوحاتم اسفزاري خفیف نزد اهلقوافی شعر منهوك را گویند از کشاف اصطلاحات فنون رجوع به منهوك در این لغت نامه شود اصطلاح عروض خفیفنزد عروضیان، اسم بحریست که وزن آن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن باشد دو بار ، چنانکه در عنوان اشرف گفته شده است درجامع الصنایع آمده بحر خفیف را دو وزن می باشد یکی تام و دیگري مجزو، اولین جمیع اجزاء بدین مثال ز خفیف ار طلب کنیمثلی را تو وزن کن فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن دوم دو جزء بر اصل و یکی محذوف و مثال آن این شعر ز خفیف آن نمونهکش بسخن فعلاتن مفاعلن فعلن از کشاف اصطلاحات الفنون در منتهی الارب آمده است خفیف، بحري از بحور است وآن بشش رکن سباعی که ثالث آنها بعینهء اول باشد تمام شود، چنانکه فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن خفیف خَ ع مص مصدر دیگر خف و خفۀ منتهی الارب خفیف خَ اِخ وي شاگرد علی بن عیسی و علی بن عیسی شاگرد خلف مروزي است او از صناع حاذق و فاضل آلات جنگی بود ازفهرست ابن الندیم خفیف خَ اِخ ابوعبدالله خفیف رجوع به ابوعبدالله خفیف در این لغت نامه و سیرة ابن خفیف شود خفیف آواز خَ ص مرکب آنکه سخنش غیرمفهوم باشد بیهوده گوي اِ مرکب آواز نامشخص صحبت مخفی ناظم الاطباء خفیف الثلث خَ فُثْ ثُ ع اِ مرکب نام قسمی خط عربی است اختراع ذوالریاستین فضل بن سهل از فهرست ابن الندیم خفیف الجثه خَ فُلْ جُثْ ثَ ع ص مرکب سبک جثه آنکه جثهء کوچک دارد آنکه هیکل و قالب کوچک دارد خفیف الشعر خَ فُشْ شَ ع اِ مرکب مویی که سطح بدن یا صورت از خلال آن نمایان است در خفیف الشعر رسانیدن آب بسطح صورتهنگام وضوء لازم است یادداشت بخط مؤلف خفیف الظهر خَ فُظْ ظَ ع ص مرکب سبک پشت کنایه از کم عیال است یادداشت بخط مؤلف خفیف العقل خَ فُلْ عَ ع ص مرکب سبک مغز آنکه عقل او سبک است خل و چِل خفیف اللحیه خَ فُلْ لِ يَ ع ص مرکب زِبِرقان تنک ریش یادداشت بخط مؤلف خفیف سالم خَ فِ لِ ترکیب وصفی، اِ مرکب نام بحري از بحور عروضی بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلن، چون چرخ انصاف را مدار توییصفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانباغ اقبال را مدار تویی ؟ یادداشت بخط مؤلف خفیف مخبون خَ فِ مَ ترکیب وصفی، اِ مرکب نام بحري از بحور عروضی است بر وزن فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن چون گذري کنبکوي من نظري کن بروي من چو امید دلم تویی بپذیر آرزوي من ؟ یادداشت بخط مؤلف خفیف و خوار خَ فُ خوا خا ترکیب عطفی، ص مرکب سبک بیمقدار حقیر ذلیل بیقدر ناچیز خوار یادداشت بخط مؤلف خفیف و دفیف خَ فُ دَ ص مرکب، از اتباع تر و چسبان یادداشت بخط مؤلف خفیفۀ خَ فَ ع ص مؤنث خفیف منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد کواکب خفیفه؛ نه کوکباست که نیک خرد می نماید از قدرسادس خردتر و این نه کوکب علاوه بر هزاروهشت کوکب است اقدار و اعظام سته است وبطلیموس این نه کوکب را عظم خواند یادداشت بخط مؤلف خفیفی خَ فی فی ي ع ص نسبی منسوب است به خفیف که بطنی است از قضاعه از انساب سمعانی خفیفیان خَ اِخ فرقه اي است از صوفیان که بر طریقت ابی عبدالله محمد بن خفیف شیرازي روند از کشف المحجوب هجویري خفیفی دائره خَ يِ ءِ رَ رِ ترکیب اضافی، اِ مرکب مرکز دایره ناظم الاطباء خفیق خَ ع مص آواز وزیدن باد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب آواز رفتن آب غیاث اللغات خفین خُفْ فَ ع اِ تثنیهء خُفّ جفت موزه یادداشت بخط مؤلف رجوع به خُفّ در این لغت نامه شود خفین و مدینه که در دره اي واقع و سري به ینبع و سر دیگري به خشر ینبع خَ اِخ نام وادي اي است و گویند نام قریتی است در میاندارد و سپس بدریا منتهی می گردد از معجم البلدان خفیۀ خِ خُ يَ ع مص نهان گشتن کسی از کس دیگر از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خفیت له خِفیَه خُفیَه ؛ نهان گشتم مر او را خفیۀ خَ فی يَ ع اِ چاه ج، خفایا، خفیات بیشهء انبوه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب نوعی از جنون منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه به خفیه؛ او را نوعی جنونست آسیب و مضرت دیو وپري خافیه یادداشت بخط مؤلف ص مؤنث خفی ج، خفیات، خفایا منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب الطاف خفیهء الهی؛ فیض هاي غیرآشکار خدا علوم خفیه؛ علوم غریبه و عبارتست از کیمیا، لیمیا، هیمیا سیمیا، ریمیاً و اول اسامیاین پنج علم در جملهء کله سر آمده است یادداشت بخط مؤلف نون خفیه؛ نون خفیفه ناظم الاطباء خفیۀ خُ يَ ع مص، اِمص خفیه نهان یادداشت بخط مؤلف پوشیده عدم آشکار مخفی از ناظم الاطباء ادعوا ربکم تضرعاً و قل من ینجیکم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعاً و خُفْیَۀً لئن انجینا من هذه لنکوننَّ من الشاکرین قرآن خُفْیَۀً قرآن خفیه می گفتند سرها این بدان تا نباید که خدا دریابد آن مولوي خفیه می گویند نامت را کنون خفیه هم بانگ نماز ايذوفنون مولوي دگر بخفیه نمی بایدم شراب و سماع که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است سعدي که یکی از ملوك حواشی درخفیه پیامش فرستاد که ملوك آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند بر ما گران آمد گلستان سعدي سعديبخفیه خون جگر خورد بارها این بار پرده از سر اسرار برگرفت سعدي بدایع کریم عزوجل غیب دان و مطلع است گرش بجهربخوانی و گر بخفیه دراز سعدي خفیه محال؛ زمین مخفی از حکومت ناظم الاطباء در خفیه؛ در نهانی پنهانی پوشیده جاسوس یادداشت بخط مؤلف پلیس مخفی پلیس خفیه؛ کارآگاه آشکارا یادداشت بخط مؤلف این کلمه از اضداداست خفیه نگار خُ يَ يِ نِ نف مرکب نویسندهء زیرك با فراستی که در پنهان براي حکومت اخبار می نویسد چغل ناظم الاطباء خفیهنویس خفیه نویس خُ يَ يِ نِ نف مرکب آنکه وقایع را غیر آشکار و پنهانی می نویسد و بنزد رئیس می برد آنکه وقایع را بدون آنکه کسی مطلعشود کما هو حقه می نویسد و به نزد حاکم می برد یادداشت بخط مؤلف پلیس مخفی بزمان ناصرالدین شاه یادداشت بخطمؤلف خفیه نویسی خُ يَ يِ نِ حامص مرکب عمل خفیه نویس یادداشت بخط مؤلف خفیه نویسی کردن خُ يَ يِ نِ كَ دَ مص مرکب وقایع را مخفیانه نوشتن بیادداشت مطالب مخفیانه پرداختن یادداشت بخط مؤلف خق خَق ق ع اِ شکاف در زمین که کسی اندر وي پنهان تواند شد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقربالموارد ج، اَخقاق، خقوق جج، اَخاقیق حوض خشک منتهی الارب خق خُق ق ع اِ حوض و تالاب پررخنه که آب در آن جمع نگردد و خشک باشد ناظم الاطباء خقاقۀ خَقْ قا قَ ع ص زن که از لاغري از فرج وي آواز برآید منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خقان خَ اِ خاقان و پادشاه ترکان ناظم الاطباء خق خق خُ خُ ع اِ فعل امر است یعنی گوشوار در گوش جاریه کن منتهی الارب خقخقۀ خَ خَ قَ ع مص آواز کردن فرج منتهی الارب از لسان العرب آواز کردن غلاف قضیب اسب منتهی الارب خقنۀ خُ قُ نَ ع اِ جِ خقان منتهی الارب ناظم الاطباء خقوق خَ ع ص ماده خر فراخ دبر ماده خري که از لاغري از فرج وي آواز برآید منتهی الارب از تاج العروس از لسانالعرب زنی که از لاغري از فرج وي آواز برآید منتهی الارب خقوق خُ ع اِ جِ خَقّ منتهی الارب رجوع به خق در این لغت نامه شود خقیق خَ ع مص آواز کردن شرم زن منه خق الفرج خقیقاً جوش زدن دیک و بانگ کردن آن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خَقَّ القِدْرُ خکاو خَ اِخ نام ولایتی است و آنرا خگاو نیز گویند از برهان قاطع و در انجمن آراي ناصري آمده است آنرا خرگاو می گویند ومخفف آن خکاو یا خگاو است داشت زالی بروستاي خگاو مهستی نام دختري و سه گاو سنائی در حاشیه برهان قاطع آمده استصحیح آن بجاي خگاو تکاو است و تکاو همان تکاب و تکاف می باشد رجوع به حدیقهء سنائی چ مدرس رضوي ص شود خکشک خَ كُ اِ کوزهء سفالین منقش بنقشهاي رنگارنگ که در آن انگبین کنند و در جهاز دختران فرستند و نیز در عید نوروز برايیکدیگر بطور هدیه فرستند و کودکان با آن بازي کنند ناظم الاطباء انجمن آراي ناصري از آنندراج با مرغ هفت رنگهمین ماند این خکشک وندر میانش باده رنگین ببوي مشک ابوالخطیر منجم از انجمن آراي ناصري در برهان قاطع آمده است کوزهء سفالین که آنرا برنگهاي الوان منقش کرده باشند و در شهر خلخ که یکی از شهرهاي حسن خیز است داخل جهاز دخترانآرند و در اصل این لغت خاك خشک بوده تخفیف داده خکشک شده خل خَ ل ل ع اِ راه نافذ در ریگ و راه نافذ میان دو ریگ و یا در ریگ متراکم منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد ج، اَخُلّ، خِلال مرد نحیف مختل الجسم جامهء کهنه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب رگی در گردن رگی در پشت شتربچهء نر بسال دوم درآمده مرغ کم پر آنچه تلخ و شورمزه باشد از گیاه شتربچهء از مادر جدا شده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد بدي منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب لباس پاره الثوب البالی از النجمه سرکه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ج،خُلول داند ترا که تو چه کسی دیگران چه کس آنکس که فرق داند کرد انگبین زخل سوزنی خل؛ سرکه را گویند و سرکه رابرومی آنسدن گویند و بسریانی خلا و بزبان سیستانی سگ گویند سرد است در دوم و خشکست در سوم و مخففست اعضايعصبانی را زیان کند و جوهر سرد در او بیشتر است و به این سبب صفرا را قمع کند و اجزاي او را از هم جدا گرداند و سیلان خونرا منع کند و چون غرغره کنند آماس کام و حنک را که از حرارت بود، سود دهد از ترجمهء صیدنه دست خم چون راحریحانیت داد خوان جم را خل خرمائی فرست خاقانی خلی نه آخر از خم تاکی مزاج چرخ کآنجا مرا نخست قدم بر سر خم است خاقانی در دوصد من شهد یکوقیه ز خل چون درافکندي و در وي گشت حل مولوي آن زمان شیرین شوي همچون عسل فارغآیی گر بتو ریزند خل مولوي گرچه می کردم چه میدیدم درین خل ز عکس جرض بنمود انگبین مولوي باز عقلش گفت بگذرزین حول خل دو شابست و دو شابست خل مولوي انگبین گر پاي وادارد ز خل اندر آن اسگنجبین آید خلل مولوي امثال مالهخل و لاخمر؛ نیست مر او را نه خیر و نه شر منتهی الارب ما فلان بخل و لاخمر؛ نه خیر در فلان است نه شر منتهی الارب ص لاغر کم گوشت منتهی الارب فربه منتهی الارب در این معنی خل از اضداد است خل خَ ل ل ع مص سوراخ نافذ کردن در چیزي منه خل الشیی ء خلا زبان شتربچه را شکافتن و چوب در آن کردن تا شیرنمکد منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد منه خل الفصیل نیزه زدن بکسی از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خله بالرمح درویش شدن یادداشت بخط مؤلف در کناره گلیم را بمیل چوبین ویا آهنین بر بدن خود بهم دوختن تا از باد نپرد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خل الکساء خاص شدننقیض عم در وقتی که می گوئیم عم فلان فی دعائه از منتهی الارب منه خل فلان فی دعائه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب چرانیدن شتران را در علف شیرین منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد لاغر و کم گوشت شدن از لسان العرب از تاج العروس از اقرب الموارد منه خل لحمه خل خِل ل ع اِمص مصادقت مواخات دوستی از منتهی الارب منه انه الکریم الخل ص فقیر محتاج درویش منتهیالارب از تاج العروس از لسان العرب اِ دوست در این صورت همیشه با لفظ ود مرادف می باشد خُلّ منتهی الارب منه کان لی وداً و خلا ج، اخلال خل خُل ل ع اِ دوست در این صورت همیشه با لفظ ود مرادف می باشد خِلّ منتهی الارب منه کان لی وداً و خلا ج، اخلال رجوع به خِلّ در این لغت نامه شود خل خَ اِ بمعنی آمدن باشد برهان قاطع انجمن آراي ناصري آنندراج ورود ناظم الاطباء بیا، یعنی کلمه امر آمدن برهان قاطع آیش ناظم الاطباء خل خِ اِ خلط بینی انسان و گوسفند و امثال آن برهان قاطع از ناظم الاطباء در تداول مردم گناباد، کسی که زیاده از بینی ويخل آید او را خلّوك گویند خُل خل خُ ص کم عقل بی کیاست خل خُ اِ آب بینی انسان و گوسفند و امثال آن برهان قاطع خِل سوراخ مقعد بزبان گیلگی از برهان قاطع انجمن آرايناصري آنندراج خاکستر برهان قاطع از انجمن آراي ناصري مرحوم دهخدا می گویند اصل این کلمهء خاکستر مخلوطآذري بمعنی آتش از همین کلمهء خل است و در کلمات خاك و خل و خلواره این کلمه با اتباعی کول به آتش است و کلمهءآمده است پیل مست ار بر در کاخش کند روزي گذار شیر نر گر بر سر کوخش کند وقتی گذر آتش خشمش دو دندان خلکند بر پیل مست آفت سهمش دو ساعد بشکند بر شیر نر فرخی از انجمن آراي ناصري خلا خَ ع مص فروخفتن ناقه بی علتی منه خلات الناقۀ حرونی کردن ناقه و نگذاشتن جاي را منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب بعضی ها حرونی کردن جمل را نیز خلا می گویند، ولی بعضی دیگر آنرا خاص ناقه می دانند خلا مابعد خود را نصب خلا خَ ع حرف حرف استثنا بمعنی جز منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب چوندهد، این کلمه فعل خواهد بود، منه قولهم افعل کذا و خلاك الذم؛ اي اعذرت و سقط عنک الذم منتهی الارب خلا خَ خِ از ع، اِ آب دست جاي پاي خانه مبرز کاراب بیت الخلا فرناك آشیگاه ناظم الاطباء مبال متوضاء آبخانه یادداشت بخط مؤلف جاي خالی ناظم الاطباء خلوتگاه پنهان ضد ملا نقیض آشکار یادداشت بخط مؤلف وي حصیري در مهد از باغ می آمد آشامیده و از آن در خلا بمشهد بسیار مردم غلامان را فرموده تا بزد تاریخ بیهقی دمنه در خلا پیش شیر رفت کلیله و دمنه نه همی فرصتیست باید جست گر خلا باشد ار ملا باشد مسعودسعدسلمان گر روز من ثناکنمش بر ملا بنظم در شب همی به نثر دعا بر خلا کنم مسعودسعدسلمان خدمت خاصۀ سلطان بخلا و بملا مسعودسعدسلمان گفت خاتون را بسی شوهر که تو بازپرس اندر خلا احوال او مولوي خلاء خَ ع ص جایی که در آن کسی نباشد خلا منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه مکانخلاء اِ خَلَا رجوع به خَلاء اِ در این لغت نامه شود خلاء خَ ع مص تهی گردیدن آن منزل از اهل خود منه خلا المنزل من اهله خلواً و خلاء خلوت کردن کسی با مرد خود ازمنتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خلا الرجل بنفسه خلوة و خلاء افتادن مرد بجایی تهی که کسی بويمزاحمت نمیکند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خلا الرجل خلاء امثال خلاءكصفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانعاقنی لحیاءك؛ در منزل خود هرگاه که تنها ماندي ملازم حیاء خود باش گذشتن رجوع به خلوة در این لغت نامه شود رفتن رجوع به خلوة در این لغت نامه شود فرستاده شدن منتهی الارب رجوع به خلوة در این لغت نامه شود اقتصارکردن بر بعض طعام منه خلا علی بعض الطعام خلاء مردن منه خلا مکانه خلاء و خلواً گرد آمدن با کسی در خلوت منه خلابه الیه، معه خلواً، خلاء خلوة تبري کردن از کار منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خلا عن، من الامر امثال انامنک خلاء؛ من از تو بري هستم و در این معنی مثنی و جمع نمیشود فرستادن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه خلا عن الشی ء تهی بودن شکم از غذا و کیلوس یادداشت بخط مؤلف ریشخندکردن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب منه خلابه؛ ریشخند کرد بوي خلاء خَ ع اِ آب دست جاي متوضاء کنیف مبرز مستراح یادداشت بخط مؤلف خلاء خِ ع مص خل ء خلوء رجوع به خلوء در این لغت نامه شود خلائف ثم خَ ءِ ع اِ جِ خلیفۀ منتهی الارب رجوع به خلیفۀ در این لغت نامه شود و هو الذي جعلکم خلائف الارض قرآن هو الذي جعلکم خلائف فی الارض فمن کفر فعلیه کفره قرآن جعلناکم خلائف فی الارض من بعدهم قرآن خلائق خَ ءِ ع اِ خلایق جِ خلیقۀ رجوع به خلیقۀ در این لغت نامه شود از خدایی خلائق آگه نیست عقلا را درین سخن رهنیست سنائی قله هایی بر ذروهء صمان که آب باران در آنها گرد آید منتهی الارب از تاج العروس از اقرب الموارد خلائل خَ ءِ ع اِ جِ خلیلۀ منتهی الارب خلاب خَ اِ مرکب گل و لاي و آب که بهم آمیخته شده باشد برهان قاطع از ناظم الاطباء منجلاب لجن زار زآن شراب اینکه توداري چو خلابیست نبیذ در بهشت این همه عالم چو سرائیست خراب ناصرخسرو بزیر زانوي من خاك را خلاب کنند مسعودسعد کردم بدم نسیم هوا را همی مسموم کردم به اشک ریگ بیابان همی خلاب مسعودسعد آب مهر ترا خلاب نبود آتشخشم تو شرار نداشت مسعودسعد او و همه جهان مثل زمزم و خلاب او و همه سران حجرالاسود و رخام خاقانی کی شکند همتشقدر سخن پیش غیر کی فکند جوهري دانهء در در خلاب خاقانی جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است گلستانسعدي روزي حضرت خواجه قدس الله روحه فرمودند که راه گذر مرا خلاب مرارید که قدمهاي من بی نماز میشود تا بجهت شمادعا کنم انیس الطالبین بخاري زمین گلناکی را گویند که پاي آدمی و چاروا در آن بماند برهان قاطع در راه خلابیپیش آمد کلیله و دمنه دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی نرانده ایمی گستاخ وار خر بخلاب سوزنی خر خمخانه کز سر خم عقلمست برخیزد و فتد بخلاب سوزنی خرم اندر خلاب عجز نخفت انوري بنده با مشت خربط است امروز چون خر اندر خلابافتادند انوري انوري آخر نمیدانی چه می گویی خموش گاو پاي اندر میان دارد مران خر در خلاب انوري بیهده خر در خلابقصه من رانده اي کافرم گر نفکنم گاو هجا در خرمنت انوري باران تیر گشته شبانروزي و عدو ز اشتردلی خویش چو خر مانده درخلاب رضی نیشابوري هرکه خر در خلاب شهوت راند خاقانی جهان خلق چون خر در خلابست عطار دور می شد این سؤال واین جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب مولوي درآمد ز در همچو خر در خلاب شده پشت در زیر خیک شراب دستورنامهء نزاري قهستانی چ روسیه ص سعدیا پرهیزگاران خودپرستی می کنند ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم سعدي طیبات بپاي پیلتن اسبت چنان عاجز فتد خصمت که هر کس بیندش گوید خري اندر خلابست این ابن یمین امثال چون خر در خلاب ماندن؛ در کاري واماندن خلاب خِ ع مص مصدر دیگر خلب است منتهی الارب رجوع به خلب در این لغت نامه شود مخالبۀ رجوع به مخالبۀ در اینلغت نامه شود خلاب خَ لْ لا ع ص مرد فریبندهء مکار دروغگو منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب بسیار فریبا یادداشت بخطمؤلف خلابت خِ بَ ع مص خلابۀ فریفتن بزبان یادداشت بخط مؤلف رجوع به خلابۀ در این لغت نامه شود خلابر خَ بَ اِ تازیانی که در دربخانهء پادشاهان و سلاطین مرسوم خوار باشند ناظم الاطباء بزبان گیلان مردمی را گویند از عربکه در خانهء پادشاهان و سلاطین مرسوم خوار باشند برهان قاطع آنندراج خلابس خَ بِ ع ص، اِ باطل منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلابس خُ بِ ع ص، اِ سخن رقیق منتهی الارب از تاج العروس دروغ منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ازاقرب الموارد خلابش خَ بَ اِ نوکر و ملازم و مرسوم خوار بزبان مردم گیلان برهان قاطع خلابۀ و خلب خِ بَ ع مص فریفتن بزبان منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد مصدر دیگر آناست رجوع به خلابت شود فریفتن تاج المصادر بیهقی المصادر زوزنی رجوع به خلابت شود خلاب خلابۀ خِ بَ ع اِ انبري که بدان جنین را می گیرند و بفرانسه فرسپس می گویند فریب ناظم الاطباء خدعه نیرنگ حقه یادداشت بخط مؤلف خلابۀ خَلْ لا بَ ع ص زن فریبنده و مکاره و دروغگو مؤنث خلاب از منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خلابیس خَ ع ص، اِ باطل پراکندگان بهر سوي واحد ندارد و شاید واحد آن خلبیس باشد دروغ مص آب خوردهرفتن شتر چنانکه شبان را عاجز گرداند ص آنچه نظام نداشته باشد نادرست ناکسان و فرومایگان منتهی الارب ازتاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلات خَ ع اِ گیاه تر یادداشت بخط مؤلف خلاة ج، خَلی خلاج خَ ع اِ نوعی از بردهاي خط دار منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد نوعی از جامه هاي خطدار ناظم الاطباء خلاج خِ ع مص مصدر دیگر است مخالجه را رجوع به مخالجه در این لغت نامه شود خلاجاي خَ اِ مرکب جاي لازم بیت الخلاء پاي خانه فرناك ناظم الاطباء ادب خانه نهانخانه یادداشت بخط مؤلف خلاجلو خَ اِخ دهی است از دهستان پیچرانلو بخش باجگیران شهرستان قوچان داراي تن سکنه آب آن از چشمه و محصولات آن غلات، بنشن و میوه شغل اهالی زراعت، قالیچه و گلیم بافی و راهش مالرو است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خلاخانه خَ نَ نِ اِ مرکب بیت الخلاء یادداشت بخط مؤلف آب خانه حاشیهء فرهنگ اسدي نخجوانی خلاخل خَ خِ ع اِ جِ خلخال ناظم الاطباء و خلاخل زرین چون بر پاي بازبندند بر شکار دلیرتر و خرم تر رود نوروزنامه خلاخیل خَ ع اِ جِ خلخال منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب القلائد و القرطه و الدمالیج و الخلاخیل مکارم الاخلاقطبرسی وللاناث، لهن من المداري و الاسوره و الخلاخیل و الجماهر بیرونی ص رجوع به خلخال در این لغت نامه شود خلاد خَلْ لا اِخ ابن خالد صیرفی از کبار قراء بود و گویند که او امام در قرائت و ثقۀ و عارف و محقق بود و در کوفه بسال ه ق درگذشت از اعلام زرکلی چ ج ص خلار خُلْ لا اِخ دیهی بزرگ است کی سنگ آسیا آنجا کنند و بیشترین ولایت پارس را سنگ آسیا از آنجا برند معتدلست چشمهءآب کوچک دارد چندانک خوردن را باشد و هیچ غله و میوه و دخلی دیگر نباشد و جز سنگ آسیا ندارند و معیشت ایشان از آن عسل و شراب آن معروفست و حجاج بعامل خود ، باشد و هفتصد دینار هر سال بدیوان گذارند فارسنامهء ابن بلخی ص در فارس می نویسد ابعث الی بعسل من عسل خلار من النحل الابکار الذي لم تمسه النار یادداشت بخط مرحوم دهخدا ورجوع به نزهۀ القلوب چ لیدن ج ص و شود دهی از دهستان همایجان بخش اردکان شهرستان شیراز واقع در هزارگزي جنوب خاور اردکان و هفت هزارگزي شوسهء اردکان بشیراز این دهکده کوهستانی با تن سکنه آب آن از چشمه و محصول آن غلات، انجیر، انگور، بادام و شغل اهالی زراعت و راهش فرعی است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خلازیل خُ اِخ دهی است جزء دهستان غار بخش ري شهرستان تهران داراي تن سکنه آب آن از قنات و محصول آنجا غلات،صیفی و چغندرقند شغل اهالی زراعت و گاوداري راهش مالرو است از طریق اسفندیاري میتوان ماشین به آنجا برد از آثار قدیماست خولازیل این دهکده را نام دیگري است و آن آنجا تپه اي است از فرهنگ جغرافیایی ایران ج خلاس خَلْ لا ع ص دزد راهزن غارتگر رباینده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلاسی خَ سی ي ع ص، اِ کودك که یکی از ابوین وي سپید و دیگري سیاه باشد منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلاسیۀ خَ سی يَ ع ص زن گندم گون و کمی سیه چرده ناظم الاطباء زن سپید که سپیدي آن بسیاهی آمیخته باشد منتهی الارب خلاش خَ اِ غلغله شور مشغله برهان قاطع ناظم الاطباء آنندراج خلاش خِ اِ زمین پر گل و لاي زمین که در آن آب و لاي بهم آمیخته است برهان قاطع ناظم الاطباء لجن یادداشت بخطمؤلف خلیش که آنرا چیچله و خلاب و غریقج نیز گویند شرفنامهء منیري خلاشان خَ اِ کنایه از حاسدان دشمنان و مفسدان غیاث اللغات آنندراج خلاشمه خَ خِ مَ مِ اِ علتی است در مابین بینی و گلو بسبب تخمه بهم میرسد برهان قاطع آن کسی را که دل بود نالان او علاجخلاشمه نکند شهید بلخی از لغت فرس جراحت و ریش گلو ناظم الاطباء ریشش ز بس فرخج ز گردن برون رسید گوییخلاشمه است بگردن برآمده طیان خلاشه خَ شَ شِ اِ خار و خاشاك ناظم الاطباء انجمن آراي ناصري آنندراج دست بگشاده چو برقی جسته اي وز خلاشه پیشورغی بسته اي شیخ عطار از انجمن آراي ناصري سکان کشتی جهاز چوب باریکی که بدان دندان را پاك کنند ناظم الاطباء خلال دندان خلاشی خَ اِ ملاح کشتی بان ناظم الاطباء خلاص صاف شدن آن منه مخلصاً و خلوصاً و خلاصاً خَ ع مص سالم ماندن چیز از تلف شدن منه خلص الشی ء من التلفخلص الماء من الکدر منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلاص خِ ع مص مخالصۀ منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب رجوع به مخالصۀ در این لغت نامه شود خلاص خِ ع اِ خلاصهء روغن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد گداختهء زر و سیم منتهیالارب از تاج العروس زر خالص سره یادداشت بخط مؤلف خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت مزور آمد وخائن چو سکهء قلاب خاقانی زري که خلاص آمد از نار نیندیشد خاقانی شاه فرمود تا بمجلس خاص بر محکها زنند زرخلاص نظامی مسکه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب بوتهء زرگري منتهی الارب از تاج العروس می بیغش برآمده ز سبو چون زر خالص از درون خلاص نظیري از آنندراج رب خرما منتهی الارب از تاج العروس ازلسان العرب از اقرب الموارد خَلاص خِلاص خلاصه برگزیده خالص از چیزي یادداشت بخط مؤلف خَلاص خِلاص اِمص رهایی رهایش آزادي نجات از ناظم الاطباء یادداشت بخط مؤلف خلاص خود را چاره اي می جست کلیله و دمنه تدبیر خلاص من چگونه می بینی کلیله و دمنه آدمی چون کرم پیله است هرچند بیش تند ببند سخت تر گردد وخلاص متعذرتر کلیله و دمنه زین وجودت بجان خلاص دهند بازت از تو وجود خاص دهند خاقانی گر مرا دشمن ز من داديخلاص بر سر دشمن روان افشاندمی خاقانی رخت عزلت بخراسان برم انشاءالله که خلاص از پی دوران بخراسان یابم خاقانی یکیبندیم شکوه آورد پیش خلاصش ندیدم بجز بند خویش سعدي بوستان چه کردي که آمد بجانت خلاص سعدي از آنندراج شکارش نجوید رهایی ز بند اسیرش نخواهد خلاص از کمند سعدي از آنندراج جان ببستم بمیان شمع صفت از سر شوق تانسوزي ز غم عشق نیابی تو خلاص حافظ امثال حاجی مرد و شتر خلاص؛ کار تمام شد خلاص شدن؛ رها شدن آزاد شدن نجات یافتن شفا یافتن آسوده گشتن ناظم الاطباء شد از لطف او در گلستان خاص هماي کدو از قناعت خلاص ملاطغرا درتعریف پیر مغان از آنندراج خلاص کردن؛ رهایی بخشیدن آزاد کردن خلاص گشتن؛ رها شدن رهایی یافتن دغدغهگذاردن هرکه او را کار با زنجیر زلف افتاده ست گردنش گردد مگر از قید در محشر خلاص سلیم از آنندراج بعد ازین بر منندارد دست آسیب جهان سوختم گشتم ز هر آفت چو خاکستر خلاص سلیم از آنندراج صدق محبت آنندراج علاقه اخلاص خلف این نصیحت بشنید و مقبول داشت و دانست که این سخن از سر خلاص و اخلاص می رود ترجمهء تاریخ یمینی ص رها آزاد سلامت عافیت شفاء ناظم الاطباء خلاص خَلْ لا ع ص نجات دهنده آزادکننده رهاکننده منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خلاص خَ لْ لا ع اِ رخنهء در خانه منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد شکاف سوراخ منتهیصفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانالارب از تاج العروس از لسان العرب خلاص بخش خِ خَ بَ نف مرکب رهایی بخش خلاصی بخش خلاص بخشیدن خِ خَ بَ دَ مص مرکب رهایی بخشیدن خلاصی بخشیدن خلاص جویان خِ خَ نف مرکب، ق مرکب رهایی جویان در حال طلب آزادي و رهایی زید از پس او چو سایه پویان وز سایهء او خلاصجویان نظامی خلاص دادن خِ خَ دَ مص مرکب رهایی دادن خلاصی بخشیدن یادداشت بخط مؤلف تریاك فاروق از گزیدن افعی و گزیدن همهانواع ماران و سگ دیوانه خلاص دهد و مضرت همه زهرهاي دیگر که کشنده است بازدارد ذخیره خوارزمشاهی ارجو کهبسعی و اهتمام تو زین غم بدهد خلاص دادارم مسعودسعدسلمان داند که نکرده ام گناهی آن کس که خلاص خواهدم داد مسعودسعدسلمان بخت ار بتو راه دادنم نتواند آخر ز خودم خلاص دادن داند خاقانی بده دینار از قیدم خلاص داد گلستانسعدي ن ل از قیدم خلاص کرد در این صورت شاهد براي خلاص کردن خواهد بود خلاص شدن خِ خَ شُ دَ مص مرکب رهایی پیدا کردن رستگاري پیدا کردن نجات یافتن رهایی یافتن رستن رهیدن جستن از یادداشت بخط مؤلف سعدي درین کمند بدیوانگی فتاد گر دیگرش خلاص شود زیرکی شود سعدي خلاص شده خِ خَ شُ دَ دِ ن مف مرکب رسته رهاشده کنایه از رستگاري یادداشت بخط مؤلف خلاص کردن خِ خَ كَ دَ مص مرکب رهانیدن رهاندن یادداشت بخط مؤلف از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثم خاص گلستان سعدي تا بیگناه را خلاص کند نصیحۀ الملوك استطاعت در طریق عشق بازي آفت است کی کند پروانه را از شعلهبال و پر خلاص در قیامت کن خداوندا سلیم خسته را ز آتش دوزخ به آب روي پیغمبر خلاص سلیم از آنندراج خلاصه خِ خُ صَ ع اِ خلاصۀ پاکیزه ترین و خالص ترین و بهترین اجزاء و مواد یک چیز گزیدهء هر چیزي منتهی الارب از تاجالعروس از لسان العرب از اقرب الموارد سُلافَه سلاف زُبدَه خِلاص یادداشت بخط مؤلف منتخب انتخاب شده ناظمالاطباء و برگزید او را از خلاصهء خلافتی که نورانیست شهابش تاریخ بیهقی از چاروهفت گیتی سلطان خلاصه آمد مختارچار ملت سردار هفت کشور خاقانی عشق است خلاصهء وجودم عشق آتش گشت و من چو عودم نظامی در خبر است از سیدعالم و خلاصهء بنی آدم گلستان سعدي نتیجه و حاصل کلام مختصر موجز گزیده وجیزه نخبهء بحث نتیجهء بحث خلاصهء کلام؛ حاصل کلام لب مطلب نتیجهء کلام نتیجهء بحث القصه مع القصه الحاصل باري الغرض الحکایه معالحکایه بالجمله نزدیکان یادداشت بخط مؤلف ج، خلاصگان بی آمیغ خالص لب پاك دامن ناظم الاطباء در منتهی الارب آمده است اذا طبخوا الزبد لیتخذوه سمناً سرشیر یادداشت بخط مؤلف خلاصۀ السمن؛ روغن خالص طرحوا فیه شیئاً من سویق و تمر او غیر ذلک فاذا جاد و خلص من الثفل فذلک السمن هو الخلاصۀ و کذلک خلاصۀ السمن خلاصۀ الحساب خُ صَ تُلْ حِ اِخ نام کتابی است که شیخ بهائی در علم حساب و جبر و مقابله و ریاضیات قدیم پرداخته است یادداشت بخطمؤلف خلاصه کردن خُ صَ صِ كَ دَ مص مرکب مختصر کردن نتیجهء بحث کلی را درآوردن آنچه منظور از کلام طویلی است نشان دادن حشو و زواید مطلبی را زدن غرض کلامی را بیان کردن کوتاه کردن تخلیص تلخیص یادداشت بخط مؤلف خلاصه نویس خُ صَ صِ نِ نف مرکب آنکه خلاصهء کلامی را نویسد مختصرنویس خلاصه نویسی کردن خُ صَ صِ نِ كَ دَ مص مرکب مختصرنویس کردن کوتاه کردن بحثی حشو زواید کلامی را زدن خلاصی خِ خَ حامص آزادي رستگاري رهایی نجات ناظم الاطباء دل ز راحت نشان نخواهد داد غم خلاصی بجان نخواهدداد خاقانی گر از غم خلاصی طلب کردمی هم از ناي نوشی سبب کردمی خاقانی شفا رهایی از بند و زندان فرار فلاح ناظم الاطباء در غیاث اللغات و آنندراج آمده است این لفظ غلط است چرا که خلاص بدون یا خود مصدر است وبعضی گویند جائز باشد چرا که این نوعی از تصرف پارسیان است در غوامض سخن نوشته که خلاصی بیاي تحتانی مزیدعلیهخلاص است خلاص یافتن خِ خَ تَ مص مرکب نجات یافتن رها شدن یعنی اي مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص مولوي بندي مهر تو نیابد خلاص غرقهء عشق تو نبیند کنار سعدي طیبات دانند عاقلان بحقیقت که مرغ روح وقتی خلاص یافتکزین آشیان برفت سعدي مگر آنکه هر دو چشمش همه روز بسته باشد بورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان سعدي طیبات بستهء زنجیر زلف زود نیابد خلاص دیر برآید بجهد هرکه فروشد بقیر سعدي بدایع خلاصی دادن خِ خَ دَ مص مرکب رهانیدن یادداشت بخط مؤلف بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده که دم زدن ز فراق تو مردنی استمرا نظیري از آنندراج خلاصی یافتن خِ خَ تَ مص مرکب نجات یافتن رستن رهایی یافتن یادداشت بخط مؤلف اِنفِلات تخلص گفت بخشیدیم همگانخلاصی یافتند تاریخ بیهقی بونصر خواجه را خدمتها کرده بود و چون خلاصی یافت با وي تاریخ بیهقی بشکر بودهبسی سال تا خلاصی یافت به امر خالق بیچون و واحد اکبر ناصرخسرو او چون دانست که خلاصی نخواهد یافت، جوابهاي سختداد ترجمهء تاریخ یمینی بمشقت بسیار از آن جایگاه خلاصی یافت گلستان سعدي مجموع از آن بیماریها خلاصی یافتندي مجالس سعدي خلاط خِ ع مص آمیزش کردن با کسی منه خالطه مخالطۀً و خلاطاً با درد و رنج شدن منه خالطه الداء گرگ در گوسفندانافتادن منه خالط الذئب الغنم منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد گائیدن زن منه خالطالمرأة شوریده عقل گردیدن منه خولط الرجل فی عقله منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب خلاط خِ ع اِمص آمیختگی شتران و مردم و مواشی از منتهی الارب از تاج العروس آمیزش فحل با ناقه منتهی الارب خلاط خَ اِخ قصبهء ارمنستان میانه می باشد و سرماي زمستانش از سردي ضرب المثل است این قصبه در ساحل دریاچه واقع شده کهدر آن ماهی طرنج وجود دارد که چنین ماهی در دریاي دیگر یافت نشود و آنچه از این دریا صید میشود، بسایر بلاد حمل میگردد و از غرائب آنکه در مدت ده ماه در هر سال در این دریا جانوري و ماهی وجود ندارد و بعد یکدفعه ماهی بظهور می رسدکه شکار می کنند و جمع آوري می نمایند و به دریاي دور می فرستند از معجم البلدان گر شاه بانوان ز خلاط آمده بحجنیز می آید و در نزهت القلوب آمده است اخلاط اخلاط نامش بجود در همه عالم عیان شده خاقانی این نام بصورتهوایش معتدل است و باغستان بسیار دارد و لح کط از اقلیم چهارم است؛ طولش از جزایر خالدات غزنه و عرض از خط استواءمیوه هاي خوب نیز بسیار باشد حقوق دیوانیش پنجاه ویک هزاروپانصد دینار مرحوم دهخدا آنرا شهري به نزدیک ارزن الروم وارزنجان می آورند رجوع به اخلاط در این لغت نامه شود خلاطۀ خَ طَ ع اِمص گولی احمقی منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد خلاطی در تلخیص الجامع الکبیر خِ اِخ محمد بن عبادبن ملک داود خلاطی، ملقب به صدرالدین از فقیهان حنفی بود از کتب اوست از اعلام زرکلی چ ج ص تعلیق بر صحیح مسلم مختصریست بر مسند امام ابوحنیف و مقصد المسند فقه وخلاع خِ ع اِ جِ خلعت خلعت ها غیاث اللغات یادداشت بخط مؤلف خلاع خُ ع اِ نوعی از دیوانگی مردم منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد بیماري صرع ناظمالاطباء خلاعت خِ عَ ع مص از مرض غم خوردن غیاث اللغات اِمص گسستگی ناپارسائی یادداشت بخط مؤلف خلاعت خَ عَ ع اِمص ناسامانی ناظم الاطباء رجوع به خلاعۀ در این لغت نامه شود مص از فرمان مادر و پدر بیرون آمدن رجوع به خلاعۀ در این لغت نامه شود پریشان شدن فسق و فجور کردن از غیاث اللغات شور فراق داشتن یادداشتبخط مؤلف گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند مولوي خلاعۀ خَ عَ ع اِمص ناسامانی مص از فرمان پدر و مادر بیرون شدن فرزند منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب ازاقرب الموارد خلاف خِ ع مص مخالفت کردن منه خالفه مخالفۀً و خلافاً واپس ایستاده شدن موافقت نکردن منه خالفها الی موضع آخر نزد زن کسی به پنهانی رفتن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد منه هو یخالف فلانۀ؛ اومیرود نزدیک فلان زن در غیاب شوهرش خلاف خِ ع اِ نوعی از بید است منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب درخت بید را گویند چنین گویند که در عهد قدیمتخم او در زمین افتاده و بخلاف معهود درخت او برآمد و بزرگ شد بدین سبب، عرب او را خلاف نام نهاد و این تعریف خلیلبن احمد است و گفته اند از انواع نبات هرچه تلخ بوده طبع او گرم بوده الا بید که سرد است بدین واسطه او را خلاف گفته اند و شعري ایراد کرده اند کل مر ماخلا الصفصافا مسخن یدعی کذاك خلافا ترجمهء صیدنه خلاف نوعی از بید است نه بید منتهی الارب آستین پیراهن منتهی الارب از تاج العروس از لسان العرب از اقرب الموارد آستین قمیص یادداشتبخط مؤلف عکس مقابل ناظم الاطباء واروي باشگونه ضد یادداشت بخط مؤلف یا تأویل کنم و بزبان گویم خلافآنچه در دلست لازم باد بر من زیارت خانهء خدا تاریخ بیهقی من این رندان و مستان دوست دارم خلاف پارسایان وخطیبان سعدي طیبات رفیقانم سفر کردند هر یاري به اقصائی خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم سعدي طیبات نفسپروردن خلاف راي هر عاقل بود سعدي طیبات همه سلامت نفس آرزو کند مردم خلاف من که بجان می خرم بلائی را سعدي گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من گرفته آستین من که دست از دامنش مگسل سعدي طیبات خلاف رايسلطان رأي جستن بخون خویش باشد دست شستن سعدي گلستان بخلاف؛ بضد مقابل در مقابل بعکس آنجاي حشمتیباید هرچه تمامتر به آن کار پیش رود؛ اگر بخلاف این باشد زبون گیرند تاریخ بیهقی حال پادشاهان این خاندان بخلافآنست تاریخ بیهقی مرد توبه کرده است که بخلاف این مستوره که دعاي او را حجابی نیست، کار نپیوندد کلیله و دمنه یابخلافم همه کاري بکن نظامی گنبد پوینده که پاینده نیست جز بخلاف تو گراینده نیست نظامی یاران ارادت من در حق ويبخلاف عادت دیدند گلستان سعدي ناچار بخلاف راي مربی قدمی چند برفتمی گلستان سعدي موجب درجات این چیستو سبب درکات آن چه که مردم بخلاف این همی پنداشتند؟ گلستان سعدي به اضافه بعلاوه مضاف بر آن پانصد سراسب تازي مادام به سپنج و طویلهء او بسته بودي بخلاف اکدش خانه زاد او بودند تاریخ طبرستان ابن اسفندیار از حداسترآباد تا حد دیلمان دشت و کوه بهر عملگاه، یک طویله بسته بوده و دوازده هزار اسب بکار خلاف کرهء آن تاریخ طبرستانابن اسفندیار برخلاف؛ برعکس برضد باژگونه حال ري و جبال امروز برخلاف آنست که خداوند بگذاشته بود تاریخبیهقی برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد چشم زخمی در حیات خویش یحیی از حیا سنائی خصم اگر برخلاف نقص توگوید شود خاقانی برخلاف عادت اصحاب فیل است اي عجب بر سر مرغان کعبه سنگ باران آمده خاقانی سلطان برخلافرضاي پدر بر تعویض شغل دیوان خویش استبدادي نمی توانست نمود ترجمهء تاریخ یمینی خلاف آمد؛ عکس ضد مقابلآمد هرچه خلاف آمد عادت بود قافله سالار سعادت بود نظامی از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آنزلف پریشان کردم حافظ خلاف عادت؛ ضد عادت مقابل عادت آنچه عادت نیست چندین ملاطفت که امروز پادشاه کرديخلاف عادت بود گلستان سعدي بامدادان بحکم تبرك دستاري از سر و دیناري از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم و درکنارش گرفتم یاران ارادت من در حق او خلاف عادت دیدند گلستان سعدي دروغ کذب ناحق غیرمطابق با واقع ناظم قصص الانبیاء و الاطباء یادداشت بخط مؤلف و خداوند وعدهء خود خلاف نکند ان الله لایخلف المیعاد قرآن ص به بی نیازي ایزد اگر خورم سوگند که نیست همچو منی شاعر سخن پرداز خلاف باشد و اندازهء من آن نبود که نیستم چوحکیمان وقت حکم انداز سوزنی اگر خلافی رفت اندرین سخن بادا ببادرفته ثواب نماز و روزهء من سوزنی مشاجرت زمخشري گفتگو شک و تردید بحث داوري انکار یادداشت بخط مؤلف بدین کار اگر نیست چندین خلاف درینحال گویند چندین محال ناصرخسرو نخست منزلت از دین حق چو راستیست درین خلاف نکردند هیچ ز اهل ملل ناصرخسرو ايآنکه چهار یار گویی من با تو بدین خلاف نارم ناصرخسرو باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شورهزار خس سعدي گلستان رایت و پرده را خلاف افتاد سعدي گلستان بی خلاف؛ بدون گفتگو بدون شک و تردید سفلهفعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا سوي سفله ننگري ابوشکور بلخی جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغچوبین در غلاف مولوي خطیب سیه پوش شب بی خلاف برآورد شمشیر روز از غلاف سعدي بوستان هم بود شوري درین سربی خلاف کاین همه شیرین زبانی می کند سعدي کآنچه در کفه اي بیفزاید بدگر بی خلاف درناید سعدي صاحبیه خلاف عهدزمان بی خلاف معلومست که هیچ چیز نبخشد که بازنرباید سعدي صاحبیه مخالفت عدم موافقت ناسازگاري ضدیت ناظم الاطباء شقاق مجادلت عدم اتفاق یادداشت بخط مؤلف ستد و داد مکن هرگز جز دستادست که بسا دست خلاف آردو صحبت ببرد ابوشکور بلخی شهریاري که خلاف تو کند زود فتد از سمن زار بخارستان وز کاخ به کاز فرخی تا هست خلافشیعی و سنی تا هست وفاق طبعی و دهري منوچهري همه اصناف نعمت و سلاح بخازنان سپرد و هیچ چیزي نمانده از اسبابخلاف بحمد الله تاریخ بیهقی نیت و درون خود را آلوده بضد این گفته نگردانم و خلاف او روا ندارم تاریخ بیهقی هیچکس زهره ندارد که ایشان را خلاف کند تاریخ بیهقی هرك آفت خلاف علی هست بر دلش تو روي ازو بتاب و بپرهیز ازآفتش ناصرخسرو خلاف میان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر کلیله و دمنه گویند آفت ملک شش چیز است حرمان خلافروزگار کلیله و دمنه اگر آنرا خلافی روا دارم بتناقض قول منسوب گردم کلیله و دمنه و بی تردیدي بباید دانست کهاگر کسی امام اعظم را خلافی اندیشد خلل آن به اطراف و نواحی مملکت او بازگردد کلیله و دمنه التماس کرده تا آنملطفات را بحضرت فرستم تا صدق او در موالات حضرت و خلاف با اهل منادات دولت محقق گردد ترجمهء تاریخ یمینی بگوبدان که خلاف خدایگان خواهد که کارنامهء بی مغز را یکی برخوان مسعودسعد وآنکه راه خلاف تو سپرد اگر آبست خاکسارشود مسعودسعدسلمان گوساله گرچه بهر خلاف خداي بود نطق از خداي یافت نه از سحر سامري خاقانی چو در لشکر دشمنافتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف سعدي بوستان آب و آتش خلاف یکدگرند سعدي طیبات اي با همه کسبصلح و با ما بخلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت منست سعدي رباعیات از در صلح آمده اي یا خلاف سعدي عاقل چوخلاف اندر میان آید بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد گلستان سعدي شنیدم که مردان راه خداي دل دشمنان را نکردند تنگ تراکی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ سعدي گلستان چو بینی که در سپاه دشمن خلاف افتاد، تو مجموعباش گلستان سعدي نمیدانم بهر جایی که هستی خلاف نفس و عادت کن که رستی شبستري علمی است که در آن کیفیتایراد حجج شرعی و نارسایی دلائلی که هم ساز نیستند، بحث میشود در حقیقت آن جدلی است که سر و کار با مقاصد دینی دارد می گویند علم خلاف را ابوزید عبدالله بن عمر بن عیسی حنفی سمرقندي ایجاد کرد در عهد خویش عدیم النظیر بود و در شیوهخلاف و فقه مشارالیه تاریخ بیهقی پدرم گفت بعد از این خلافی مخوان علم مذهب و فقه خوان اسرارالتوحید در باضافه و بعلاوه منتهی الارب آرد علت تسمیهء آن آنست که سیل آنرا آورد و روئیدن آن بخلاف اصل آن بود معنیبا توجه به معنی دیگر مقابل بکار رفته و این معنی مقابل است چه کلمهء بخلاف در اینجا بمعنی بخلاف معنی استعاريمعنی داده است یادداشت بخط مؤلف در تعریفات جرجانی آمده است منازعۀ تجري بین المتعارضین بعلاوه و باضافه لتحقیق حق او لابطال باطل خلاف خَلْ لا ع ص ستیزه جوي جنگجو خصیم ناظم الاطباء خلاف آمد خِ خَ مَ مص مرکب مرخم، اِمص مرکب کنایه از ناموافق ناسازگار غیر مطابق هرچه خلاف آمد عادت بود قافله سالارصفحه از لغتنامه دهخدا مرکز تحقیقات رایانهاي قائمیه اصفهانسعادت بود نظامی از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم حافظ خلاف آمدن خِ خَ مَ دَ مص مرکب موافق نیامدن مخالف آمدن ناسازگار آمدن از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفق شوندجهانی بدشمنی سعدي طیبات خلاف آوردن خِ خَ وَ دَ مص مرکب روي موافق نشان ندادن مخالفت کردن ستیزه کردن و با زهیر خلاف آوردند و زهیر با ایشان حربکرد تاریخ سیستان خلاف آوردند و هرچه مردم سکزي بود برنشسته تاریخ سیستان خلاف افکندن خِ خَ اَ كَ دَ مص مرکب اختلاف انداختن دشمنی افکندن سخن چین بدبخت در یک نفس خلاف افکند در میان دوکس سعدي ز نادانی و تیره رایی که اوست خلاف افکند در میان دو دوست سعدي خلاف بري خِ خَ فِ بَرْ ري ترکیب وصفی، اِ مرکب بید درخت بید بید مطلق یادداشت بخط مؤلف خلاف بلخی خِ خَ فِ بَ ترکیب وصفی، اِ مرکب بیدمشک بهرامج، رَنَف بهرامه بهرامج البر یادداشت بخط مؤلف بفارسی بید مشکگویند و در شام شاه بید، گلش قبل از برگ بهم میرسد بقدر بلوطی و ملون بزردي و اندکی سرخی و سیاهی و سفیدي و بسیارخوشبو و جالینوس سرد و تر دانسته و جمعی دیگر در اول گرم و مایل بخشکی بیان نموده اند محلل و ملطف و مفتح سده خفیفهءدماغی، مقوي دل، دماغ و مسکن صداع که از بخار و مواد حاره باشد و ملین طبع و عرق او در جمیع افعال قوي تر از عرق بید وگلاب و ملین طبع و مقوي دل و معین باه و مقوي احشاست و چوب و برگ او در خواص و مصلح و قدرت شربت مثل بید است وروغن بیدمشک و شکوفهء بید سرد و مخفف و مسکن دردسر حار و مانع صعود بخارات و خوردن او مانع غلیان خون بسیار گرم وبدلش روغن گل و طریق عمل او مثل روغن بنفشه است و چون با مغز بادام بطریق بنفشه و بادام گیرند الطف است بدل عرق اوعرق نیلوفر تحفهء حکیم مؤمن خلاف پیدا کردن خِ خَ پِ كَ دَ مص مرکب مخالفت آغاز کردن دشمنی کردن احمدبن عبدالله الخجستانی خلاف پیدا کرده و نشابور حصارگرفت تاریخ سیستان سپاه بر او جمع شد و خلاف سکزي پیدا کرد تاریخ سیستان خلافت خِ فَ ع مص بجاي کسی بعد وي بودن در کاري آنندراج ایستادن بجاي کسی که پیش از وي بوده باشد ترجمان علامهجرجانی نیابت زمخشري جانشین شدن یادداشت بخط مؤلف خلافۀ پی کسی آمدن بجاي کسی خلیفه کردن کسیرا آنندراج ولی عهد کردن جانشین کردن اِمص جانشینی یادداشت بخط مؤلف و کارها فروبماند تا جوانی را کهمعتمد بود پیشکار امیر کرد بخلافت خود تاریخ بیهقی امیر نصر، وزیر خویش را نصربن اسحاق را بخلافت خویش در آن اعمالبگذاشت تاریخ بیهقی بروي اعتماد کرده و او را به نیابت و خلافت خویش در آن دیار بگذاشته تاریخ بیهقی عضدالدوله و مملکت کرمان با تصرف گرفت و کورتگین به نیابت و خلافت خویش آنجایگاه بگذاشت ترجمهء تاریخ یمینی به امامت وخلافت او تیمن و تبرك نمودند ترجمهء تاریخ یمینی گفتا هرکه را خلافت خداي تعالی در روي زمین سیر نکند، از قبض ضیاعیتیمان و درویشان هم سیر نشود کلیله و دمنه چل صبح آدم همدمش ملک خلافت ز آدمش هم بود اسم اعظمش هم علم اسماداشته خاقانی آدم در خلافت و عیسی ره سما خاقانی آن بخلافت علم آراسته نظامی سلطان خیالت بنشاندي بخلافت سعدي دستگاه حکومت اسلامی که بعد از پیغمبر اسلام بر ممالک اسلامی حکم راند و به ادوار مختلف تقسیم شده است دورهء خلافتخلفاي راشدین و دورهء خلافت امویان و دورهء خلافت عباسیان که از منصور دوانیقی شروع میشود و تا المستعصم بالله ختم میگردد بموازات خلافت امویان و عباسیان در بغداد، در مصر خلافت فاطمیان و در اندلس خلافت امویان مغرب حکمراندند، رجوع، ، ، بذیل هریک از این عناوین در این لغت نامه و تاریخ تمدن جرجی زیدان ترجمهء فارسی ج ص و ج ص و شود امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی تا بمدینۀ السلام رویم و غضاضتی که جاه ، و و ج ص خلافت را می باشد دریابیم و دور کنیم تاریخ بیهقی امیرالمؤمنین ابوجعفر الامام القائم بامرالله ادام الله سلطانه را بر تختخلافت نشاندند تاریخ بیهقی اما ایشان باید بیدارتر باشند و جاه حضرت خلافت را بجاي خویش برند باز تاریخ بیهقی فضلسهل وزیر خواست که خلافت از عباسیان بگرداند و بعلویان آرد تاریخ بیهقی گفت ناچار بر نصرنامه نویسد و تذکره وپیغامها و آنچه رسم است حضرت خلافت را بدو سپارد تاریخ بیهقی ببین مثال خلافت بدست نورالدین که بهر دست سلاطینکنند حرز کمال خاقانی خطباي عراق و شعراي آفاق فوجاً بعد فوج روي بحضرت خلافت نهادند ترجمهء تاریخ یمینی خلافت خَ فَ ع اِمص گولی احمقی یادداشت بخط مؤلف رجوع به خَلافۀ در این لغت نامه شود پس از خلافت و شنعت گناهدختر چیست ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت سعدي گلستان خلافت پناه خِ فَ پَ ص مرکب آنکه خلافت را در پناه دارد حافظ کرسی خلافت مقام و خطابی است آمیخته بتعظیم خلافت پناهی خِ فَ پَ ص نسبی مرکب منسوب به خلافت پناه و یاء در اینجا افادت تفخیم کند مجازاً، عالیمقام خدمت خلافت پناهیخواجه علاءالحق والدین بطرف مولانا حسام الدین خواجه یوسف اشارت فرمودند انیس الطالبین خدمت خلافت پناهی راح اللهروحه باتمام اشارت فرمود انیس الطالبین خلافت دار خِ فَ نف مرکب نگاهدارندهء خلافت جانشین نایب این چور کن هوا لطافت باش وآن چور کن زمین خلافت دار خاقانی خلافت سریر خِ فَ سَ ص مرکب آنکه تخت او تخت خلافت است خلیفۀ سلطنت اورنگ خلافت سریر روم ستانندهء ابخاز گیر نظامی خلافت مدار خِ فَ مَ ص مرکب آنکه کار خلافت بدو گردد آنکه گردانندهء امور خلافت است خیزران در زمان هارون خلافت مدار بود یادداشت بخط مؤلف خلاف توالی خِ فِ تَ ترکیب اضافی، اِ مرکب خلاف توالی بروج، عکس توالی بروج یادداشت بخط مؤلف رجوع به توالی بروج درینلغت نامه شود خلاف حق خِ خَ فِ حَ ترکیب اضافی، اِ مرکب ضد راستی و حقیقت ناظم الاطباء خلاف راي خِ خَ ص مرکب آنکه راي موافق ندارد ناسازگار ناموافق بیراه می خواند سرود بیوفایان بر نوفل و آن خلاف رایان نظامی خلاف شرع خِ خَ فِ شَ ترکیب اضافی، اِ مرکب ضد قانون شریعت و عدالت ناظم الاطباء ناروا حرام ناموافق عدالت یادداشت بخطمؤلف خلاف صلاح خِ خَ فِ صَ ترکیب اضافی، اِ مرکب مخالف آشتی و عهد و پیمان ناظم الاطباء مخالف رستگاري و فلاح یادداشت بخطمؤلف خلاف صلح خِ خَ فِ صُ ترکیب اضافی، اِ مرکب مخالف آشتی و عهد و پیمان ناظم الاطباء خلاف طبیعت خِ خَ فِ طَ عَ ترکیب اضافی، اِ مرکب ضد خوي و رسم و قانون ناظم الاطباء مخالف ذات مخالف راه و رسم طبیعت مخالف جریان طبیعی یادداشت بخط مؤلف خلاف عادت خِ خَ فِ دَ ترکیب اضافی، اِ مرکب مخالف عادت ضد آنچه عادتست ناموافق با عادت ناسازگار با عادت خلاف عادت کردن خِ خَ فِ دَ كَ دَ مص مرکب عمل برخلاف روال عادت انجام دادن آنچه عادت است بر ضد آن رفتن ناموافق با عادت عملیکردن خلاف عقل خِ خَ فِ عَ ترکیب اضافی، اِ مرکب ضد دانش مخالف فهم و ادراك ناظم الاطباء ضد قواعد عقلانی ضد قواعد عقل یادداشت بخط مؤلف نامعقول غیرخردمندانه خلاف قانون خِ خَ فِ ترکیب اضافی، اِ مرکب آنچه مخالف قانونست منهی عنه؛ آنچه قانون نهی کرده آنچه با قانون موافقت ندارد کنایهو خلاف شرع حرام ، ناروا ازخلاف قیاس خِ خَ فِ ترکیب اضافی، اِ مرکب مخالف نتیجهء حاصله از قیاس مخالف قیاس فقهی برخلاف قواعد صرف و نحو خلاف کار خِ خَ ص مرکب گناهکار خاطی آنکه خلاف کند آنکه کار ناشایست انجام دهد خلاف کاري خِ خَ حامص مرکب عمل گناهکار عمل خاطی عمل خلافکار ضد سازگاري یادداشت بخط مؤلف بر وفق چنینخلاف کاري تسلیم به از ستیزه کاري نظامی چون داروي طبع سازگاریست مردن سبب خلاف کاریست نظامی خلاف کردن خِ خَ كَ دَ مص مرکب مخالفت کردن موافقت نکردن اختلاف کردن شقاق نه آنکه بر در دعوي نشیند از نخوت وگرخلاف کنندش بجنگ برخیزد سعدي گلستان جهود گفت بتورات می خورم سوگند که گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم سعدي گلستان دعاي خیر تو گویم اگر نواخت کنی وگر خلاف کنی بر خلاف خواهم گفت سعدي صاحبیه در حلی و حلل خلاف کرده اند؛ چون از زر و نقره بود و در اسب خلاف کرده اند و همچنین در بندگانی که کافر باشند تاریخ قم ص خلاف حکم کردن؛ برخلاف حکم انجام دادن برخلاف رأي و نظر کاري انجام دادن تو نیز بنده اي آخر ستیزه نتوان کرد خلافحکم خداوندگار چند کنی سعدي صاحبیه خلاف دوستی کردن؛ مخالف دوستی عملی انجام دادن نارفاقتی کردن دوستیرا مراعات نکردن دیدي که وفا بجا نیاوردي رفتی و خلاف دوستی کردي سعدي طیبات خلاف راي کردن؛ مخالف راي ومیل عملی انجام دادن بهیچ روي نشاید خلاف راي تو کردن کجا برم گله از دست پادشاه ولایت سعدي طیبات خلاف راي توکردن خلاف مذهب ماست سعدي بدایع خلاف عقل کردن؛ مخالف عقل عملی انجام دادن عملی را برخلاف میل و نظرانجام دادن سست پیمانا چرا کردي خلاف عقل و راي صلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست سعدي خواتیم خلافعهد کردن؛ برخلاف پیمان و میثاق رفتن برخلاف پیمان و عهد رفتار کردن چه خطا ز بنده دیدي که خلاف عهد کردي مگرآنکه ما ضعیفیم و تو دستگاه داري سعدي طیبات نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میانجانی سعدي طیبات خلاف مذهب کردن؛ برخلاف مذهب و شرع عملی انجام دادن برخلاف مذهب رفتن گرم قبول کنیور برانی از بر خویش خلاف راي تو کردن خلاف مذهب ماست سعدي بدایع خلاف وعده کردن؛ برخلاف عهد و پیمان ووعده عملی انجام دادن خلاف وعده کردن برخلاف میثاق رفتن بسیار خلاف وعده کردي آخر بغلط یکی وفا کن سعدي طیبات وعدهء خلاف کردن؛ خلاف وعده کردن برخلاف وعده عملی انجام دادن برخلاف قول و قرار رفتن وعده خلافکردي و شرط وفا بجا نیاوردي گلستان سعدي خلاف کننده خِ خَ كُ نَنْ دَ دِ نف مرکب آنکه خلاف امري کند که بدان مأمور بوده است، شطوس منتهی الارب تخلف کننده گناهکار خاطی خلاف گفتن خِ خَ گُ تَ مص مرکب موافق واقع نگفتن غیرواقع گفتن خلاف گو خِ خَ نف مرکب غیرواقع گو دروغگو غیرمطابق واقع گو کاذب هر طبع که او خلاف جویست چون پردهء کج خلافگویست نظامی خلاف محل خِ خَ فِ مَ حَ ترکیب اضافی، اِ مرکب اصطلاح نجوم بودن کوکب نهاري در روز تحت الارض و کوکب لیلی در شب فوقالارض یادداشت بخط مؤلف خلاف مردمان کردن خِ خَ فِ مَ دُ كَ دَ مص مرکب ناموافق با رسم مردمان کاري انجام دادن خلاف معتاد خِ خَ فِ مُ ترکیب اضافی، اِ مرکب مخالف رسم ضد رواج ضد استعمال عکس عادت ناظم الاطباء خلاف نفس الامر خِ خَ فِ نَ سُلْ اَ ترکیب اضافی، اِ مرکب ضد حقیقت و راستی کار ناظم الاطباء خلاف واقع خِ خَ فِ قِ ترکیب اضافی، اِ مرکب دروغ غیرمطابق با واقع خلاف ورز خِ خَ وَ نف مرکب مخالف مناقض ناظم الاطباء خلاف ورزي خِ خَ وَ حامص مرکب مخالفت مناقضت ضدیت ناظم الاطباء خلاف ورزیدن خِ خَ وَ دَ مص مرکب مخالفت کردن راه موافقت نسپردن تَقَطُّر منتهی الارب تعداد منابع فارسی تعداد منابع عربی تعداد منابع انگلیسی سوالات متداول ارتباط با ما درباره ما پیوندها کلیه حقوق این سایت مربوط به موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان می باشد